تبليغاتX
شهاب اسمانی1

شهاب اسمانی1
.فرهنگی.شعر.دلنوشته.مناسبتهاو...

در حال وضو گرفتن جهت فریضه مغرب بودم صدای گاه و بیگاه انفجار و شلیک گلوله ها نمیتوانست رشته افکار مرا پاره کند و خاطرات ان یار سفر کرده و اخرین نگاهش مرا بخود مشغول کرده بود درون سنگر فرو رفتم هوا کم کم رو به تاریکی میرفت.بعد از نماز گوشه ای کز کردم همزمان با امدن شب صدای وز وز پشه ها و مانورکشنده انها در اطراف ما و گزیدنشان شروع میشد. بی اعتنا به پشه هایی که دیگر شورش را در اورده بودند به عملیاتی که در منطقه دیگر قرار بود انجام گیرد و من نمیتوانستم در ان شرکت کنم و بچه ها یی که به ان منطقه رفته بودند فکر میکردم و بحالشان غبطه میخوردم..عملیاتی بزرگ در شرف وقوع بود و ما طبق دستور باید در خط فاو که فعلا ارام بود جهت اطمینان و احتیاط میماندیم...نگاهم بر خود نمایی پشه هایی که چون دفاعی ازطرف من نمیدیدند هر لحظه جسورتر میشدند بود ولی خودم غرق در افکاری دیگر تقریبا همه دوستان نزدیکم هم به ان عملیات رفته بودند...هوا کاملا تاریک شده بود که مسئول خط که از دوستانم بود به سنگر من امد و گفت که قرار است یک تک کوچک به سنگرهای کمین و خط اول دشمن جهت گمراهی انها از عملیات اصلی زده شود و باید تا ساعاتی دیگر نیروها را اماده کنیم انگاه طریقه عمل را کاملا شرح داد...در اخر گفت حالا دیدی که مردان مومن خدا هیچ گاه به هرز نخواهند رفت.خوشحال ازین خبر خود و بچه های هم قطار را اماده کردم...ساعت حمله فرا رسید به اندک زمانی سنگرهای کمین و دیدبانی دشمن منهدم شد و خط اول انها زیر اتش قرار گرفت و حتی بچه ها درون سنگرهای خط مقدم انها رفته و غنائمی را هم همراه خود اوردند و خسارت سنگینی به خط اول دشمن زدند..ساعات اخر کار بود...به اهدافمان که همان بهم ریزی فکر دشمن از عملیات اصلی و انهدام کمینها و دیده بانهای انها بود رسیده بودیم...پس از ابلاغ دستور برگشت به تمام بچه ها یی که همراه من بودند خبر دادم که با احتیاط کامل از راه امده برگردند چون میبایست تا قبل از اینکه دشمن خود را پیدا کند به خاکریز خودمان برگردیم و در سنگرها پناه گیریم چون مشخص بود که عراق تا چند دقیقه دیگر خشمناک از این غافلگیری جبهه مارا زیر گلوله باران شدید خود به اتش خواهد کشید..به هر بدبختی بود رزمندگان همراه خودم را به عقب هدایت کردم و خود همراه یکی دونفردیگر اخر از همه برای اطمینان از برگشت همه به عقب می امدیم. چند متری من از ان دو عقبتر بودم هنوز به بالای خاکریز نرسیده بودند که صدای انفجار خمپاره شصت میلیمتری مرا وادار به دراز کشیدن کرد خمپاره درست بین من و انها بزمین خورد و انها را زخمی کرد که شدید نبود و خودشان را به انطرف کشیدند.خمپاره شصت تنها خمپاره ایست که موقع بزمین خوردن بدلیل کوچکی سوت نمیکشد وقتی متوجه امدنش میشوی که در کنارت منفجر میشود و به همین جهت انرا خمپاره نامرد لقب داده بودند...صدای انفجارات پیاپی و تیراندازی هر لحظه شدیدتر میشد..انطرف خاکریز همه به سنگرها رفته بودند و اینطرف در فاصله چند متری خط خودی شاید من تنها کسی بودم که مانده بودم صدای انفجارات بقدری شده بود که داراز کش بودن را به بلند شدن ترجیح میدادم بعد از کمی سینه خیز خواستم سریع نیم خیز خودم را به کانال عبور بچه های کمین که از زیر خاکریز رد میشد برسانم همینکه کمی سرم را بلند کردم احساس کردم جسم سنگینی به سرم اصابت کرد.شدت ان بحدی بود که صورتم را محکم بزمین کوبید و بینی و دندانهایم را شکست...صدای ریختن خون با تاریک و تاریک تر شدن دنیا در پیش چشمانم هماهنگ میشد...صدای ناقوس مانندی در گوشهایم میپیچید و دنیا در اطرافم به گردش در امده بود و در این حالت گاهی لرزش شدید دست پایم را که دیگر در اختیارم نبودند احساس میکردم همانطور که در خاک و خون افتاده بودم کم کم ارامشی دلپذیر را حس میکردم خودم را چون پر کاهی در فضا حس میکردم چشمهایم که تنها عضو نیمه فعالم بود رو به تاریکی کامل میرفت ...در حال تسلیم شدن بودم که ناگهان زبانم بحرکت افتاد و نام مبارک امام هشتم (ع)بر زبانم چند بار جاری گشت..چند لحظه ای نگذشت که احساس کردم که لرزش و تشنج اندامم تمام شد...در اخرین لحظه ای که چشمانم بسته میشد دیدم که یکی دو نفر بطرفم میایند ....

اولین صدایی را که شنیدم صدای یزشک معالجم بود که میگفت بهوش امدنت بیک معجزه شبیه است ترکش با سوراخ کردن جمجمه در عمق مغز فرو رفته واسیب شدیدی به جمجمه و مغز زده است و بیرون اوردنش محال است... یکی از ان دو که همراهم بود و مرا به اورژانس خط تحویل داده بود بعدها به من گفت که خونریزی سر و وضع جسمیت انقدر وحشتناک بوده که بهیاران خط به خیال خونریزی مغزی و شهادت حتمیت وبخاطررساندن مجروحانی که امید بزنده بودن بیشتری داشتند تو را عقب نبرده بودندتا اینکه بعد چندین ساعت ما برای خبرگیری از حال تو به انجا رفتیم و ازجریان مطلع گشتیم که با فریاد وپافشاری با ماشین خودمان تا کنار اروند رفته وتورا تحوبل قایقهای امداد دادیم گرچه خودمان هم همعقیده با امداد گرانی بودیم که هیچ امیدی به زندگیت نداشتند.... اما من... تنها چیزی که بیادم بود لحظات مجروح شدنم بود...رسید ان زمانی که با بیمارستان تهران کلینیک و پرسنل مهربانش وداع کردم در حالیکه یادگاری از جنگ در سرم جا مانده بود.. وگاهی از خودم میپرسم...سعادت شفا گرفتن از امام هشتم (ع) بامن بود یا حب دنیا سعادت شهادت ووصال یاربی مثال و پیوستن به دوستان شهیدم را ازمن سلب کرد؟؟؟تا این مهمان ناخوانده هراز گاهی با سردرد های شدید یاد اوری کند بودنش را...اما درد ها بچشم نمی ایند وقتی که اخرین حرفای گلهایی را به یاد میاورم که در اخرین لحظات زمزمه میکردند که ما باید پای این نهال خون بریزیم تا ان جامعه ارمانی ایران اسلامیمان ببار نشیند تا کشورمان عزیزترین باشد وهموطنانمان در بهترین حالات(منظورش زمانی که در خانه بود برای فقرا و ازمندان پول و توشه میبرد وبر اندوهشان میگریست)...و این درد چه دردناکتر از درد ترکش است که میبینم اکنون هیچ نشانی از ارزوها و ارمانهای ان عزیزان بچشم نمیاید اینجاست که درد ها جان میگیرند...کاش....



