تبليغاتX
شهاب اسمانی1

شهاب اسمانی1
.فرهنگی.شعر.دلنوشته.مناسبتهاو...

السلام علیک یا رسواالله...ای پیام اور عشق...ای گوینده حق ای سفیر دوستی و مهربانی...ای که جز حق نگفتی و جز بر راه حق نرفتی و جز بر حق سفارش نکردی...ای امین بزرگ خدا و خلق خدا...ای که خلقت تو و فرزندانت باعث خلقت تمام هستی بود ای که از روز ازل بودی و خدا بالاتر از تو کسی را خلق نکردو تو صالح ترین بنده خدا و رسول او بودی...انگاه که هنوز به رسالت مبعوث نشده بودی تمامیت وجودت راستی و درستی و عبادت بود و امین خلق بودی و انگاه که به نبوت مبعوث شدی مهربانی را صفا را خدا را عشق را محبت را هدیه اوردی و همه را بر راه راست و دوست داشتن و ایثار گری و انفاق  بر دوری از ظالمان و نیکی بر مظلومان و اطاعت از خدای یکتا سفارش کردی...انگاه که رسالتت را با جانشینی علی بر خلق تمام کردی به دیدار حق مشتاق گشتی...در چنین روزهایی زمین غمگین رحلت جانسوز تو بود و عزیزانت در سوگ تو ماتم زده چه میدانستند که بعد تو چه حرمتها که نخواهد شکست...تو بالاترین صفاتت امانت داریت بود و همه را بر ان تو صیه کردی و انگاه که موقع وصالت رسید همه را فهماندی که امانتی در بین انها خواهی گذاشت قران را وعلی و دخترت زهرا و فرزندان انها را....یا رسول الله...چه بد امانت داری کردند...هنوز از رحلتت چیزی نمیگذشت که علی  برادر و جانشینت خانه نشین شد  فدک زهرا غصب گشت و پهلوی مبارکش شکافته شد و در بستر مرگ به انتظار دیدار تو افتاد..چیزی نگذشت که علی را در خانه خدا به شهادت رساندند و نوبت به پاره تنت عزیز دردانه ات حسن رسید...مظلومیت فرزند بزرگ زهرا برهمه روشن بود..در فراق تو گریست و در داغ مادر خون دل خورد ودر شهادت بابای بزرگوارش اشک ریخت و انگاه که بابا تنهایش گذاشت بز دلان روبه صفت چه ظلمها که بر ایشان روا نداشتند صلح تحمیلی که با بیوفایی یارانش مجبور به قبول ان شداز جمله انها بود و مظلومانه همچون بابایش خانه نشین شد  اما دشمنان از هراس او به این نیز راضی نشدند و با فریب همسر بیوفایش زهر جفا بر کام فرزند زهرا ریختند و جگرش را پاره پاره کردند...یا رسولالله تو دیدی که تابوت مطهرش را جلو چشمان برادران و خواهرانش به تیر دوختند  این روش منافقان و روبه صفتان است...دیدی که جز تعدادی اندک بر سفارشات تو باقی نماندند که همراه حسینت در صحرای کربلا مظلومانه به شهادت رسیدند  دیدی امتت چگونه امانت داری کردند؟...اینها امت پول و مقام بودند..خدایا به حق نبی مکرمت ما را در صحرای محشر از اینان جدا فرما......ماتم و رنج فرزندان دخترت پایان نداشت و ندارد تا ان گاه که فرزند برومندت مهدی(عج)بیاید و حق اجداد خود را از اینان باز پس گیرد...یا رسواالله این روزها روز سوگ دیگری هم هست  سوگ فرزندی نجیب مهربان همانکه ضامن اهوی دشت شد اما خودش صیاد دل ماگشت همانکه با بودنش در این مرز و بوم مایه برکت و خیرو امید ماست همانکه گلدسته های قشنگش زینت این ملک است...گرچه از اهل بیتت جداست ولی در بین یارانیست که جان در گرو عشقش نهاده اند او طبیب دل دردندان است او شفیع گنه کاران است حرم مطهرش جلا دهنده روح و قلب ماست و چون به میهمانیش میرویم تازه و زنده برمیگردیم  او وعده کرده است که به دیدار زوارش میرود . حرم با صفایش محل عقده گشایی ماست و چون به زیارتش میشتابیم انگار که به زیارت تمام اهل بیت نائل گشته ایم او رضای عزیز ماست  راستی چه نام زیبایی دارد رضا  نامش نشانه رضاست نشانه رضایت است.. دردمندانی که از محبتش شفا گرفته اند گرفتارانی که رفع گرفتاری شده اند و ناامیدانی که امید وار گشته اند و همه انها که داستانهای امداد رضا را شنیده و دیده اند و همه انها که هیچ ندیده اند و هیچ نشنیده اند ولی قبلشان از معرفت ومحبت این وجود نازنین انباشته است این روزها عزادارند در عزای تو ای نبی عشق(ص) در عزای کریم خاندانت امام حسن عزیز(ع) و در عزای  هشتمین ستاره اسمان عشق رضا(ع)

