تبليغاتX
شهاب اسمانی1

شهاب اسمانی1
.فرهنگی.شعر.دلنوشته.مناسبتهاو...

یک ماه گذشت ماهی که امد تا بوی خوشش  تا یک سال دیگر روح  و جانمان را عطر اگین کند ماهی گذشت که امده بود تا روح و قلبمان را از زنگارهای گناه و الودگی جلا دهد مصفایمان سازد و هر انچه را که در گذشته از بدی در خانه دلمان رسوخ کرده بود پاک کند از دروغها و تهمتها و گناهمان شرمسارمان سازد و بسوی توبه ازعصیانهایی که کرده بودیم رهنمونمان کند امده بود تا فاصله ی زیادی را که از معبود مهربانمان بواسطه خطای بسیار وناسپاسیها ایجاد شده بود کم کند.امده بود تا لذت نماز اول وقت را که حداقل شکرگذاری از محبوب یکتا یمان است وشیرینی تحمل یک روز گرسنگی و دوری از لذائذ و هوای نفس که حد اقل اثبات اطاعت از قادر مطلق است رابه ما بچشاند.امد تا از گذشته بدمان حالی خوش بسازد و اینده از شیطان نفس در امانمان سازد چه خوش ماهی بود چه مبارک ایام دلنشینی بود ماهی که در سی روز وجود تا ریک و زنگار گرفتمان و سیاهیهای درونمان و گناههای در خلوتمان را ارام ارام تمیز و پاکیزه کرد شست و جلایمان داد و معطرومنوربه عید خوش رمضان دعوتمان کرد...چه خوب است اینچنین باشد.....خدایا ایا قبول است طاعتم.....ایا توانست این ماه پر برکت وجود تاریک مرا صفا دهد....؟....ایا عمری دوری از استان توبا سی روز بندگی نا خالص من نزدیکترم کرد؟؟؟...ایا گرسنگیهای من اطاعتم را به اثبات رساند درحالیکه هوای نفسم همچنان افسار گسیخته مرا به هر سو کشاند‍‍‍؟‍‍‍........خدا وندا شرمسارم که عمرم را به رمضانی دیگر و قدری دیگر رساندی و فرصتی خوش بر من مهیا کردی اماخود میدانم و میدانی که تاریکیهای وجودم راضیافت رمضان نیزمنور نکرد...عید رمضان بر من میگزرد و من سزاوار عیدی رمضان نیستم....خجل و شرمسار ازناسپاسیهای خود در برابر این همه موهبت توگرچه رمضان رو به اتمام است اما من همچنان در عمق وجودم سوسوی بخشندگی و فضل توامیدوارم میکندو گرچه از قافله خوبان مانده ام اما چشمان اشکبارم به اسمان ابی تو دوخته است تا بنالم در پیشگاهت که اکنون محتاج ترینم به رحم و کرم و رحمانیت و مهربانی تو....

یا رب به من و روی سیاهم نظری....کز نیک نمانده در وجودم اثری

گر عفو تو شامل گنه کاران است....یا رب نبود ز من   گنه  کار تری

...و اکنون عید مبارک رمضان امد و خوشا انانکه تو شه ای نیک بر گرفتند و با دلی پاک وناب عید رمضان بشارت دهنده اطاعتشان خواهد شد و تا سالی دیگر بیمه رمضان همراهشان..

و....مبارک باد بر شمادوستان و یاران  و مقبول درگاه حق اطاعت وعبادت خالصانه شما

عید فطر بر تمامی مسلمین و هموطنان و شما دوستان عزیزم مبارک باد...ملتمس دعایتان



نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم مهر 1386 توسط سعید
ایام سوگواری امیرمومنان امام علی ابن ابی طالب (ع)بر همه شما دوستداران ان حضرت

تسلیت باد و امید که با استعانت از ان حضرت بتوانیم دل و روح خود را در شبهای مبارک قدر

جلا بخشیم و از خوان رحمت الهی بهره وافر بریم .