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط سعید

هنوز چیزی ازاشناییم با تو نگذشته بود که کمال از خود گذشتگی و معرفت و صداقت و خداشناسی تو را دریافتم.رشادت و برد باری تو در جنگ با ان اندام کوچک برای من و همه روز بروز واضح تر میشد.حال دیگر تو برای من نقطه اتکا و باعث دل گرمی بودی محبت تو تا انجا بود که گاهی همه را نسبت به من حساس کرده بود. چشمه های و فا و محبت تو انقدرست که از زبان و توان نوشتن من بدور است وصف کردنشان، اگر تا اخر عمر در هجران تو بسوزم حق دارم

میخوام از اخرین روز بگم.والفجر 8 گذشت همون عملیاتی که تومنو که شیمیایی شده بودم وچشام هیچ نمیدید بیش از ده کیلومتر بکول کشیدی تا تحویل اورژانس بدی نوبت به کربلای 4 رسید همون عملیاتی که بدترین خاطره ها ازش باقی موند با اون همه نیرو لو رفت تا این روزا تو بودی و من و من بودم و تو محبت و صفا بود و جدا نشدن یک لحظه ای تو ازمن من وتو بودیم و خداو نماز شبهای پنهانی و دوست داشتنی و تماشایی تو بود.روزها چون برق باد گذشت و من سرشار از صفای وجود تو وقلبم مالامال ازعشق و دوستی تو بود تا ان شب که در سنگر انتظار برای شروع عملیات او امد."او از بچه های عملیات و اطلاعات بود که کلا در میان رزمندها از جایگاه خاصی برخوردار بودند و همه حتی فرماندهان به انها به دیده احترام مینگریستنداو برادر دوست شهیدم بود که در مجنون به شهادت رسید و این برادر بجای داداش شهیدش به نبرد امد.هیجان طلب اهل ورزش و فوتبالیستی تام.او بعد حضور در جبهه و ملحق شدن به بچه های اطلاعات چند بار در نفوذ به خاک عراق مشرف به کربلا هم شده بود در والفجر 8 کاملا شیمیایی شد که بعد از اعزام بخارج و برگشت از انجا استراحت مطلق را نپذیرفت و باز با همان چشمان کم دید و چهره ای که سوخته بود به ایمید انکه به ارزویش که همان شهادت و نماندن هیچ نشانی از او بود دوباره پا به جبهه نهاد من اورا میشناختم از کودکی اما او تورا نمیشناخت و متعجب شدم وقتی تورا صدا زد انگار که دیر زمانیست تو را میشناسد با عذر خواهی از من او تو را با خود برد...ومن باز نگران شدم این حرکات برایم اشنا بود و حس بدی بهم دست داد بوی جدایی به مشامم میرسید.دران لحظه حساس که یه نیروی اطلاعات هزاران مشغله دارد انهم ادم وظیفه شناسی چون او چگونه بود که یاد تو افتاده بود چه بتو گفت هرگز نفهمیدم چه بینتان گذشت به من نگفتی یک ساعتی که با هم بودید با رفتنتان رفت :

میان عاشق و معشوق رمزیست... چه داند انکه اشتر میچراند...

تو بر گشتی اما دیگر تو نبودی دیگر در این دنیا نبودی انگار تو را بردند و کس دیگری اوردند.برایم سخت بود اما تو هیچ نمیگفتی ان عملیات با تمام تلفات و سختیش و ناکامیش تمام شد و اوهم بدن پاکشو بدست امواج خروشان اروند سپرد درحالیکه تیری از خصم سر پاکش را شکافته بود و به ارزویش که همان بر نگشتن حتی پاره ای از پیکرش به شهرش بود رسید. چند روز تا عملیات کربلای پنج مانده بود .مسئولان میخواستند از اینهمه نیرو که درکربلای 4 بکار نیامده بود درعملیاتی دیگر بکار برند و تو همچنان از من دوری میکردی و گاهی که ناراحتی زیادم را میدیدی فقط میگفتی خواهش میکنم تا بعد این عملیات صبر کن خودت همه چیز را میفهمی که چرا باید بدوریم عادت کنی"میدانستم چه میگویی ولی قبولش برایم مشکل بود.روزهای نبرد رسید و تو باز حماسه ها افریدی کربلای پنج عملیاتی در اوج نبرد خسته کننده و نبردی نابرابر جنگ تانک با انسان و قتل گاه سه راهی مرگ...وای که در این سه راهی چها که نگذشت تا ان روز که در گیری بشدت ادامه داشت اتش و دود همه جا را فرا گرفته بود تانکهای دشمن خاکریز هارا هم با گلوله صاف میکردند خستگی و تشنگی امان همه را بریده بود چندیدن روز نبرد سنگین و بیخوابی تاب را ازهمه گرفته بود فقط ایمان بود که ما را بر سر پا نگه میداشت در ان عصر تیره که اتش وخون جبهه را فرا گرفته بود تو ناگهان گفتی که باید داداشتو ببینی که در سنگری بعد سه راه مرگ بود فرصت نبود که نگزارم بری اتش مثل باران از همه طرف برزمین فرو میریخت که ناگهان دیدم تو نیستی به طرف سه راه مرگ نگاه کردم دیدم که میروی یک لحظه برگشتی و با ان لبخند فراموش نشدنی برویم خندیدی و دست تکالن دادی انگار خداحافظی کردی منم دست تکان دادم و بهت علامت دادم که زود برگرد..اما ساعتها گذشت و خبری از تو نشد تا انکه بچه هایی که از انطرف میامدند خبر از ندیدن تو دادند. اظطراب وجودم را فرا گرفت و تمام جای جای مسیر رفتنت را گشتم و انگار که تو انجا نبوده ای هر چه بیشتر گشتم کمتر یافتم از طرفی فراق تو تابم را برده بود و از طرفی وظیفه ام فرصتی برای اندکی رفع اندوه نمیگذاشت. روزها گذشت ماهها سپری شد و سالها گذشت جنگ تمام شد ازادگان امدند و تنها چیزی که نصیب ما شد دو پای سوخته بود که در معراج شهدا مانده بود و خانواده ات انها را شبیه به پای تو میدانستند.بعد رفتن فهمیدم که چرا انروزها عوض شدی چون رفتنت را حس کردی خواستی از من دور باشی که به دوریت عادت کنم اینهمه وفا و معرفت را از که اموختی؟ هرگز ان خواهش اولت را و ان خنده اخرت را فراموش نخواهم کرد همان خنده ای که قبل از پروازت به اسمان برویم زدی زیبا و دوست داشتنی من میگویم که تو فرشته ای بودی که خدا خود تو را به اسمانها برد

