تبليغاتX
شهاب اسمانی1

شهاب اسمانی1
.فرهنگی.شعر.دلنوشته.مناسبتهاو...

...روز وصال رسیده است تشنگی امان کودکان را بریده است و مردان خدا هم بیتابندو در انتظار وصل حوادث انروز بر کسی پوشیده نیست چون نام کربلا و حسین با نام عباس عجین است فقط اشاره ای به قهرمان نینوا میکنم گفته اند که اگر عباس به قصد جنگ میرفت کسی یارای مقاومت در برابرش نبود اما عباس هم خواهان دیدار یار بود پس به امر ارباب ساقی شد .اب اوردن کار او بود و در برابر عطش کودکان او فقط به اب میاندیشید شنیده اید که در شریعه دستانش را بر اب زد و در ان نگاه کرد اما ننوشید مشک را اب کرده و شنیده اید که در راه که میامد خصم دون فریاد براورد که چه نشسته اید که اگراین دو برادر سیراب گردند احدی از شما را زنده نخواهند گذاشت پس مشک باید از بین میرفت اما مگر مشک بی محافظ بود؟ و نوشته اند مورخان که چگونه چهار هزار تیرانداز به تیرش بستند و چگونه عباس دستان و چشم خود را فدا نمود و تا جان در بدن داشت مشک را نگهداری کرد.....

شاید با وقایع ان روز کائنات برای همیشه به عزا نشستند و شاید شیطان هم شرمسار ایشان گشت..فرشتگان دیدند عظمت ادمی را در کمال... خدا وندا من به تو نمیگویم چون تو دلدادگانت را میخواستی و انها را بردی به اربابم حسین و مردان فداکارش نمیگویم چون انها هم وصال را برگزیده بودند..میخواهم به نکاتی اشاره کنم که دلم را میسوزاند...میخواهم گلایه کنم....

می خواهم به ابرها بگویم به باران وقتی میبارد چقدر دلم میگیرد...ای ابرها مگر نیدید که کودکان شکمهای خود را برای تسکین تشنگی بر خاکهای نمناک میگزارند...ای روزگار مگر دیدن فرق شکافته اکبر بس نبود که در طلب اب از بابا حسین را شرمسار جوان تشنه اش کردی...ای تیر سه شعبه مگر لبهای ترک خورده و مرگ از تشنگی برای اصغر بس نبود که حسین در ان لحظات اخر گلوی بریده اش را باید بیند...ای مشک بی وفا مگر جسم پاره پاره عباس بس نبود که تو هم پاره گشتی و او را در ان لحظات اخر شرمسار محبوبش کردی؟...مگر بریده شدن دستانش بس نبود که تو ای تیر جفا چشمان زیبایش را دریدی؟...ای روز گار مگر دیدن انهمه داغ برای اقایم بس نبود که در لحظه اخر عبدالله کوچکترین فرزند برادرش با تیربر بدن عمویش دوخته شد و با شمشیر دستش جدا گشت؟...ای ستوران جفا کار مگر چشمان خواهری غمدیده را ناظر اعمال خود نمیدیدید که انگونه بر جسم مطهر برادرو یارانش تا ختید؟...ای اتش مگر نگاه حسین را وقتی که تیزی تیغ بر گلوی مطهرش کشیده میشد ندیدی که سوی خیمه هاست.که چگونه تو در خود میگیری...کمی صبر میکردی...مگر ای دون صفتان ناجوان مرد انگاه که خیمه ها را مورد تعرض قرار میدادید نمیدانستید که اقایم هنوز جان دارد و چشمهای خون گرفته اش نگران اعمال شماست...و چگونه بیتابش کرده است...کمی صبر میکردید...ای شمر ای شمر اه از تو چه گویم..ای شقی ترین چگونه تیغ بر گلویش نهادی مگر صدای زهرا را نشنیدی..؟