در لیالی عشق بر ماتم مولای عشق مینشینیم



نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم مهر 1386 توسط سعید

کوههای بلند و سر به فلک کشیده و پر از برف جلو بچه ها خودنمایی میکرد در پایین کوه تعدادی رزمنده منتظر رسیدن قاطرها و استرها بودند کوه های پراز برف و سرمای شدید و تیزی بلندی ان هیچ تاثیری بر عزم انان نداشت استحکام کوه مانند خرد شدن و له شدن برفها درزیر پای این مردان خرد میشد و در برابر عزمشان سر تسلیم فرود میاورد.در انطرف این منطقه کوهستانی غرب عملیاتی بزرگ در شرف وقوع بود (عملیاتی که به فتح خرمال و حلبچه انجامید)...برای انجام عملیات غافلگیرانه از مدتها قبل میبایست مهمات و تدارکات کافی به انطرف کوهستان برده شود تا از انطرف حمله اغاز شود و چون این کوهستان مابین دو جبهه بود و بلندی و سرما و برف سنگین ان دشمن را از نفوذ ایرانیها از این نقطه اسوده خاطر میکرد و این مانع طبیعی سدی نفوذناپذیر در برابر دوجبهه بود و دشمن به هیچ وجه تصور عبور نیروهای ایرانی را از این کوهستان مرگ بار نمیکرد.تا انجا که مسیر اجازه میداد با خودرو وسائل اورده میشد و بعد ان تا پای کوه با قاطرها وسایل مورد نیاز حمل میشد و انجا دیگر هیچ وسیله یا جانداری نمیتوانست با دهها کیلو بار به سمت بالا حرکت کند تنها قدرت ایمان و اراده جوانان ایرانی بود که روزهای متوالی هرصبح زود این مسیر طاقت فرسا را میپیمودند هر صبح بعد حرکت با انهمه بار بعد 12 ساعت کوهنوردی به بالای کوه میرسیدند و انجا بار را تحویل گروهی دیگر برای حمل به پایین ان سمت کوه داده و شب در ان سرمای شدیدخود را در کیسه خواب میپیچیدند و روز بعد باز به پایین حرکت میکردند گرچه واضح است که در ان درجه برودت کسی توان خوابیدن نداشت.

ان روز صبح دایی...که مسئول این گروه بودبچه ها را اماده حرکت کرد دایی...فرمانده ای شجاع و دلسوز بود شجاعت او در گردان زبانزد بودقد بلند و سیمای مهربان او او را دوست داشتنی میکرد.در ستونی گروهان را امر به حرکت داد اما انگار امروز برف و بوران سر سازش با بچه ها را نداشت.چندیدن روز کم خوابی وخوردن غذای سردوسرمای چندین درجه زیر صفر بچه ها را کم توان کرده بود.اما روحیه و صدای غرای دایی که همواره بگوش میرسید و افرین گفتنهایش خستگی را از تن انها دور میکرد.برف اغاز شده بود باد هم میوزید و چهره ها را نوازش میداد حرکت بسیار کند شده بود دایی میدانست که بدی هوا نباید مانع انها باشد و تجهیزات باید برده شود و چون کندی حرکت ممکن بود بچه ها را سرما زده کند تنها راه مبارزه با این بوران و سرمای جان سوز حرکت سریع تر بود .دایی برای تشویق انها به حرکت مدام طول ستون را میپیمود و بالا و پایین میرفت تا هم کسی جا نماند و هم بین ستون فاصله ایجاد نشود چون چشم بیش از یکی دو متر جلوتر را نمیدید همه خسته شده بودند حرکت بسختی ادامه داشت گاهی یکنفر لیز میخورد و باز خود را بسختی بلند میکرد.خود دایی هم خسته شده بود ده برابر انها تحرک داشت وقتی دید اخر ستون چند تایی کمی عقب افتاده اند جلو ستون رفت و معاون خود را مسئول انجا نمود و تاکید کرد که حرکت جوری باشد که بین نفرات فاصله ایجاد نگردد و خود برای کمک به بچه های جا مانده باز به اخر ستون امد چندتایی را که عقب مانده بودند با تشویق و فریاد وکمک به حرکت سریعتر واداشت از انجا که تعداد انها را میدانست متوجه شد که دو نفر جا مانده اند و از انها خبری نیست به اخرین نیرو اطلاع داد که برای کمک به انها بر میگردد تا انها براه خود ادامه دهند شلاق برف و بوران چهره خسته اش را مینواخت چشمانش جایی را نمیدید گه گاهی بر زمین میافتاد اما او مسئول بود و میبایست نیروی تحت امرش را پیدا کند پس از ساعتی دو سیاهی را دید خود را به انها رساندهرچه کرد نتوانست انها را به حرکت وادارد فریاد سیلی و دیگر تلاشهای او بیفایده بود دیگر خودش هم توانی نداشت در کنار انها نشست بلورهای یخ در صورتشان میدرخشید در اخرین نگاه به اطراف غاری کوچک را دید بلند شد و انها را بسختی یک بیک به داخل ان حفره کشید همه تلاشش خواب نرفتن ان دو بود اما انگار چشمان خودش هم در حال بسته شدن بودتلاشش بیفایده بود و چشمان انها بسته شد خون در رگهایش یخ زده بود خود را تکانی داد تا بدر غار برساند اما همانجا افتاد و چشمان این فرمانده شجاع20ساله که از مهربانی همه اورا دایی خود مینامیدندبعد رشادتها ی فراوان در عملیاتهای قبلی درحالی بسته شد و تسلیم ان سرمای بیرحمانه گردید که قطره های اشکش در از دست دادن دو نیروی خود در گوشه چشمانش یخ بسته بودند....



نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم مهر 1386 توسط سعید
درباره وبلاگ

سلاممممممممممم
خوش امدید

aa_s.sh2006@yahoo.com
bahar 20