از اسمان بیکرانه مرا میبینی که هنوز در فراقت دیده ام گریان است...؟؟؟؟



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط سعید

اين روزها وشبها دلم گرفته است غصه وبغض امانم نميدهد نامش را كه ميبرم اشكم برگونه هايم ميغلتد اورا ميشناسم.از كودكي با نامش خو گرفته ام با نامش بلند شده ام وبا نامش راه رفتن را اموخته ام  وصف رشادت هايش عبادت هايش شمشير ذوالفقاریش يتيم نوازيش و خشمش رادر مقابل ظالمان ودست نوازشش را بر سر درماندگان نان ونمك خوردنش را شنيده ام اوكه اولين يار پيامبر وبرادر خوانده اش بود اوكه دلاور بدرو خيبر بود او كه اگر نميبود هم كفوي براي زهراي اطهر نبود او باباي حسن مظلوم وكريم است او باباي زينب است اگر اشك ميگذارد واگر ناله امانم ميدهد بگويم او باباي حسين شهيد وعلمدارش عباس وفا دار است او كه در خانه حق بدنيا امد ودر خانه حق فرق مطهرش بدست شقي ترين عالم شكافته شد او مولايم ومقتدايم واميرم علي است. اری هم او که تنها او و فرزندانش تنها وارثان رسول و خلیفه خدا بر زمین و تنها میزان دین و ایمانند قران ناطق علیست و جز او زبانی خدایی نباید و نشاید تا فرزند برومندش بیاید. اری هم او که دین داران بی معرفت و پینه بسته جبینان خانه نشینش کردند زهرایش را کشتند ظلمی که بر مولایم رفت از کسانی و مسلمانانی بود که نماز شبهایشان شهره افاق بود ولی برای چند روزی ریاست و دنیاداری او و اولادش را تنها گذاشتند.مولايم از لبهاي مبارك بگويم كه بر گونهاي بهترين جوانان بهشت وبر دستان عباس بوسه زد يا از زبانت كه جز حق نگفت از قدمهايت كه جز حق نپيمود واز دستانت كه جز درراه حق شمشير نزد وجز حق ننوشت وچه درماندگان ويتيماني را كه نوازش نكرد از كوله باري كه هرشب براي يتيمان ميبردي بگويم يا ازانفاق انچه دوست داشتي براي ديگران.از ناله هاي شبانه ات برسر چاه بگويم يا از درد جفايي كه بر زهرايت رفت از نگرانيت از براي اينده مسلمين بگويم يا ازدرد فراق مرادت رسول اكرم(ص)از ناداني امت زمانت بگويم يا ازكينه دشمنانت همانها که زخم شمشیر برانت کینه هایشان را در دلهای پلیدشان جوشان گذاشته بود تا با دنیا داری کسانی که خود را وارث سنت رسول و قران میدانستند تو خلیفه و امام بحق رسول و خدا را کنار زنند و کینه احد و بدر و خیبر را ناجوانمرادنه با شکافتن پهلوی زهرایت و کشتن یک یک فرزندانت ارامش بخشند.اي قران ناطق تو چه ميديدي وقتي بر روي مبارك حسن مينگريستي تو چگونه اه ميكشيدي وقتي گلوي حسينت را در روز عاشورا پيش رو مياوردي از نگاهت به دستان عباس نميگويم كه ديگر.......

مولايم گفته اند برايم كه همواره ميخواستي كه براي امتت بگويي تا بدانند چه بد مردمي بودند كه از تو نپرسيدند حتي زماني كه در استانه راحتي از دستشان بودي وخواستي كه از تو بپرسند وانها نپرسيدند. مولايم تحمل اينهمه درد برتو اسان بود يا درد گناه پيروانت من ميدانم  تحمل كدام برتو اسان بودزيرا از ان همه درد نناليدي اما گناه وخطاي پيروانت تورا ازردورنجاند.انجا كه خبر ازعراق ميرسد كه زنها در كوچه ومعابر در كنار مردان بيمهابا امدورفت ميكنند.قلب مقدستان به درد امد و بر سرشان فرياد براوردي كه :

اي مردم عراق،خبر بگوشم رسيده كه زنها ودخترانتان در كوچه وبازار شانه هاشان به شانه هاي مردها هنگام راه رفتن ميخورد. ايا حيا نميكنيد،لعنت خدا باد بر مردي كه غيرت ندارد.

نميدانم مولاي من شايد اين فرموده ي شما براي مردم انزمان عراق بوده است نه از براي ما!!!!

رازاين قصه را نميدانم كه تو در خانه حق بدنيا امدي ودر خانه حق به لقا يار رفتي در بهترين روزها وشبهاي سال.اي قران ناطق سر چيست كه شهادت  شما در شب نزول قران است وشبهاي قدر كه خود به تنهايي با هزار ماه برابرند شبهاي عزاداري شمايند.دعايمان كن تا ان شويم كه شما ميخواهي مولايم از خدا بخواه تا حيا كنيم ومهربان باشيم وبر ضعيفان رحم نماييم مولايم شنيده ام تو در قبر هم پيروانت را نجات ميدهي كمك كن كه در صف يارانت باشيم.اکنون بیشتر از همیشه  شیعیانت تنهایند دردمند و سردرگمند از خدا براي رستگاري ونجات و سربلندی  شيعيانت در دنیا و اخرت مدد خواه تاجوانانمان براه راست ايند ودر اين دنياي غرق در زر وزيور و زور وفساد در نزد  فرزند خلفت مهدي موعود(عج)سربلند بيرون ايندوبخواه از خدا براي تعجيل در فرج مبارکش.

اكنون كه در سوگت نشسته ايم وتو حبيب حق را واسطه خود وخداي خود كرده ايم ودر اين شبهاي مقدس قدر ناله ي توبه سر داده ايم.از خداوند منان خواهانيم دلمان را بلطفش جلا دهد وگناه وخطايمان بشويدوراه راست را دراين دنياي تاريك برايمان روشن وهموار گرداند از فريب شيطان در امانمان كند كه سخت در استانه ي فريبيم واماده گناه.رفتگانمان را بيامرزد بيماران را شفا عنايت گرداند وفرج صاحب و اقايمان را معجل گرداند واز عابدان و مسلمانانی نباشیم که او را بخاطر مقام  و بخلمان تکذیب کنیم  خدایا بمیران مرا اگر زنده بودنم  و کارهایم دل محبوبم را میازارد.خدایا تا زنده ايم عنايت حضرتش را ازما برندار.



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 توسط سعید

باز هم ماه مبارك رمضان از راه رسيدماهي عزيز باكلي خاطره وعشق وصفا. بازهم اومد تا دلهامونو سيقل بده محبت را

همدلي را وهمه خوبيها را يادمون بياره اومد بگه كه اگه دل به نجواي رمضان بديد ديگه از هر چه كينه وحسد وبخل ريا

هست دور ميشيد اومد بگه كه در رمضان دارا وندار معني نداره هرچه هست مال همه است عشق ومحبت وكمك به يكديگر

است اومد تا مارو به منبع عظيم افرينش نزديك كنه حجابي كه در طول يكسال بين ما وخالق ما در اثر خودبيني وگناه ايجاد

شده را از بين ببره... رمضان با دعا هاي سحريش با اواي دلچسب قبل افطارش با سفره هاي افطاري كه همه دورش يكدل

بعد يك روز روزه داري ميشينن باقشنگي لحظه هاي پيش از اذان صبح كه مادر بزرگا بعد خوردن سحري با چادر سفيدشون

سر سجاده منتظر اذان صبح به ذكر گفتن مشغولندوبا روزه هاي كله گنجشكي كودكان و.و.و همه ي قشنگي هاي ديگرش باز

اومد ومن رسيدن اين ماه را به همه اهل رمضان تبريك ميگم طاعات و عبادات همتون مقبول درگاه ایزد منانو کردارمون مورد عنایت اقامون(عج)