ای زمین بیرحم تو بگو...مگر ندیدی که دختران و کودکان از ترس و وحشت در گوشه و کنارت اواره اند چرا سنگ و خارهایت را نوازش گر پاهای برهنه شان ساختی..ای تازیانه ها مگر اتشی که دامان دخترکان را میسوزاند بس نبود که شما هم بر بدن نحیفشان فرود میامدید...ای تیرها و شمشیرهایی که عباس را از کودکان گرفتید مگر نمیدانستید که در ان عصر شوم عاشورا انها فریاد عمو عمو سر میدهند...ای کثیف ترین مرد عالم و تاریخ مگر نمیدانستی که این انگشت حسین است که برای انگشتری ان را جدا میسازی...مگر ای دون صفت نمیدانستی رقیه فرزند زهراست و اسان گوشوارش را بتو هدیه میدهد که با گستاخی انگونه گوشهای کوچکش را بخون کشیدی....گوشوار که از ان تو شد پس چرا سیلیش زدی؟ مگر نمیدانستی که او یتیم است یا اسوده بودی که عمویش نیست؟...بس است دیگر کافیست.بغض گلویم را میفشارد...اما بگزار تا بگویم به تمام کائنات و زمین و زمان حتی فرشتگان، مگر ندیدید نگاه غم الود رقیه را بر سر بابا یش وقتی که بر نیزه بود که چگونه رو از ان نمیگیرد...مگررنجهای زینب را ندیدید....اه از ان ساعتی که عباس دلاور اقایش را برادر خواند..اه از ان لحظه ای که اربابم بر بالین اکبر شتافت....اه از ان لحظه ای که تیر بر گلوی اصغرنشست در دستان حسین...اه از ان ساعتی که ارباب بر زمین افتاده و چشمهایش نگران خیمه ها و غم فرزندانش بعد شهادتش اشک بر چشمانش نشانده بود شاید بیاد میاورد لحظه ای را که عباس رابر دستان ام البنین دید وپس از سالها بعد شهادت مادرش زهرا(س)که خانه علی غمخانه بود خندیدو شاد شد و با خنده او همه خندیدند و انجا عباس کاشف الکرب الوجه الحسین شد. اما در ان هنگامه غمناک و نگرانی از برای خاندانش در اسارت که تنها غصه ارباب بود قامت و روی ماه عباس نبود که غم از دلش زداید و با خاطری اسوده چشم از جهان بر بندد چرا که در حالیکه تیغ بر گلویش نهاده میشد از قفا با جفا... قامت رشید عباس کنار القمه بی دست با فرقی شکافته و چشمانی بخون نشسته و و شرمسار از مشک خالیش افتاده است و میدانست که دون صفتان بی مقدار دیگر بی هراس از نگاه و خشم عباس بعد او ازادانه بر خیمهایش خواهند تاخت...اتش ...غضب و سیلی... سم اسبان..ناله کودکان..خار بیابان.. اندوه زینب .. و گوشوارها و اه از انتظار رقیه و سکینه...اه ای زمانه ای مردمان بی غیرت بعد ان همه ظلم چرا انگونه نکردید که در ان دم اخر اقایم در غم ظلمی که بر اهل بیتش و کودکان بی عمویش خواهد شد دیده بخون نشسته اش به اشک ننشیند ............................................................................................................التماس دعا



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم دی 1387 توسط سعید

شورانگیز تین حماسه تاریخ بشریت نزدیک است هفتم محرم رسیده است.زمین و زمان در سکوت فرو رفته اند. حتی خود شیطان در برابر دنائت و پستی این قوم دون متحیر وساکت است و جایی برای خودنمایی نمیبیند

