چگونه میتوان فرصتهای گذشته را باز پس گرفت ویا یاد و خاطرات گذشته را زنده کرد یا از نو ساخت؟؟تنها میتوان با درس از گذشته و امید به اینده، حال خود را ساخت.گاهی در زندگی انسان خاطره ای جاودان میماند که حتی مسیر زندگی را نیز عوض میکند .دوران کوتاه با توبودن در تمام گذشته من نقش بسته است..تو را در رویا های کودکی یافتم که بسویم میایی و در نوجوانی و در اوج ماجراجویی و عطش محبت بسویم امدی مرا در خود غرق کردی وهنوز از دریای محبتت سیراب نگشته بودم که نا با ورانه رفتی.ودر رویایی دیگر مرا بسوی خود خواندی هرگز نخواهم توانست از تو نوشتن...هر چه فکر کردم تا در ادامه مطلب قبل یاد نامه ای که شایسته تو باشد بنگارم نتوانستم .و این کمترین یادنامه من از تو یار شیرین و دیرین است.کاش بیشتر با توبودم کاش بیشتر قدر تو را دانسته بودم کاش تنهایم نمیگذاشتی...فکر نکردی که وقتی مرا با دریای محبت خود اشنا میکنی در نبودنت جویبارهای محبت که گاها کمیاب هم میباشند مرا سیراب نخواهند کرد و بندبال مهر گمگشته، خود را به هر دری خواهم زد؟؟دوستی شکیبا ومهربان که هرگز خواست خود را بر خواست من مقدم نشمردی،خریدار نازهایم و شنونده شکوه هایم ونوازشگر روح و جانم ، تو بگو عزیزمن وقتی که یادم میاید دل شکننده من در دوران دوستی تو یک بار هم به لرزه نیافتاد چه کنم ؟؟وقتی که هنوز چیزی نخواسته بودم تو ان را برایم حاظر میکردی،انگاه که مرا میدیدی یادخنده های شیرینت و در جدا شدنمان یاد اشکهای جاری بر گونه هایت همواره دلم را غمین میسازد یاد ان روز سخت که در عمل نشانم دادی که برایت از جانت عزیزترم، چقدر بخود میبالیدم از با تو بودن و چقدر شاد بودی وقت با من بودن چه زود گذشت کاش شبها نخوابیده بودم و تو را تماشا میکردم کاش نمیرفتی...کاش یک بار دیگر قطره ای از محبت تورا میچشیدم اما افسوس که محبت و مهربانیت برایم خاطره شد تو گذشته و حال و اینده را در نوردیدی تو مارا بگذاشتی و رفتی این زمانه برای تو تنگ بود تو خود زمان بودی جای تو در هیچ مکانی نبود تو خود مکان بودی روح بزرگ تو قلب زلال تو و وجود فرشته مانندت در این دنیا نمیگنجید.خوش بود لحظات با توبودن.وقت نوشتن از تو انچنان غرق خاطراتت میشوم که یادم میرود در حال نوشتنم جمله ها وکلمات یاریم نمیکنند مگر میشود نهایت عشق ووفا و دوستی و مهربانی و محبت را نوشت یا اوج صفا و صداقت و ایثارو تواضع را شرح داد؟؟ببخشم اگر نتوانستم و یا نارسا نگاشتم.دیگر ازرفتنت نمیگویم از ان غروب شوم که با اخرین نگاه وخنده از کنارم دور شدی انچنانکه هیچ گاه دیگر نگاهم با نگاه زیبای تو مصفا نگشت... چند صباحی از زلال محبتت سیراب شدم و در نبودنت سوختم واگر شودیک عمر میسوزم تا یک بار دیگر از محبتت سیراب گردم همچنانکه تو گفتی صبر کن بر نبودنم تا سر امدن هجران و من صبر کردم تا که شاید یکبار دیگر خنده دل انگیز تو را بر چهره ای گل ارا ببینم اما افسوس که در هیچ چهره ای تبسمی بمانند خنده های دلنشین توندیدم.مرا بیاد ار ای در یاد ها مانده مرا بخود خوان با تبسمی شیرین تا دگر بار لبانم بخنده در ایند ایکه در اسمان معوا گرفته ای.