حبیب من  رضای مهربان چه خوب عقده میگشایی چه راحت به دیدار میایی چه اسان شفا میدهی..چقدر باصفایی..مهربانی را نهایتی صیاد عشقی و بر صیدت ضمانتی...غرق در گناه و تکبریم و از رویت خجل اما تو انقدر بخشنده ای که تا عاشقانه نامت را میبریم دلمان را ارام میکنی و خطایمان را بر ما خورده نمیگیری این صفت بزرگان و مهربانان است که خطای عشاق و نوکران را ندیده میگیرند و با نگاه دلنواز خود ما را بخود میخوانی...کمک کن تا بدیدارت شوم تا بدیدارم ایی تا در ان ساعت وحشت وجودت مایه اسایش و ارامشم شود

ای همه وجود من محبوب من ....تمام تمنایم تویی....رهایم نکن...که تنهایم...



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 توسط سعید

هوا کم کم رو به تاریکی میرفت.و همزمان با امدن شب صدای وز وز پشه ها و مانورکشنده انها در اطراف ما و گزیدنشان شروع میشد.در سنگر بی اعتنا به پشه هایی که دیگر شورش را در اورده بودند نشسته بودم و به عملیاتی که در منطقه دیگر قرار بود انجام گیرد و من نمیتوانستم در ان شرکت کنم و بچه ها یی که به ان منطقه رفته بودند فکر میکردم و بحالشان غبطه میخوردم..عملیاتی بزرگ در شرف وقوع بود و ما طبق دستور باید در خط فاو که فعلا ارام بود جهت اطمینان و احتیاط میماندیم...نگاهم بر خود نمایی پشه هایی که چون دفاعی ازطرف من نمیدیدند هر لحظه جسورتر میشدند بود ولی خودم غرق در افکاری دیگر تقریبا همه دوستان نزدیکم هم به ان عملیات رفته بودند...هنوز هوا کاملا تاریک نشده بود که مسئول خط که از دوستانم بود به در سنگر من امد و گفت که قرار است یک تک کوچک به سنگرهای کمین  و خط اول دشمن جهت گمراهی انها از عملیات اصلی زده شود و باید تا ساعاتی دیگر نیروها را اماده کنیم انگاه طریقه عمل را کاملا شرح داد...در اخر گفت حالا دیدی که مردان مومن خدا هیچ گاه به هرز نخواهند رفت ...ساعت حمله فرا رسید به اندک زمانی سنگرهای کمین و دیدبانی دشمن منهدم شد و خط اول انها زیر اتش قرار گرفت و حتی بچه ها درون سنگرهای خط مقدم انها رفته و غنائمی را هم همراه خود اوردند  و خسارت سنگینی به خط اول دشمن زدند..ساعات  اخر کار بود...به اهدافمان که همان بهم ریزی فکر دشمن از عملیات اصلی و انهدام کمینها و دیده بانهای انها بود رسیده بودیم......پس از ابلاغ دستور برگشت به تمام بچه ها یی که همراه من بودند خبر دادم که با احتیاط کامل از راه امده برگردند چون میبایست تا قبل از اینکه دشمن خود را پیدا کند به خاکریز خودمان برگردیم و در سنگرها پناه گیریم چون  مشخص بود که عراق تا چند دقیقه دیگر خشمناک از این غافلگیری جبهه مارا زیر گلوله باران شدید خود به اتش خواهد کشید..