هنوز چیزی ازاشناییم با تو نگذشته بود که کمال از خود گذشتگی و معرفت و صداقت و خداشناسی تو را دریافتم.رشادت و برد باری تو در جنگ با ان اندام کوچک برای من و همه روز بروز واضح تر میشد.حال دیگر تو برای من نقطه اتکا و باعث دل گرمی بودی محبت تو تا انجا بود که گاهی همه را نسبت به من حساس کرده بود. چشمه های و فا و محبت تو انقدرست که از زبان و توان نوشتن من بدور است وصف کردنشان، اگر تا اخر عمر در هجران تو بسوزم حق دارم
میخوام از اخرین روز بگم.والفجر 8 گذشت همون عملیاتی که تومنو که شیمیایی شده بودم وچشام هیچ نمیدید بیش از ده کیلومتر بکول کشیدی تا تحویل اورژانس بدی نوبت به کربلای 4 رسید همون عملیاتی که بدترین خاطره ها ازش باقی موند با اون همه نیرو لو رفت تا این روزا تو بودی و من و من بودم و تو محبت و صفا بود و جدا نشدن یک لحظه ای تو ازمن من وتو بودیم و خداو نماز شبهای پنهانی و دوست داشتنی و تماشایی تو بود.روزها چون برق باد گذشت و من سرشار از صفای وجود تو وقلبم مالامال ازعشق و دوستی تو بود تا ان شب که در سنگر انتظار برای شروع عملیات او امد."او از بچه های عملیات و اطلاعات بود که کلا در میان رزمندها از جایگاه خاصی برخوردار بودند و همه حتی فرماندهان به انها به دیده احترام مینگریستنداو برادر دوست شهیدم بود که در مجنون به شهادت رسید و این برادر بجای داداش شهیدش به نبرد امد.هیجان طلب اهل ورزش و فوتبالیستی تام.او بعد حضور در جبهه و ملحق شدن به بچه های اطلاعات چند بار در نفوذ به خاک عراق مشرف به کربلا هم شده بود در والفجر 8 کاملا شیمیایی شد که بعد از اعزام بخارج و برگشت از انجا استراحت مطلق را نپذیرفت و باز با همان چشمان کم دید و چهره ای که سوخته بود به ایمید انکه به ارزویش که همان شهادت و نماندن هیچ نشانی از او بود دوباره پا به جبهه نهاد من اورا میشناختم از کودکی اما او تورا نمیشناخت و متعجب شدم وقتی تورا صدا زد انگار که دیر زمانیست تو را میشناسد با عذر خواهی از من او تو را با خود برد...ومن باز نگران شدم این حرکات برایم اشنا بود و حس بدی بهم دست داد بوی جدایی به مشامم میرسید.دران لحظه حساس که یه نیروی اطلاعات هزاران مشغله دارد انهم ادم وظیفه شناسی چون او چگونه بود که یاد تو افتاده بود چه بتو گفت هرگز نفهمیدم چه بینتان گذشت به من نگفتی یک ساعتی که با هم بودید با رفتنتان رفت :
میان عاشق و معشوق رمزیست... چه داند انکه اشتر میچراند...
تو بر گشتی اما دیگر تو نبودی دیگر در این دنیا نبودی انگار تو را بردند و کس دیگری اوردند.برایم سخت بود اما تو هیچ نمیگفتی ان عملیات با تمام تلفات و سختیش و ناکامیش تمام شد و اوهم بدن پاکشو بدست امواج خروشان اروند سپرد درحالیکه تیری از خصم سر پاکش را شکافته بود و به ارزویش که همان بر نگشتن حتی پاره ای از پیکرش به شهرش بود رسید. چند روز تا عملیات کربلای پنج مانده بود .مسئولان میخواستند از اینهمه نیرو که درکربلای 4 بکار نیامده بود درعملیاتی دیگر بکار برند و تو همچنان از من دوری میکردی و گاهی که ناراحتی زیادم را میدیدی فقط میگفتی خواهش میکنم تا بعد این عملیات صبر کن خودت همه چیز را میفهمی که چرا باید بدوریم عادت کنی"میدانستم چه میگویی ولی قبولش برایم مشکل بود.روزهای نبرد رسید و تو باز حماسه ها افریدی کربلای پنج عملیاتی در اوج نبرد خسته کننده و نبردی نابرابر جنگ تانک با انسان و قتل گاه سه راهی مرگ...وای که در این سه راهی چها که نگذشت تا ان روز که در گیری بشدت ادامه داشت اتش و دود همه جا را فرا گرفته بود تانکهای دشمن خاکریز هارا هم با گلوله صاف میکردند خستگی و تشنگی امان همه را بریده بود چندیدن روز نبرد سنگین و بیخوابی تاب را ازهمه گرفته بود فقط ایمان بود که ما را بر سر پا نگه میداشت در ان عصر تیره که اتش وخون جبهه را فرا گرفته بود تو ناگهان گفتی که باید داداشتو ببینی که در سنگری بعد سه راه مرگ بود فرصت نبود که نگزارم بری اتش مثل باران از همه طرف برزمین فرو میریخت که ناگهان دیدم تو نیستی به طرف سه راه مرگ نگاه کردم دیدم که میروی یک لحظه برگشتی و با ان لبخند فراموش نشدنی برویم خندیدی و دست تکالن دادی انگار خداحافظی کردی منم دست تکان دادم و بهت علامت دادم که زود برگرد..اما ساعتها گذشت و خبری از تو نشد تا انکه بچه هایی که از انطرف میامدند خبر از ندیدن تو دادند. اظطراب وجودم را فرا گرفت و تمام جای جای مسیر رفتنت را گشتم و انگار که تو انجا نبوده ای هر چه بیشتر گشتم کمتر یافتم از طرفی فراق تو تابم را برده بود و از طرفی وظیفه ام فرصتی برای اندکی رفع اندوه نمیگذاشت. روزها گذشت ماهها سپری شد و سالها گذشت جنگ تمام شد ازادگان امدند و تنها چیزی که نصیب ما شد دو پای سوخته بود که در معراج شهدا مانده بود و خانواده ات انها را شبیه به پای تو میدانستند.بعد رفتن فهمیدم که چرا انروزها عوض شدی چون رفتنت را حس کردی خواستی از من دور باشی که به دوریت عادت کنم اینهمه وفا و معرفت را از که اموختی؟ هرگز ان خواهش اولت را و ان خنده اخرت را فراموش نخواهم کرد همان خنده ای که قبل از پروازت به اسمان برویم زدی زیبا و دوست داشتنی من میگویم که تو فرشته ای بودی که خدا خود تو را به اسمانها برد
از اسمان بیکرانه مرا میبینی که هنوز در فراقت دیده ام گریان است...؟؟؟؟