چهل روز بود که در خاک مجنون، لیلی، مجنون رابه دنیا سپرد و خود بال به اسمان بیکرانه گشود به یاد اخرین نگاهش به چشمانم دیدهایم هنوز گریان بود و دلم ناارام و بیقرار سر بر زانو نهاده بودم و بیاد ان مهربان دوست داشتنی از اطرافم بیخبر،احساس کردم نگاهی گرم برمن خیره گشته است نگاهی اشنا ،خواستم ببینم صاحب این نگاه نافذ کیست که سنگینی نگاهش را اینچنین احساس می کردم،که به چشمان تو برخوردم نگاهی مهربان دوست داشتنی گرم و تسلی بخش،انگار با نگاهت دلداریم میدادی،کمی بخود امده ارام گرفتم" این شهید دوستت بودیا برادر؟" روبرویم نشستی گفتم" او خود من است او نیمه دیگرم بود او همه خاطرات پاننزده سال زندگی ام بود"با اینکه دوسالی از من کوچکتر بودی ولی معرفت و صداقت و از خود گذشتگیت در همه جا مرا به تعجب وامیداشت، نو جوانی عارف،صدای دلنشینت هنوز در گوشم طنین انداز است"میشود من نیمه دیگرت باشم و در خاطرات اینده ات سهیم"انگار کلام او بود که اززبان تو گفته میشد متحیر شدم،چه میتونستم بگویم چشمان درخشانت از ان سو شیرینی کلامت و ارامشی که یافته بودم نگذاشت بگویم من بعد او دوست نمیخواهم..وقتی گفتم من اینجا نمیمانم برمیگردم جبهه نمیدانم تاکی..گفتی"خوب منم میام"گفتم هر دوستی که با من اومده شهید شده شاید بخاطر شومی یا کم سعادتیه منه نمیترسی؟ "نه مگه شهادت ترس داره اونم وقتی تو با منی تو شدی نردبان سعادت دوستات" گفتم نردبانی شوم‍‍‍!!!؟؟؟"شوم نه،تو قلاب میگیری تا دوستات به اسمون برن"با خنده تلخی گفتم" خودم اخرش خورد میشم دیگه طاقت نمیارم خسته میشم زیر دست پا له میشم دیگه رو پای خودمم نمیتونم وایسم چه رسد به بالا رفتن" و تو با تموم و جودت گفتی "اخرش همه با هم دستت را میگیرن و بالا میبرنت"از صداقت و سادگی و صفات عشق کردم خندیدم پیشانیت را بوسیدم و خواستم دور بشم که صدای دلنشینت بلند شد"منم بیام"برگشتم و نگاهت کردم چی میتونستم بگم؟ دستمو دراز کردم،هیچ وقت لحظه ای را که با شوق و لبخند پیروزی به طرفم امدی را از یاد نمیبرم.در حالی که با تو میرفتم در فکرم میگذشت خدایا این بنده عزیز درگاهت نمیدونه من هیچی نیستم اون کجا و من کجا عشق و معرفت و عرفان و خود شناسی اون کجاو سستی من کجا من باید به او التماس کنم من باید خدا را شکر کنم که همراه او شدم من که پر بودم از گناه و خطا شاید بواسطه او کمی بخود بیام...اما شاید تو میدونستی که من بنده عاصی و حقیری بیش نیستم شاید تو میدونستی با اون وفای بیحدت و اومدی که دستمو بگیری و راه را نشونم بدی... یادم به اخرین حرفای ان روز میاد که خواهش کردم" دوست دارم هر وقت تشنت شد من برات اب بیارم هرجا که بودی" خندیدی و گفتی " اخه من از تو کوچکترم وظیفه منه نه شما "گفتم"میدونم ولی دوست دارم قبول کنی این تنها خواهش منه" وقتی اصرار مرا دیدی قبول کردی.. من چقدر ظاهر بین وساده بودم که فکر میکردم با این کار و ساقی شدن برای تو خدمتی انجام دهم و حد اقل رسم دوستی را بجا بیاورم اما قافل بودم از اینکه این درخواست من باعث ازار تو خواهد شد زیرا تا لحظه اخر هرجا که من بودم حتی در اوج تشنگی تقاضای اب نکردی تا من را بزحمت نیندازی

دوستانی که سوال کردن...اره خاطرات فوق کاملا واقعیه حالا با یه خورده دست کاری تو جمله ها...............................دامه دارد



نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388 توسط سعید

دران هنگامه شور و نشاط نو جوانی و غوطه خوردن دردریای شادی با هم بودن،تقدیرجوری دیگر رقم خورد خبر هجوم دشمن به مرزهای غربی میهن فکرما را به خود مشغول کرد،تا اینکه بعد اصرارهای مکرر و سماجت فراوان بخاطرممانعت از حضور ما در نبرد بدلیل سن کم،بعد گذشت دو سال از جنگ عاقبت خود را در دشتهای جفیر دیدیم.حضور در بین بهترین مردان ایران زمین رزمندگانی که جز خدا و عشق به میهن هیچ نمیدیدند و نمیخواستند جز رضای حق،انهم در کنار تو چه لذت بخش بود.چه شیرین بود رازو نیازت،و چه جالب بود که ان وجود پر مهرکه ازارش به موری نمیرسید انچنان محکم و شیر دل،جسور و شجاع بود.خاطرات اموزشهای دشتهای جفیر و ازادگان،سرزمینهایی که همراه اسمان خوزستان شاهد فریادها، خندها، شوخی ها، رازو نیازهای شبانه توو مهرورزیهای بی دریغت بود،هنوزم ان دیار بر قدمهای محکم تو و دیگر مردان خدابر زمین خود میبالد.تا اینکه ان روز ما وارد خط مقدم شديم چندين روز از عمليات خيبر ميگذشت وعراق علي رقم پاتكهاي فراوان وشديدش نتونسته بود غير از قسمت كوچكي از جزيره جنوبي را باز پس بگيرد . ما پس از دوهفته كه در جزيره شمالي بعنوان احتياط نيروي مستقر در خط بوديم ودر اون مقر همواره زير بمباران شديد هواپيماهاي دشمن قرار داشتيم چون هنوز جاده معروف خيبر درست نشده بود وازيك پل متحرك جهت عبور ومرور استفاده ميشد كه ان هم زير اتش دشمن بود امكان اوردن سلاحهاي ضد هوايي به قدر كافي نبود وبه همين جهت جنگنده هاي دشمن با ارامش خيال در اسمان به پرواز در ميامدندو هر كار كه لازم بود ميكردند.اين چند روز انتظار براي ورود به خط با ان همه بمباران دشمن مارا شديدا خسته كرده بود(گذشته ازچند ماهي كه در اموزش واماده باش و شروع عمليات بوديم)پس از ورود به خط مقدم در سنگرهاي خود جا گرفتيم خاكريز خيبر بسيار كوتاه بود به حدي كه با اينكه كانالي هم وسط ان حفر كرده بودند باز براي تردد ميبايست خميده راه ميرفتيم جزاير خيبر در احاطه اب بود ودر انتهاي خط كه در نزديكي ما بود دژ بلند وعريضي وجود داشت كه مانع نفوذ اب به درون خط ماميشد . مسافت خط ما با دشمن صد متر بود كه تا يك كيلومتر هم در بعضي نقاط ديگر ميرسيد.در يكي از سنگرهاي نزديك دژ من و او و يكي ديگر از رزمندگان جا گرفتيم.روز دوم ورود ما به خط مقدم رسید ان روز فراموش نشدنی، در عصران روز من در سنگر استراحت بودم واو در سنگر نگهباني ناگهان هم همه اي طول خط را فرا گرفت داد وفرياد هر لحظه بيشتر ميشد تا اينكه من بيرون امدم وديدم تعدادي به طرف عقب با شتاب در حركتند و به من گفتند كه دژ شكافته واب در حال ورود به خط است وسنگرهاي اولي همه در زير اب فرو رفته اند بايد به عقب برويم من شتابان تجهيزات خود را پوشيده وبيرون امدم تا ببينم دوستم كجاست ودستور فرماندهي چيست در همين حين گرد وغبار هم منطقه را فرا گرفت چند نفر از مسئولين خود را كنار ما وتعدادي كه هنوز انجا مانده بوديم رساندند وقرار بر اين شد كه جلوي پيشروي اب را به هرشكل ممكن بگيريم چون تخليه خط اول برابر با از دست دادن جزاير بود كار شروع شد اوردن گوني هاي پر از خاك كه اطراف سنگرها بود وپر كردن گوني هاي خالي وبردن انها براي سد كردن راه اب. رفت وامد ما دشمن را متوحش كرد وبا ارپي جي وتير مستقيم وخمپاره خط ما را زير اتش شديد گرفت.گرد وغبارباعث كندي كار بود ولي از طرفي ديد دشمن را كم ميكرد كه نتواند وضع ما را تشخيص دهد. شايد انروز اگر دشمن از هم گسيختگي جبهه ما را متوجه ميشد با يك حمله كار را يكسره ميكرد اما به لطف خدا او با وحشت فقط اتش شديدش را بر سر ما ميباريد تا هر لحظه گلي از بوستان اين خاك بر زمين در غلطد وبه لقا دوست شتابد.در همين وضع اشفته دوستم را ديدم كه درحالي مشغول نگهباني وديده باني بود كه در اطرافش هيچ گوني براي حفاظت نبودچون انها را برای سد اب برداشته بودند از او خواستم كه انجارا بدليل خطرناكي ترك كند اما اوامتناع كرده گفت حال كه شما مشغوليد يك نفر بايد مواظب دشمن باشد ومرا به ادامه كار تشويق كرد.در حین رفتن یکبار دیگر نگاهش کردم خنده قشنگش انگار مجنون رامحو خود کرد با همان تبسم زیبا مرا تشویق به تلاش کرد از او دور شدم بلاخره پس از چند ساعتي تلاش نزديك غروب نفوذ اب مهار شد از خستگي هر كدام كه غرق در گل ولاي بوديم چند لحظه اي را در گوشه اي افتاديم نگاهم را به اسمان غبارالود دوخته بودم انگار همه، همچون من در حال شكرگزاري از خداوند متعال براي تمام شدن كار بخوبي بودند. نا گهان بياد دوستم افتادم سراسیمه از جا پریدم ودویدم تازه انجا متوجه وضيت دردناكي شدم كه هر قلبي را به درد مياورد تعداد زيادي از دوستان رزمنده در حال كار بشهادت رسيده بودند وتعدادي مجروح هم در حال ناله بودند كه با كمك بچه ها به عقب برده ميشدند.شتابان به طرف سنگر نگهباني براه افتادم دلم شور ميزد هر چه جلو ميرفتم لرزش پايم بيشتر ميشد قلبم بشدت ميطپيد تا به سنگر مذكور كه ديگر اثري از ان نبود رسيدم در فرورفتگي ان در سينه خاكريز پاهايش را ديدم زانوانم سست شده بودخدایا نکند...نه...زبانم بند امده بود به كنارش امدم و اورا ارام با بدني غرق خون در حالي كه ديده به اسمان دوخته بود و ان تبسم زیبا يافتم زانو هايم خم شد كنارش نشستم خوابیده ای؟؟؟ پس این خون سرخ بر روی سینه ات چیست؟؟ چشمان قشنگش را بوسیدم وبستم سر بر سينه اش نهادم دلم میخواست دیگر بلند نشوم که دنیای بی او را درک کنم مات و مبهوت تمام بغضهای عالم بر گلویم فشرده میشد انگار اندامم فلج شده بود،ارام ارام در حال گريستن با جسم خونينش زمزمه كردم......

