سلام دوستان خوبم
ماهتاب ال طاها فاطمه... دخت احمد زوج حیدر فاطمه
هم حسن فرزندپاکش هم حسین...مادر بی مثل زینب فاطمه
تک گل باغ عفاف چند روزیست در خانه مولا به چشم نمیاد خانه ی کوچک و محقری که معوا و اشیانه ی پاکان عالم است و منزل اربابان ما،دیگر طنین مناجات زهرا را در خود نمیشنود بانوی تنهای بانوان عالم دیگرگریه اشرا دوست و دشمن نمیشنود.انکه هم بر نبی مادر بود وهم دخترملکه معصومه عالمین زوجه مطهره حیدر کرار مام رنج کشیده حسین شهید و ام صبور زینب ومادر مظلومه مجتبی که از بوی عطر عفافش جانها تا ابد معطر میگردد دیگر از همه رنجها اسوده گشته است.هجده ساله بانوی کون و مکان که هنوز گلبرگهای خوشرنگش باز نگشته بود در اتش کین و به میخ جفا مظلومانه پرپر گشت...از کودکی میشناسمش نامهای مقدسش را همیشه بر روی دوست دارانش دیده ام..زهرا فاطمه بتول زهره مرضیه صدیقه طاهره....از مهربانی مادر انه اش بسی شنیده ام فرشته ای که هنوز اوایل جوانی را میپیمود که لقب ام ابیها را گرفت همسری عاشق و دلسوز بر ولی خدا گشت و فرزندانی بینظیر را پرورانید و دختری عفیف همچو زینب کبری را تربیت کرد و هنوز از دیدن قامت رشید حسن سیر نگشته بود و گلوی بلورین حسینش را بوسه باران نکرده بود که بیرحمانه در بستر مرگ ارمید.نمیدانم چگونه درب خانه که حتما از صفای وجود طاهره اش صفاها کرده بود چگونه هجده ساله بانوی مارا که شاهد رنجها و گریه هالیش از سالها قبل ان بوده است توانست سینه مبارکش را به میخ تیزش بشکافد مگر زهرا را نمیشناخت مگر دستگیریها و یتیم نوازیها ی او را موقعی که بر درب خانه مولا می امدند شاهد نبود مگر ندید که در همان کوچه سیلی بر صورت ماه پاره اش نواختند و بر زمینش کشیدند وحسنش را با فریاد مادر مادر به گریه انداختند چرا با سینه زهرای ما ملاطفت نکرد.چشمان مردمان ان زمان کور بود و گوشهاشان کر که ندیدند گریه های شبانه اش را و فریاد دادخواهیش را.ودختر پیامبرشان را که هنوز از مرگ بابایش چیزی نمیگذشت مجبور به گریه مخفیانه کردند
گاهی انچنان بغض گلویم را میفشارد بیاد بانوی عشق و معرفت انگاه که با خود فکر میکنم مگر اوملکه اسلام نبود مگر تنها دخت پیامبر نبود مگر مورد تکریم و احترام نبود؟چرا بعد مرگ بابش بجای احترام بیشتر و نوازشش سیلیش زدند؟گریه کردنش را منع کردند و فدکش را از دستش در اوردند جلورویش همسر و امامش را به بند کشیدند وپهلوی مبارکش را شکافتند و درب خانه اش را به اتش کشیدند تا انجا که هنوز چندی از یتیمیش نمیگذشت که تنها ارزویش مرگ بودو شکایت بر رسول اکرم...و انگاه که بر بستر مرگ بانوی ما خوابید دیگر جز پوست و استخوان نبود ولی تنها نگرانیش تنهایی و مظلومیت همسر محبوبش علی بود گرچه شاید نگاه جانسوزش بر حسن و بر حسینش هم بود انگاه که از زینبش خواست در نبودش گلوی برادر را به بوسه بگیرد...
خدایا در دنیا و اخرت مارا در جرگه دوستداران اووفرزندانش محسوب و انها را شفیع ما فرماو از دشمنان ومنافقانش منزجر و دور گردان....امین