کائنات نگرانند. فرشتگان شبهای نورانی خیمه های کاروان حسین را از اسمان با درخششی خیره کننده نظاره گرند.این شبها ستارگان و کهکشانها از نور چهره های تابناک یاران حسین منور میشوند.دعا و نماز و نیایش شبهای انها بیابان کربلا را عطر اگین کرده است ابرها میخواهند ببارند تا ایشان را سیراب کنند فلک میخواهد کاری کند فر شتگان میخواهند یاریش کنند . زمین میخواهد لشکر خصم را در خود فرو برد. فرات خشمگین است و در استانه طغیان.جهانیان طاقت تحمل این ستم را ندارند..اما حسین و یارانش تصمیم خود را گرفته اند فرشتگان و موجودات در برابر این اوج انسانیت سر تعظیم فرود اورده اند وشاید خطاب به خداوند عرض کرده باشند که خداوندا شوکت و مقام ادمی را درک کردیم و بر سجده خود بر ادمی می نازیم بس است دیگر حسین زهرا را از این دیو سیرتان وارهان...اما خدا و حسین چیز دیگری میخواهند، عشق بازی، مگر عاشق و معشوق از هم جدا میشوند زمانه وصال است مگر میشود که رها کنند وصل را..هرچند که این وصال دردناک و رنج اور باشد بر ان مشتاقند.مگر نه اینکه خداوند اسماعیل را از قربانگاه پدر نجات داد و بر ایشان فرمود که قربانی من جایی دیگر است و هرکس لایق نیست که من عاشق او شوم و قربانی من گردد. حسین میخواهد در راه یار قربانی شود ودر این مهم به همه ارانش میفهماند که این طریق جز مرگ بدنبال ندارد هرکه نمیتواند بر گردد...و جز عده ای معدود دنیا پرست همگی بر عهد خود پایبندند ...

لشکر خصم بیصبرانه منتظر دریدن وخون اشامین است...

در کاروان عشق ارامشی عجیب حکم فرماست گرچه با بسته شدن اب، عطش انها و کودکان را می ازارد.

سرور ازادگان عالم به انها فرموده است که بزمی شور انگیز و عاشقانه در پیش است . انها غیر از معبود چیزی نمیبینند و نمیخواهند هر چه غیر اوست فراموش کرده اند و بیصبرانه منتظر روز موعودند روزی که تاریخ یک بار شاهد عظمت ان بود .فرشتگان ناظر رویارویی بیشماری ادم نمای پست در برابر تعدادی اندک از برترین انسانها هستند اما این رویارویی فقط برای عاشق و معشوق درک پذیر است و این رنج وسختی در کام انها شهد شیرین است...

مردان خدا بروز وصل رسیدند میگساری و عشق بازی انها ارمغانش مژده وصل بود انهم وصالی بیمانند و در اوجی که محبوبشان قادر به درک ان بود حماسه وصالشان را تا ریخ به روایات مختلف نگاشته است. این نگارش نوشتن دل است  نگاه دل به مصیبتی جانکاه  که بر عزیزترین یار دلنگیز و اربابی مهربان وارد شد....

کم کم نام اوران عرصه عشق با همه رنج و الام (از دید دنیویان) مشتاقانه به روز وصال نزدیک میشوند شرایط سخت تر میگردد راه بر انها بسته شده و اب نیز با امدن فوج جدیدی از لشکریان خصم از انها منع میگردد و قت غربال و امتحان است

گرما..عطش..خستگی... و راهی بسته و مردمی خونخوار در پیش رو و کاروانی کوچک با زن و کودکانی که امیدشان قامت رشید اکبر و دستان نیرومند عباس و چهره نورانی بابا است...

ادامه دارد....به امید خدا قسمت اخر شب نهم محرم بروز میشود...



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم دی 1387 توسط سعید

از روز ازل زمین و زمان و فرشتگان وکائنات منتظر روزی برزگ بودند انگاه که خدا وند بفرمود فرشتگان را که برادم سجده کنید شاید فرشتگان فلسفه این سجده را نفهمیدند که چرا با ان همه نزدیکی و مقام ومنزلتشان نزد پروردگار باید بر ادمی سجده کنند که قابیل هم یکی از انهاست و فرعون و نمرود کسری و .و و و دیگر ظالمان و ملحدان تاریخ هم که بمرور و با سیرت ادمی پدیدار شدند و نام ادم را یدک میکشیدند از جمله انسانها بودند..فلسفه این سجده را در وجود ادم و هابیل یافتند و اطاعت نو ح و یارا نش را ایوب و صبرش را و اطاعت مطلق ابراهیم و اسماعیل  از خداوندرا موسی و هارون را و عیسی و مریم رادیدند تا بدانند که خداوند چرا انسان را اشرف مخلوقات نامید. تا محمد(ص)ما امد  همان که خدا وند وعده داده بود کا ئنات منتظر بودند ببینند پنج نشانه کمال ادمیت را انجا که انسان از فرشتگان پیشی میگرفت و به معراج میرفت انجا که ادمی نزدیکترین موجود به خدا وند میشد محمد(ص)امد تا همه بدانند چرا خدا وند فرمود که اوج انسانیت تا جاییست که فقط من اورا میبینم علی(ع)دومین دلیل کمال بشریت همانکه وجودش غرق خدا بود و جز خدا نمیدید زهرا(س) و عفاف و نجابتش و امام حسن(ع)و مظلومیت و بردباریش از برای خدا فرشتگان اینجا بود که بر سجده خود بر ادم بالیدند و دیدند که انسانی که ازاد از برای هر کاریست چگونه خود را اسیر اوامر و حکم معبود میکند اما دلیل دیگری هم بود نشانه ی پنجمی از کمال  و رشد انسانیت از فخر خداوند به افرینش انسان تا همه ی کائنات بدانند که ادمی که تا سر حد افول میرسد وقتی محو خداوند گردد تا به کجا اوج خواهد گرفت