اي فلك بر ما عجب گشتي كبود

اين چنين هجران قرار ما نبود

رفت اسان از برم ياس سپيد

اف بر ان دستي كه ان گل را بچيد

ادامه دارد......



نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط سعید

در انتظار انم روزی ز ره بیا یی

از لطف ان نگاهت عقده ز دل گشایی

اید زهرکلامت گلبانگ عشق واحساس

بر صد جهان بتا بد خورشید اشنا یی

کی اید ان زمان که نگاه سرد و خشکمان را بر نگاه شفا بخشت مصفا گردانی غریبی و تنهاییمان را بزدایی حبیبا بغضها بر گلوی محبانت بس سنگینی میکند شفابخشی بر دردهای فروخورده مان نیست و مرهمی بر ریش دلهایمان مولا یم انچان راه ثواب و ناثواب در هم تنیده است ورنگ تیره و روشن به هم امیخته است که سخت است قدم از قدم بر داشتن تو خود فرمودی که گره گشای دردمندانی مولای من انچنان گره های کور گرداگرد محبانت را گرفته است که مشگل گشایی نبود جز حضور و امدنت انهم امدنی زود و زود تا که شب هجران بسر اید که دلها سخت بیقرار است ایاامسال هم جشن تولدت را بی تو میگیریم ...ایا سال دیگر نیز....نه...نه بس است..بیا......بیا........بیا.........

میلاد وجود اقدس دوازدهمین خورشید اسمان عشق و امام عدل و احساس میزان دین و ایمان خلیفةالله بر زمین قران ناطق امیر دین و مومنین اخرین وارث ولایت الهی ولی الله و بقیةالله العظم ارباب و صاحب جان و قلب شیعیان بر باد دهنده پرچمهای کفر و نفاق منتقم خونهای به ناحق ریخته فرو ریزنده کاخهای جور و منابر عالمان بی کفایت و بر پا کننده عدل و داد بر پهنه گیتی به اذن الهی...بر تک تک منتظران حضرتش ودلسوختگان راهش و شیفتگان طریقش وسر سپردگان ولایتش مبارک وفرخنده باد

امید انکه با ظهورهر چه زودتر منجی عالم سال اینده را در کنار حضرتش جشنی بی مثال بگیریم تا ناز کنیم و فخر بر همه نازداران عالم که ما هم ناز داریممممم

جهت ظهور حضرتش صلوات.الهم صل علی محمد و ال محمد و العجل فرجهم

((((((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))

چگونه میتوان فرصتهای گذشته را باز پس گرفت ویا یاد و خاطرات گذشته را زنده کرد یا از نو ساخت؟؟تنها میتوان با درس از گذشته و امید به اینده، حال خود را ساخت.گاهی در زندگی انسان خاطره ای جاودان میماند که حتی مسیر زندگی را نیز عوض میکند .دوران کوتاه با توبودن در تمام گذشته من نقش بسته است..تو را در رویا های کودکی یافتم که بسویم میایی و در نوجوانی و در اوج ماجراجویی و عطش محبت بسویم امدی مرا در خود غرق کردی وهنوز از دریای محبتت سیراب نگشته بودم که نا با ورانه رفتی.ودر رویایی دیگر مرا بسوی خود خواندی هرگز نخواهم توانست از تو نوشتن...هر چه فکر کردم تا در ادامه مطلب قبل یاد نامه ای که شایسته تو باشد بنگارم نتوانستم .و این کمترین یادنامه من از تو یار شیرین و دیرین است.کاش بیشتر با توبودم کاش بیشتر قدر تو را دانسته بودم کاش تنهایم نمیگذاشتی...فکر نکردی که وقتی مرا با دریای محبت خود اشنا میکنی در نبودنت جویبارهای محبت که گاها کمیاب هم میباشند مرا سیراب نخواهند کرد و بندبال مهر گمگشته، خود را به هر دری خواهم زد؟؟دوستی شکیبا ومهربان که هرگز خواست خود را بر خواست من مقدم نشمردی،خریدار نازهایم و شنونده شکوه هایم ونوازشگر روح و جانم ، تو بگو عزیزمن وقتی که یادم میاید دل شکننده من در دوران دوستی تو یک بار هم به لرزه نیافتاد چه کنم ؟؟وقتی که هنوز چیزی نخواسته بودم تو ان را برایم حاظر میکردی،انگاه که مرا میدیدی یادخنده های شیرینت و در جدا شدنمان یاد اشکهای جاری بر گونه هایت همواره دلم را غمین میسازد یاد ان روز سخت که در عمل نشانم دادی که برایت از جانت عزیزترم، چقدر بخود میبالیدم از با تو بودن و چقدر شاد بودی وقت با من بودن چه زود گذشت کاش شبها نخوابیده بودم و تو را تماشا میکردم کاش نمیرفتی...کاش یک بار دیگر قطره ای از محبت تورا میچشیدم اما افسوس که محبت و مهربانیت برایم خاطره شد تو گذشته و حال و اینده را در نوردیدی تو مارا بگذاشتی و رفتی این زمانه برای تو تنگ بود تو خود زمان بودی جای تو در هیچ مکانی نبود تو خود مکان بودی روح بزرگ تو قلب زلال تو و وجود فرشته مانندت در این دنیا نمیگنجید.خوش بود لحظات با توبودن.وقت نوشتن از تو انچنان غرق خاطراتت میشوم که یادم میرود در حال نوشتنم جمله ها وکلمات یاریم نمیکنند مگر میشود نهایت عشق ووفا و دوستی و مهربانی و محبت را نوشت یا اوج صفا و صداقت و ایثارو تواضع را شرح داد؟؟ببخشم اگر نتوانستم و یا نارسا نگاشتم.دیگر ازرفتنت نمیگویم از ان غروب شوم که اخرین نگاه وخنده ات برایم خاطره شد انچنانکه هیچ گاه دیگر دیده ام با نگاه زیبای تو مصفا نگشت... چند صباحی از زلال محبتت سیراب شدم و در نبودنت سوختم واگر شودیک عمر میسوزم تا یک بار دیگر از محبتت سیراب گردم همچنانکه تو گفتی صبر کن بر نبودنم تا سر امدن هجران و من صبر کردم تا که شاید یکبار دیگر خنده دل انگیز تو را بر چهره ای گل ارا ببینم...

دران بعد از ظهروحشت و اضطراب مجنون مفتون اخرین تبسم اسمانی تو شد....