به هر بدبختی بود رزمندگان همراه خودم را به عقب هدایت کردم و خود همراه یکی دونفردیگر اخر از همه برای اطمینان از برگشت همه به عقب می امدیم. چند متری من از ان دو عقبتر بودم هنوز به بالای خاکریز نرسیده بودند که صدای انفجار خمپاره شصت میلیمتری مرا وادار به دراز کشیدن کرد خمپاره درست بین من و انها بزمین خورد و انها را زخمی کرد که شدید نبود و خودشان را به انطرف کشیدند.خمپاره شصت تنها خمپاره ایست که موقع انفجار سوت نمیکشد  بدلیل کوچکی  وقتی متوجه  امدنش میشوی که در کنارت منفجر میشود و به همین جهت انرا خمپاره نامرد لقب داده بودند...صدای انفجارات پیاپی و تیراندازی هر لحظه شدیدتر میشد..انطرف خاکریز همه به سنگرها رفته بودند و اینطرف در فاصله چند متری خط خودی شاید من تنها کسی بودم که مانده بودم صدای انفجارات بقدری شده بود که داراز کش بودن را  به بلند شدن ترجیح میدادم بعد از کمی سینه خیز خواستم سریع نیم خیز خودم را به کانال عبور بچه های کمین که از زیر خاکریز رد میشد برسانم همینکه کمی سرم را بلند کردم احساس کردم جسم سنگینی به سرم اصابت کرد .شدت ان بحدی بود که صورتم را محکم بزمین کوبید و بینی و دندانهایم را شکست..صدای ریختن خون با تاریک و تاریک تر شدن دنیا در پیش چشمانم هماهنگ میشد...صدای ناقوس مانندی در گوشهایم میپیچید و دنیا در اطرافم به گردش در امده بود و در این حالت گاهی لرزش شدید دست پایم را که دیگر در اختیارم نبودند احساس میکردم همانطور که در خاک و خون افتاده بودم کم کم ارامشی دلپذیر را حس میکردم خودم را چون پر کاهی در فضا حس میکردم چشمهایم که تنها عضو نیمه فعالم بود  رو به تاریکی کامل میرفت ...در حال تسلیم شدن بودم که ناگهان زبانم بحرکت افتاد و نام مبارک امام هشتم (ع)بر زبانم چند بار جاری گشت..چند لحظه ای نگذشت که احساس کردم که لرزش و تشنج اندامم تمام شد...در اخرین لحظه ای که چشمانم بسته میشد دیدم که یکی دو نفر بطرفم میایند....

اولین صدایی را که شنیدم صدای یزشک معالجم بود که میگفت بیک معجزه شبیه است ترکش در عمق مغزش فرو رفته  و اسیب شدیدی به جمجمه زده است و بیرون اوردنش محال است...تنها چیزی که بیادم بود لحظات مجروح شدنم بود...رسید ان زمانی که از بیمارستان مرخص شدم در حالیکه یادگاری از جنگ در سرم جا مانده بود.. وگاهی از خودم میپرسم ...سعادت شفا گرفتن از امام هشتم (ع) بامن بود.یا حب دنیا  سعادت شهادت و پیوستن به دوستان شهیدم را ازمن سلب کرد؟؟؟؟؟؟کاش....



نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم اسفند 1385 توسط سعید
درباره وبلاگ

سلاممممممممممم
خوش امدید

aa_s.sh2006@yahoo.com
bahar 20