تبليغاتX
شهاب اسمانی1

شهاب اسمانی1
.فرهنگی.شعر.دلنوشته.مناسبتهاو...

چگونه میتوان فرصتهای گذشته را باز پس گرفت ویا یاد و خاطرات گذشته را زنده کرد یا از نو ساخت؟؟تنها میتوان با درس از گذشته و امید به اینده، حال خود را ساخت.گاهی در زندگی انسان خاطره ای جاودان میماند که حتی  مسیر زندگی را نیز عوض میکند .دوران کوتاه با توبودن در تمام گذشته من نقش بسته است..تو را در رویا های کودکی یافتم که بسویم میایی و در نوجوانی و در اوج ماجراجویی  و عطش محبت بسویم امدی مرا در خود غرق کردی وهنوز از دریای محبتت سیراب نگشته بودم که  نا با ورانه رفتی.ودر رویایی دیگر مرا  بسوی خود خواندی هرگز نخواهم توانست از تو نوشتن...هر چه فکر کردم تا در ادامه مطلب قبل یاد نامه ای که شایسته تو باشد بنگارم نتوانستم .و این کمترین یادنامه من از تو یار شیرین و دیرین است.کاش بیشتر با توبودم کاش بیشتر قدر تو را دانسته بودم کاش تنهایم نمیگذاشتی...فکر نکردی که وقتی  مرا با دریای محبت خود اشنا میکنی در نبودنت  جویبارهای محبت که گاها کمیاب هم میباشند مرا سیراب نخواهند کرد و بندبال مهر  گمگشته، خود را به هر  دری خواهم زد؟؟دوستی شکیبا ومهربان که هرگز خواست خود را بر خواست من مقدم نشمردی،خریدار نازهایم و شنونده شکوه هایم ونوازشگر روح و جانم ،  تو  بگو عزیزمن  وقتی که یادم میاید دل شکننده من در دوران دوستی تو یک بار هم به لرزه نیافتاد چه کنم ؟؟وقتی که هنوز چیزی نخواسته بودم تو ان را برایم حاظر میکردی،انگاه که مرا میدیدی یادخنده های شیرینت   و در جدا شدنمان یاد اشکهای  جاری بر گونه هایت همواره دلم را غمین میسازد یاد ان روز سخت که در عمل نشانم دادی که برایت از جانت عزیزترم، چقدر بخود میبالیدم از با تو بودن و چقدر شاد بودی وقت با من بودن چه زود گذشت کاش شبها نخوابیده بودم و تو را تماشا میکردم کاش نمیرفتی...کاش یک بار دیگر قطره ای از محبت تورا میچشیدم اما افسوس که محبت و مهربانیت برایم خاطره شد تو گذشته و حال و اینده را در نوردیدی تو مارا  بگذاشتی و رفتی  این زمانه برای تو تنگ بود تو خود زمان بودی جای تو در هیچ مکانی نبود  تو خود مکان بودی روح بزرگ تو قلب زلال تو و  وجود فرشته مانندت در این دنیا نمیگنجید.خوش بود لحظات با توبودن.وقت نوشتن از تو انچنان غرق خاطراتت میشوم که یادم میرود در حال نوشتنم جمله ها وکلمات یاریم نمیکنند مگر میشود نهایت عشق ووفا و دوستی و مهربانی و محبت را نوشت یا اوج صفا و صداقت و ایثارو تواضع را شرح داد؟؟ببخشم اگر نتوانستم و یا نارسا نگاشتم.دیگر ازرفتنت نمیگویم از ان غروب شوم که با اخرین نگاه وخنده از کنارم دور شدی  انچنانکه هیچ گاه دیگر  نگاهم با نگاه زیبای تو مصفا نگشت... چند صباحی از زلال محبتت سیراب شدم و در نبودنت سوختم واگر شودیک عمر میسوزم تا یک بار دیگر از محبتت سیراب گردم همچنانکه تو گفتی صبر کن بر نبودنم تا سر امدن هجران  و من صبر کردم تا که شاید یکبار دیگر خنده دل انگیز تو را بر چهره ای گل ارا ببینم اما  افسوس که در هیچ چهره ای تبسمی بمانند خنده های دلنشین توندیدم.مرا بیاد ار ای در یاد ها مانده مرا بخود خوان با تبسمی شیرین  تا دگر بار لبانم بخنده در ایند ایکه در اسمان معوا گرفته ای.



نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 توسط سعید

صدای تیک تاک ساعت بیانگر گذشت ثانیه ها ست و خبر از گذشت بی بازگشت زمان و عمر ما میدهند ثانیه هایی که به انها بی توجه ایم  دقیقه ها و دقیقه ها ساعتها و ساعات روزها را میسازند.روزهای که بیانگر گردش زمین به دور خود و حرکت ان در مدار خود به گردخورشید است خورشیدی که محور منظومه شمسی است و اونیز به سویی میرود همچنانکه تمامی ستارگان و کهکشانهاهمراه با گذشت زمان در حرکتند..ثانیه ها و دقایقی که به چشم نمیایند بیرحمانه به پیش میروند همین رفتن است که تا بحال سالهای گذشته را گذرانده است حوادث را سر کرده است و تا ریخ را سا خته است راستی اگر گذر دقایق نبود چه میشد؟ دقایقی که بیتوجه به حال ما میایند و میروند شادی ما را میگزرانند و وقتی در اندوه بسر میبریم با گذشتن خود ان را بر ما اسان تر میکنند.وقتی در انتظاری بسر میبریم گذشت سریعتر زمان را طالبیم و وقتی در روزگار شیرینی  قرار داریم کندی ایام را ارزو میکنیم . اما زمان بی توجه به ما به حرکت خود ادامه میدهد بیکباره میبینیم که چه زود ماهها و سالها گذشت کودکی گذشت جوانی طی شد و دوران پیری رسید...در هر حالی که هستیم تنها گاهی خاطره های گذشته لبهایمان را بخنده باز میکند و یا قطره اشکی در گوشه چشممان جاری میسازد  گذشت زمان است که انسان بدترین خاطره ها را از سر میکند..امروز کودکی در بین ما متولد میشود و فردا عزیزی از بین ما میرود.همین گذشت زمان است که وقتی به ان فکر کنیم میبینیم که باید قدر حال را بدانیم حالی که بدون وفقه اینده را در مینوردد و به پیش میرود.قدر لحظات خود را بدانیم قدر خوبیها محبتها و مهربانیها  را و قدر یکدیگر را بدانیم چرا که شاید هرگز تکرار نشوند.دوستیهای که اسان میگزرندعشقهای که در اینده ما را به تاسف و افسوس وا میدارند.چه لحظات شیرین و دلنشینی که اسان گذشت و چه دلهای با صفایی که اسان از کنار ان گذشتیم.گاهی  پیش میاید که ارزو میکنیم کاش زمان بر میگشت.ظلم و جفا و بیوفایی در  حق دیگران اسان میگزرد و نیکی و محبت و وفا هم ارام میگزرد .کاش دل به حال نبندیم و خوشی حال خود را به جفا به اطرافیان خود بدست نیاوریم که همه گذرا یند ،روزگاری که بی وفاواعتنا به احوال ما ما را میگزارد و میگزرد ...در دوران دبستان منتظر روزهای تعطیل میبودیم و بعد ان منتظر فرارسیدن سال نو و یا سه ما تعطیلی تابستان  شادمان از اتمام دوره ابتدایی و بعد راهنمایی و دوران متوسطه ،منتظر گرفتن دیپلم.و وقتی که ان هم فرا رسید اگر به خدمت میرفتیم در ارزوی اتمام ان بودیم و بعد ان هم انتظار رسیدن چیزهای دیگر و ناگاه به فکر میرفتیم که چه زود دوران نوجوانی بسر امد...در حقیقت انتظار ما گذشت عمرمان بود که چه برق اسا گذشت و گذشته  های مارا برایمان خاطره  ساخت.لحظاتی بر  ما میاید که با یاد گذشته ها لبهایمان بخنده باز میشود و یا شیرینی خاطره ای دلشادمان میکند و یا واقعه تلخی غمگینمان میسازد...و گاهی یادخاطراتی از  اشناییها که گاه با یاداوریش شاد  وگاهی  بغض بر  گلویت مینشیند.یاد اوری با هم بودنها یکدلیها دوستیها و محبتها یی که دیگر تکرار نمیشوند...

خاطره ای که هرگز از خاطرم محو نمیشود با توبودن است ، یاد صفای بی انتهای تو است.هنوز لبخند به یاداوردن لحظات  شیرین ودوست داشتنی با تو بودن بر لبانم جا نگرفته است که حقیقت تلخ نبودنت گلویم را سخت مفشارد واشک دیده هایم را فرا میگیرد....

ادامه دارد...



نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 توسط سعید
درباره وبلاگ

سلاممممممممممم
خوش امدید

aa_s.sh2006@yahoo.com
bahar 20