ادامه دارد...



نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط سعید
سلامممممممممم

(خاطراتی را قبلا بدون رعایت ردیف و سریال در وبلاگم گذاشته بودم که بدلیل علاقه وافری که به اونا دارم با ویرایش و تنظیم انها دوباره در چند اپ تقدیم میکنم باشد که دوستان عزیز را مقبول افتد)

صدای تیک تاک ساعت بیانگر گذشت ثانیه ها ست و خبر از گذشت بی بازگشت زمان و عمر ما میدهند ثانیه هایی که به انها بی توجه ایم دقیقه ها و دقیقه ها ساعتها و ساعات روزها را میسازند.روزهای که بیانگر گردش زمین به دور خود و حرکت ان در مدار خود به گردخورشید است خورشیدی که محور منظومه شمسی است و اونیز به سویی میرود همچنانکه تمامی ستارگان و کهکشانهاهمراه با گذشت زمان در حرکتند..ثانیه ها و دقایقی که به چشم نمیایند بیرحمانه به پیش میروند همین رفتن است که تا بحال سالهای گذشته را گذرانده است حوادث را سر کرده است و تا ریخ را سا خته است راستی اگر گذر دقایق نبود چه میشد؟ دقایقی که بیتوجه به حال ما میایند و میروند شادی ما را میگزرانند و وقتی در اندوه بسر میبریم با گذشتن خود ان را بر ما اسان تر میکنند.وقتی در انتظاری بسر میبریم گذشت سریعتر زمان را طالبیم و وقتی در روزگار شیرینی قرار داریم کندی ایام را ارزو میکنیم . اما زمان بی توجه به ما به حرکت خود ادامه میدهد بیکباره میبینیم که چه زود ماهها و سالها گذشت کودکی گذشت جوانی طی شد و دوران پیری رسید...در هر حالی که هستیم تنها گاهی خاطره های گذشته لبهایمان را بخنده باز میکند و یا قطره اشکی در گوشه چشممان جاری میسازد گذشت زمان است که انسان بدترین خاطره ها را از سر میکند..امروز کودکی در بین ما متولد میشود و فردا عزیزی از بین ما میرود.همین گذشت زمان است که وقتی به ان فکر کنیم میبینیم که باید قدر حال را بدانیم حالی که بدون وفقه اینده را در مینوردد و به پیش میرود.قدر لحظات خود را بدانیم قدر خوبیها محبتها و مهربانیها را و قدر یکدیگر را بدانیم چرا که شاید هرگز تکرار نشوند.دوستیهای که اسان میگزرندعشقهای که در اینده ما را به تاسف و افسوس وا میدارند.چه لحظات شیرین و دلنشینی که اسان گذشت و چه دلهای با صفایی که اسان از کنار ان گذشتیم.گاهی پیش میاید که ارزو میکنیم کاش زمان بر میگشت.ظلم و جفا و بیوفایی در حق دیگران اسان میگزرد و نیکی و محبت و وفا هم ارام میگزرد .کاش دل به حال نبندیم و خوشی حال خود را به جفا به اطرافیان خود بدست نیاوریم که همه گذرا یند ،روزگاری که بی وفاواعتنا به احوال ما ما را میگزارد و میگزرد ...در دوران دبستان منتظر روزهای تعطیل میبودیم و بعد ان منتظر فرارسیدن سال نو و یا تعطیلات تابستان شادمان از اتمام دوره ابتدایی و بعد راهنمایی و دوران متوسطه ،منتظر گرفتن دیپلم.و وقتی که ان هم فرا رسید اگر به خدمت میرفتیم در ارزوی اتمام ان بودیم و بعد ان هم انتظار رسیدن چیزهای دیگر و ناگاه به فکر میرفتیم که چه زود دوران نوجوانی بسر امد...در حقیقت انتظار ما گذشت عمرمان بود که چه برق اسا گذشت و گذشته های مارا برایمان خاطره ساخت.لحظاتی بر ما میاید که با یاد گذشته ها لبهایمان بخنده باز میشود و یا شیرینی خاطره ای دلشادمان میکند و یا واقعه تلخی غمگینمان میسازد...و گاهی یادخاطراتی از اشناییها که گاه با یاداوریش شاد وگاهی بغض بر گلویت مینشیند.یاد اوری با هم بودنها یکدلیها دوستیها و محبتها یی که دیگر تکرار نمیشوند...

خاطره ای که هرگز از خاطرم محو نمیشود با توبودن است ، یاد صفای بی انتهای تو است.هنوز لبخند به یاداوردن لحظات شیرین ودوست داشتنی با تو بودن بر لبانم جا نگرفته است که حقیقت تلخ نبودنت گلویم را سخت مفشارد واشک دیده هایم را فرا میگیرد....

ادامه دارد



نوشته شده در تاريخ جمعه دوم مرداد 1388 توسط سعید

باز این دل بیچاره ام در سینه تنگی میکند

از من طلب بار دگر او باده و می میکند

سوزد درون سینه ام با ناله ی نی روز شب

ان دلبر گم کرده را او میکند هر دم طلب

یار سفر کرده چرا پنهان شوی از چشم ما

درکام ما هم می بریزجامی پیاپی ساقیا

از چشم ما بود ان خطا در تابش ان نور ماه

ان تار گیسوی ترادید چشم ما در یک نگاه

ان جلوه گیسوی توصبر و قرارم را ربود

هم دل بشد خونین و هم دید از دوچشمانم زدود

خواهم که بد مستی کنم در اشتیاق روی تو

شب کوچه گردی من کنم در اشتیاق کوی تو

در دام توافتاده ام صیاد محبوبم بیا

زانو وسر بنهاده ام در بند و زنجیرم نما

چون شمع سوزان ساقیا در عشق تو من سوختم

چشمان خشک خویش را بر راه رفته دوختم

تا کی رسد ان ساقی شیرین سخن ازگرد راه

تا ریش قلبم را دهد تسکین او با یک نگاه

در میکده خاموش سرد من بی قرار و خسته ام

تا جان جانانم رسد هر دم سبو بشکسته ام

شعر از خودم



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط سعید

حلول سال یک هزاروسیصدوهشتادوهشت و اغاز سال جدید به همراه شکوفایی طبیعت در بهاری زیبا را به همه دوستان و ایرانیان مهربان تبریک عرض میکنم.و با امید به اینکه سال گذشته سالی پر از ایمان و عشق و موفقیت برای همگان بوده باشد ارزومندم که سال نو نیزشکوفاتر از سالیان قبل بوده وشادی و سلامتی و پیروزی در همه مراحل زندگی در اینده مخصوصا سال جدید در انتظار ایرانیان عزیز باشد...بیایید همچون طبیعت زنده شویم و همچون بهار سبز و پر از گل و زیبایی گردیم و مهربانانه محبت و دوستی و عشق را به یگدگر هدیه دهیم و خدا را سپاس گوییم که سالی دیگر بر دفتر عمر ما ورق خوردو سالی نو در پیش روی ماست که ان هم خواهد گذشت پس قدر لحظه ها را بدانیم و از فرصتها استفاده کنیم کینه ها و کدورتها را کنار گذاشته و با خود و دیگران اشتی کنیم و بدانیم که ما رهگذر زمانیم و زمان بیوقفه بر ما خواهد گذشت و فرصت اشتباه و جبران بسیار کم است.......

