نازریشی بزد ان خرمن گیسوی نگار......که ببرد از دل و جانم به دمی صبر وقرار
دیده برپیچش مژگان شرارش شده مست.......ماه در تابش چشمان خمارش شده پست
غم ز جانم برود در پی یک خنده یار.......تیر دل دوز دو ابروی کمانش به شکار
شد اسیر می و پیمانه و میخانه ی تو.......مرغ دل گشته اسیر در هوس دانه ی تو
نغمه ای خوش تو بخوان بلبل دردانه من.......شمع سوزان توام ای گل و پروانه من
مرغ کویت شده ام جام شرابت شده ام.......مست بویت شده ام سخت خرابت شده ام
عشوه کم کن که همه فانی و باقی بدهم.......نازت ای ناز کشم جان چو ستانی بدهم
اینک ای کرده دل مست مرا ساده اسیر......دل ما گر نستانی ز وفا جانم گیر


