سلام بر تو محبوب دلهای منتظر.ای جان شیرین، ای سفر کرده در تنهایی . در کجایی نمیدانم، رفتنت را شنیده ام اما امدنت را در انتظارم اما میدانم که میایی با کو له باری از عشق همراه نسیم بهشتی، خورشید وجودت تاریکی را، زمستان را در خواهد نوردید عطر دل انگیز امدنت جانها ی رفته را بر خواهد گرداند چشمهای بر راهت دوخته محو تماشای سیمای اسمانیت خواهد شد قلبهای ریش خورده در انتظارت التیام خواهد گرفت. و حق است اگرقلبی با دیدنت از طپش باز ایستد و دیده ای کور گردد و جانی از بدن خارج شود. در کدام دیاری از کدامین راه میگزری بر کدام زمین قدم مینهی نمیدانم اما میدانم که دیده ای بسیار عاشقانی را که از کودکی با عشقت خو کرده اند در جوانی با نامت صفا کرده اند در فراقت ناله ها سر داده اند و چون به پیری رسیده اند در حالی به سرای ابدی رفتند که چشم براه یار بودند وقلبشان تا اخرین طپش به عشق یار میطپید. چه دیده ها یی که بر هم نهاده شد بی انکه روی ماهت را ببیند ....عاشق کشی و عاشق سوزانی در کدامین قانون عشق امده است که اینگونه شیدا دلان را در عشق خود میسوزانی... ایا خواهد امد روزی را که شعله شمع وجودم رو به خاموشی نهد در حالیکه هنوز در فراقت نالانم ایا خواهد امد روزی که چشمان منتظرم بسته شوند اما هنوز پروانه عشق خود را در تمنای نگاهم ندیده ام. قلبم از طپش باز ایستد اما هنوزسوختنش در فراقت التیام نگرفته باشد نفسم دیگر بالا نیاید در حالیکه هنوز عطر دل انگیز و روح بخش زیباترین گل هستی را استشمام نکرده باشد. شنیده ام که میایی گفته اند که میایی خوانده ام که میایی میدانم که میایی ایمان دارم امدنت را، حبیب من روزی که بر دیده های عشاق خود قدم گذاری بر چشمهای من هم غباری از خاک پایت خواهد نشست؟...شاید انروز قلبم در طپش نباشد تا در استقبالت از سینه بیرونش کشم و نفسم بند امده باشد که در فضای عطرامیز وجودت نفس کشد. مژگانم نباشد تا جاروب کش راهت شود و دیده ام نباشد تا خاک راهت را طوطیا کند محبوب من ایا چشمهای دوخته براهت بسته خواهد شد و قلب امید وار به وصالت در نا امیدی از حرکت خواهد ایستاد.ایا شود که هجران به سر اید قلب سوخته التیام یابد و دیده تاریک به دیدار روی ماهت منور شود. ایا قدم بر چشمانم خواهی نهاد قبل از انکه برای همیشه بسته شوند.شود ایا دست نوازشت را بر سر این سوخته در انتظارت کشی. اشتیاقم را جوابی ده ایکه در مهربانی و بخشندگی شهره افاقی. میدانم و میدانی که رسم عاشقان را انچنانکه شایسته تو است بجا نیاورده ام. سر خلوص بر استان عشقت ننهاده ام .راه را به خطا رفته ام و یاشاید عاشقی دروغینم؟.هر چه هست میدانم که در تمنایت همچون شمع میسوزم میخواهمت خواستنی بی پایان و دوستت دارم تا همیشه و در عطشم لحظه ای را که به خوانی مرا با عشق...