عیدسعید نوروز که یکی از نمادهای ملیت و اسناد ملک کهن و بزرگ ایران است بر همگان مبارک

هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز



نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام اسفند 1387 توسط سعید

سلام بر تو محبوب دلهای منتظر.ای جان شیرین، ای سفر کرده در تنهایی . در کجایی نمیدانم، رفتنت را شنیده ام اما امدنت را در انتظارم اما میدانم که میایی با کو له باری از عشق همراه نسیم بهشتی، خورشید وجودت تاریکی را، زمستان را در خواهد نوردید عطر دل انگیز امدنت جانها ی رفته را بر خواهد گرداند چشمهای بر راهت دوخته محو تماشای سیمای اسمانیت خواهد شد قلبهای ریش خورده در انتظارت التیام خواهد گرفت. و حق است اگرقلبی با دیدنت از طپش باز ایستد و دیده ای کور گردد و جانی از بدن خارج شود. در کدام دیاری از کدامین راه میگزری بر کدام زمین قدم مینهی نمیدانم اما میدانم که دیده ای بسیار عاشقانی را که از کودکی با عشقت خو کرده اند در جوانی با نامت صفا کرده اند در فراقت ناله ها سر داده اند و چون به پیری رسیده اند در حالی به سرای ابدی رفتند که چشم براه یار بودند وقلبشان تا اخرین طپش به عشق یار میطپید. چه دیده ها یی که بر هم نهاده شد بی انکه روی ماهت را ببیند ....عاشق کشی و عاشق سوزانی در کدامین قانون عشق امده است که اینگونه شیدا دلان را در عشق خود میسوزانی... ایا خواهد امد روزی را که شعله شمع وجودم رو به خاموشی نهد در حالیکه هنوز در فراقت نالانم ایا خواهد امد روزی که چشمان منتظرم بسته شوند اما هنوز پروانه عشق خود را در تمنای نگاهم ندیده ام. قلبم از طپش باز ایستد اما هنوزسوختنش در فراقت التیام نگرفته باشد نفسم دیگر بالا نیاید در حالیکه هنوز عطر دل انگیز و روح بخش زیباترین گل هستی را استشمام نکرده باشد. شنیده ام که میایی گفته اند که میایی خوانده ام که میایی میدانم که میایی ایمان دارم امدنت را، حبیب من روزی که بر دیده های عشاق خود قدم گذاری بر چشمهای من هم غباری از خاک پایت خواهد نشست؟...شاید انروز قلبم در طپش نباشد تا در استقبالت از سینه بیرونش کشم و نفسم بند امده باشد که در فضای عطرامیز وجودت نفس کشد. مژگانم نباشد تا جاروب کش راهت شود و دیده ام نباشد تا خاک راهت را طوطیا کند محبوب من ایا چشمهای دوخته براهت بسته خواهد شد و قلب امید وار به وصالت در نا امیدی از حرکت خواهد ایستاد.ایا شود که هجران به سر اید قلب سوخته التیام یابد و دیده تاریک به دیدار روی ماهت منور شود. ایا قدم بر چشمانم خواهی نهاد قبل از انکه برای همیشه بسته شوند.شود ایا دست نوازشت را بر سر این سوخته در انتظارت کشی. اشتیاقم را جوابی ده ایکه در مهربانی و بخشندگی شهره افاقی. میدانم و میدانی که رسم عاشقان را انچنانکه شایسته تو است بجا نیاورده ام. سر خلوص بر استان عشقت ننهاده ام .راه را به خطا رفته ام و یاشاید عاشقی دروغینم؟.هر چه هست میدانم که در تمنایت همچون شمع میسوزم میخواهمت خواستنی بی پایان و دوستت دارم تا همیشه و در عطشم لحظه ای را که به خوانی مرا با عشق...



نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم بهمن 1387 توسط سعید

...روز وصال رسیده است تشنگی امان کودکان را بریده است و مردان خدا هم بیتابندو در انتظار وصل حوادث انروز بر کسی پوشیده نیست چون نام کربلا و حسین با نام عباس عجین است فقط اشاره ای به قهرمان نینوا میکنم گفته اند که اگر عباس به قصد جنگ میرفت کسی یارای مقاومت در برابرش نبود اما عباس هم خواهان دیدار یار بود پس به امر ارباب ساقی شد .اب اوردن کار او بود و در برابر عطش کودکان او فقط به اب میاندیشید شنیده اید که در شریعه دستانش را بر اب زد و در ان نگاه کرد اما ننوشید مشک را اب کرده و شنیده اید که در راه که میامد خصم دون فریاد براورد که چه نشسته اید که اگراین دو برادر سیراب گردند احدی از شما را زنده نخواهند گذاشت پس مشک باید از بین میرفت اما مگر مشک بی محافظ بود؟ و نوشته اند مورخان که چگونه چهار هزار تیرانداز به تیرش بستند و چگونه عباس دستان و چشم خود را فدا نمود و تا جان در بدن داشت مشک را نگهداری کرد.....

شاید با وقایع ان روز کائنات برای همیشه به عزا نشستند و شاید شیطان هم شرمسار ایشان گشت..فرشتگان دیدند عظمت ادمی را در کمال... خدا وندا من به تو نمیگویم چون تو دلدادگانت را میخواستی و انها را بردی به اربابم حسین و مردان فداکارش نمیگویم چون انها هم وصال را برگزیده بودند..میخواهم به نکاتی اشاره کنم که دلم را میسوزاند...میخواهم گلایه کنم....

می خواهم به ابرها بگویم به باران وقتی میبارد چقدر دلم میگیرد...ای ابرها مگر نیدید که کودکان شکمهای خود را برای تسکین تشنگی بر خاکهای نمناک میگزارند...ای روزگار مگر دیدن فرق شکافته اکبر بس نبود که در طلب اب از بابا حسین را شرمسار جوان تشنه اش کردی...ای تیر سه شعبه مگر لبهای ترک خورده و مرگ از تشنگی برای اصغر بس نبود که حسین در ان لحظات اخر گلوی بریده اش را باید بیند...ای مشک بی وفا مگر جسم پاره پاره عباس بس نبود که تو هم پاره گشتی و او را در ان لحظات اخر شرمسار محبوبش کردی؟...مگر بریده شدن دستانش بس نبود که تو ای تیر جفا چشمان زیبایش را دریدی؟...ای روز گار مگر دیدن انهمه داغ برای اقایم بس نبود که در لحظه اخر عبدالله کوچکترین فرزند برادرش با تیربر بدن عمویش دوخته شد و با شمشیر دستش جدا گشت؟...ای ستوران جفا کار مگر چشمان خواهری غمدیده را ناظر اعمال خود نمیدیدید که انگونه بر جسم مطهر برادرو یارانش تا ختید؟...ای اتش مگر نگاه حسین را وقتی که تیزی تیغ بر گلوی مطهرش کشیده میشد ندیدی که سوی خیمه هاست.که چگونه تو در خود میگیری...کمی صبر میکردی...مگر ای دون صفتان ناجوان مرد انگاه که خیمه ها را مورد تعرض قرار میدادید نمیدانستید که اقایم هنوز جان دارد و چشمهای خون گرفته اش نگران اعمال شماست...و چگونه بیتابش کرده است...کمی صبر میکردید...ای شمر ای شمر اه از تو چه گویم..ای شقی ترین چگونه تیغ بر گلویش نهادی مگر صدای زهرا را نشنیدی..؟

