ان روزها وقتی پرنده دلت به سوی دلبری شیرین سخن پر میکشید و کم کم میدیدی در دل غوغایی بپاست عشق نو شکفته ای در دل جوانه میزد احساس میکردی کسی را دوست داری بر تر از خویش بیشتر از هر کس و هر چیز دیگر با دیدنش لرزه بر تنت میافتاد گونه ها یت گلگون و عرق شرم بر جبینت مغلطید هر چه میکردی نمیتوانستی به اوبگویی دوستش داری...عشق امده بود در کمال فخر همان عشقی که بزرگ بود و ودیعه خداوند حرمت عشق را میشناختی و محبت به محبوب را در عمل خواهان بودی تا در لاف عشق زدن...عشق امده بود دلت مالامال از محبت یار بود اما جرات گفتن یک دوستت دارم در تو نبود ....خیلی که پیش میرفتی جایی در خلوتی یا ضیافتی یا خیابانی با دست و پایی لرزان تمام حرف دلت در یک سلام ساده خلاصه میکردی تا عشق خود را که تا پای جان در ان استوار بودی به یار بفهمانی عشق حرمتی خاص داشت معشوق معبود دل بود و عاشق تماما وقف عشق...عشق ورد زبان نبود هر چه بود دل بود ایثار ومحبت بود...مبنای عشق ظرفیت نبوده و نیست عشق اسان نمیامد ونمیرفت...جمله دوستت دارم با راحتی و با چند حرکت انگشت تایپ نمیشد...جانها بر سر عشق نهاده میشد و مشقتها در پای ان کشیده میشد دلها ساده تر بود ناب تر بود دلهای پاکی که هنوز هم در گوشه وکنار اسیر واژگان زیبا و دلربای نگارندگان چیره دست یا استادان کلامی هستند که در وجودشان هم نمودی از عشق ومحبت نمیتوان یافت...با چند جمله کلام شیوایش در دلت اثر میگزارد مجذوب محبتش میگردی ابش میشوی غرق وجودش میگردی دنیا یت میشود... اینطرف دلی صاف دراشتیاق عشقی سوزان و لبریز از محبتی وصف ناشدنی و ان طرف بازیگری بی رحم که جز به سر گرمی یا هوس و یاخودنمایی و ...فکر نمیکند و راحت به بازی میگیرد خورد میکند و میشکند ...و راحت میگزارد و میرود(وشاید گله مند هم شود که چرا با کم ظرفیتی خود مجذوب جملات عاشقانه او شدیم و جمله" برایت میمیرم "او را جدی گرفتیم)...راستی کجاست دلهای بی ادعای عاشقی که چه سختیها کشیدند تا توانستند به او بگویند دوستش دارند کجاست محبتهایی که در راه عشق نثار میشد هنوز هم میتوان دید صمیمیت و صداقت ساده و ناب را در عشقی مقدس؟؟؟....دوست دارم دوست داشتن را...دوست دارم عاشق بودن را...دوست دارم محبت را...وفا را و دوستیهارا...اماافسوس...دلم خسته و شکسته است........