فرشتگان در چهار نشانه خلقت کمال ادمی را دیدند معراج محمد(ص)صبر و نماز و عدالت علی(ع) زهرای اطهر و امام مجتبی(ع)...منتظرند تا چشمه ای بینظیر از کمال را ببیند تا عشق بازی ادمی را با معبود در حماسه ای بینظیر تماشا کنند.حسین(ع) امد خامس ال عبا.پنجمین نشانه عشق همه حیرانند که حسین چگونه اطاعت خود را بر جهانیان نشان خواهد داد چه در پیش است که خدا را انگونه عاشق حسین کرده است و بر اطاعت او فخر میکند خامس ال عبا چگونه تکامل انسان را جلوه گر میکند .محرم می اید.کاروانی کوچک حج را نیمه تمام میگذارد و راهی دیاری دیگر میگردد تا به کربلا یا نینوا میرسد خلاصه  چهار معصوم قبلی همانکه کائنات وصفش را شنیده اند و انبیا قبل بر مصیبتش اشک ریختند  حسین  عزیز سرور این کاروان است حادثه ای که تمامی موجودات از انس و جن و جاندار و بی جان در انتظار انند نزدیک است تا همه اطاعت و فرمانبرداری مخلوق را از خالق ببینند زمین قادسیه میزبان انان و فرات مفتخر به سیراب کردنشان حسین زهرا در پی رضایت محبوبش صابروارام است  اومیداند چه در پیش است لشکری سیه پوش و سرخ جامه از ان سو میاید . کاروانی سفید و سبز پوش که فرشتگان بر بالای سرشان در پروازند از انسو میاید افتاب خجل از نور انهاست زمین شرمنده انها  خداوندا ما کمال انسان را دیده ایم حسین میخواهد چه کند؟ ان لشکر ادم نمای حیوان صفت در چه فکریست؟ خداوندا  همراه حسین گلوی شش ماهه است دختر سه ساله است زینب غم دیده است  روی چون ماه شبیه ترین ادمی به رسول خدا یعنی علی اکبر است دستان عباس دلاور است یارانی  که هر کدام نماد بشریتند همراه حسین هستند زن و بچه های بیگناه هستند چگونه جلوه ای از نمود انسانیت در شرف وقوع هست که تا ابدیت دل انسان را بدرد خواهد اورد کاروان کوچک در گوشه ای منزل میگیرد بر اب دسترسی دارد به خصمش اب مینوشاند  چندی بعد که دشمنش بر اب دست میابد اب بر بهترین انسان زمان خود میبندد روزهای اول محرم است لشکر خصم اماده برای جنگ  در سرور و شادی غرق است بدترین نماد انسانیت در برابر بهترین ان رودرو قرار گرفته اند این روزها فرشتگان و کائنات تماشا گر زیباترین جلوه های عشق بازی ادمی هستند تا انجا عشق بازی حسین بتکامل رسیده است که نقش معشوق با عاشق تغییر یافته است اینجا خدا عاشق است و معشوق حسین(ع) عاشق معشوق را میخواهد انهم با خوش ترین طریق خود خدا اورا در خون میخواهد بدون سر و بدون کفن.......ادامه دارد



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم دی 1387 توسط سعید
درباره وبلاگ

سلاممممممممممم
خوش امدید

aa_s.sh2006@yahoo.com
bahar 20