ای زمین بیرحم تو بگو...مگر ندیدی که دختران و کودکان از ترس و وحشت در گوشه و کنارت اواره اند چرا سنگ و خارهایت را نوازش گر پاهای برهنه شان ساختی..ای تازیانه ها مگر اتشی که دامان دخترکان را میسوزاند بس نبود که شما هم بر بدن نحیفشان فرود میامدید...ای تیرها و شمشیرهایی که عباس را از کودکان گرفتید مگر نمیدانستید که در ان عصر شوم عاشورا انها فریاد عمو عمو سر میدهند...ای کثیف ترین مرد عالم و تاریخ مگر نمیدانستی که این انگشت حسین است که برای انگشتری ان را جدا میسازی...مگر ای دون صفت نمیدانستی رقیه فرزند زهراست و اسان گوشوارش را بتو هدیه میدهد که با گستاخی انگونه گوشهای کوچکش را بخون کشیدی....گوشوار که از ان تو شد پس چرا سیلیش زدی؟ مگر نمیدانستی که او یتیم است یا اسوده بودی که عمویش نیست؟...بس است دیگر کافیست.بغض گلویم را میفشارد...اما بگزار تا بگویم به تمام کائنات و زمین و زمان حتی فرشتگان، مگر ندیدید نگاه غم الود رقیه را بر سر بابا یش وقتی که بر نیزه بود که چگونه رو از ان نمیگیرد...مگررنجهای زینب را ندیدید....اه از ان ساعتی که عباس دلاور اقایش را برادر خواند..اه از ان لحظه ای که اربابم بر بالین اکبر شتافت....اه از ان لحظه ای که تیر بر گلوی اصغرنشست در دستان حسین...اه از ان ساعتی که ارباب بر زمین افتاده و چشمهایش نگران خیمه ها و غم فرزندانش بعد شهادتش اشک بر چشمانش نشانده بود شاید بیاد میاورد لحظه ای را که عباس رابر دستان ام البنین دید وپس از سالها بعد شهادت مادرش زهرا(س)که خانه علی غمخانه بود خندیدو شاد شد و با خنده او همه خندیدند و انجا عباس کاشف الکرب الوجه الحسین شد. اما در ان هنگامه غمناک و نگرانی از برای خاندانش در اسارت که تنها غصه ارباب بود قامت و روی ماه عباس نبود که غم از دلش زداید و با خاطری اسوده چشم از جهان بر بندد چرا که در حالیکه تیغ بر گلویش نهاده میشد از قفا با جفا... قامت رشید عباس کنار القمه بی دست با فرقی شکافته و چشمانی بخون نشسته و و شرمسار از مشک خالیش افتاده است و میدانست که دون صفتان بی مقدار دیگر بی هراس از نگاه و خشم عباس بعد او ازادانه بر خیمهایش خواهند تاخت...اتش ...غضب و سیلی... سم اسبان..ناله کودکان..خار بیابان.. اندوه زینب .. و گوشوارها و اه از انتظار رقیه و سکینه...اه ای زمانه ای مردمان بی غیرت بعد ان همه ظلم چرا انگونه نکردید که در ان دم اخر اقایم در غم ظلمی که بر اهل بیتش و کودکان بی عمویش خواهد شد دیده بخون نشسته اش به اشک ننشیند ............................................................................................................التماس دعا



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم دی 1387 توسط سعید

شورانگیز تین حماسه تاریخ بشریت نزدیک است هفتم محرم رسیده است.زمین و زمان در سکوت فرو رفته اند. حتی خود شیطان در برابر دنائت و پستی این قوم دون متحیر وساکت است و جایی برای خودنمایی نمیبیند

کائنات نگرانند. فرشتگان شبهای نورانی خیمه های کاروان حسین را از اسمان با درخششی خیره کننده نظاره گرند.این شبها ستارگان و کهکشانها از نور چهره های تابناک یاران حسین منور میشوند.دعا و نماز و نیایش شبهای انها بیابان کربلا را عطر اگین کرده است ابرها میخواهند ببارند تا ایشان را سیراب کنند فلک میخواهد کاری کند فر شتگان میخواهند یاریش کنند . زمین میخواهد لشکر خصم را در خود فرو برد. فرات خشمگین است و در استانه طغیان.جهانیان طاقت تحمل این ستم را ندارند..اما حسین و یارانش تصمیم خود را گرفته اند فرشتگان و موجودات در برابر این اوج انسانیت سر تعظیم فرود اورده اند وشاید خطاب به خداوند عرض کرده باشند که خداوندا شوکت و مقام ادمی را درک کردیم و بر سجده خود بر ادمی می نازیم بس است دیگر حسین زهرا را از این دیو سیرتان وارهان...اما خدا و حسین چیز دیگری میخواهند، عشق بازی، مگر عاشق و معشوق از هم جدا میشوند زمانه وصال است مگر میشود که رها کنند وصل را..هرچند که این وصال دردناک و رنج اور باشد بر ان مشتاقند.مگر نه اینکه خداوند اسماعیل را از قربانگاه پدر نجات داد و بر ایشان فرمود که قربانی من جایی دیگر است و هرکس لایق نیست که من عاشق او شوم و قربانی من گردد. حسین میخواهد در راه یار قربانی شود ودر این مهم به همه ارانش میفهماند که این طریق جز مرگ بدنبال ندارد هرکه نمیتواند بر گردد...و جز عده ای معدود دنیا پرست همگی بر عهد خود پایبندند ...

لشکر خصم بیصبرانه منتظر دریدن وخون اشامین است...

در کاروان عشق ارامشی عجیب حکم فرماست گرچه با بسته شدن اب، عطش انها و کودکان را می ازارد.

سرور ازادگان عالم به انها فرموده است که بزمی شور انگیز و عاشقانه در پیش است . انها غیر از معبود چیزی نمیبینند و نمیخواهند هر چه غیر اوست فراموش کرده اند و بیصبرانه منتظر روز موعودند روزی که تاریخ یک بار شاهد عظمت ان بود .فرشتگان ناظر رویارویی بیشماری ادم نمای پست در برابر تعدادی اندک از برترین انسانها هستند اما این رویارویی فقط برای عاشق و معشوق درک پذیر است و این رنج وسختی در کام انها شهد شیرین است...

مردان خدا بروز وصل رسیدند میگساری و عشق بازی انها ارمغانش مژده وصل بود انهم وصالی بیمانند و در اوجی که محبوبشان قادر به درک ان بود حماسه وصالشان را تا ریخ به روایات مختلف نگاشته است. این نگارش نوشتن دل است  نگاه دل به مصیبتی جانکاه  که بر عزیزترین یار دلنگیز و اربابی مهربان وارد شد....

کم کم نام اوران عرصه عشق با همه رنج و الام (از دید دنیویان) مشتاقانه به روز وصال نزدیک میشوند شرایط سخت تر میگردد راه بر انها بسته شده و اب نیز با امدن فوج جدیدی از لشکریان خصم از انها منع میگردد و قت غربال و امتحان است

گرما..عطش..خستگی... و راهی بسته و مردمی خونخوار در پیش رو و کاروانی کوچک با زن و کودکانی که امیدشان قامت رشید اکبر و دستان نیرومند عباس و چهره نورانی بابا است...

ادامه دارد....به امید خدا قسمت اخر شب نهم محرم بروز میشود...



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم دی 1387 توسط سعید

از روز ازل زمین و زمان و فرشتگان وکائنات منتظر روزی برزگ بودند انگاه که خدا وند بفرمود فرشتگان را که برادم سجده کنید شاید فرشتگان فلسفه این سجده را نفهمیدند که چرا با ان همه نزدیکی و مقام ومنزلتشان نزد پروردگار باید بر ادمی سجده کنند که قابیل هم یکی از انهاست و فرعون و نمرود کسری و .و و و دیگر ظالمان و ملحدان تاریخ هم که بمرور و با سیرت ادمی پدیدار شدند و نام ادم را یدک میکشیدند از جمله انسانها بودند..فلسفه این سجده را در وجود ادم و هابیل یافتند و اطاعت نو ح و یارا نش را ایوب و صبرش را و اطاعت مطلق ابراهیم و اسماعیل  از خداوندرا موسی و هارون را و عیسی و مریم رادیدند تا بدانند که خداوند چرا انسان را اشرف مخلوقات نامید. تا محمد(ص)ما امد  همان که خدا وند وعده داده بود کا ئنات منتظر بودند ببینند پنج نشانه کمال ادمیت را انجا که انسان از فرشتگان پیشی میگرفت و به معراج میرفت انجا که ادمی نزدیکترین موجود به خدا وند میشد محمد(ص)امد تا همه بدانند چرا خدا وند فرمود که اوج انسانیت تا جاییست که فقط من اورا میبینم علی(ع)دومین دلیل کمال بشریت همانکه وجودش غرق خدا بود و جز خدا نمیدید زهرا(س) و عفاف و نجابتش و امام حسن(ع)و مظلومیت و بردباریش از برای خدا فرشتگان اینجا بود که بر سجده خود بر ادم بالیدند و دیدند که انسانی که ازاد از برای هر کاریست چگونه خود را اسیر اوامر و حکم معبود میکند اما دلیل دیگری هم بود نشانه ی پنجمی از کمال  و رشد انسانیت از فخر خداوند به افرینش انسان تا همه ی کائنات بدانند که ادمی که تا سر حد افول میرسد وقتی محو خداوند گردد تا به کجا اوج خواهد گرفت

فرشتگان در چهار نشانه خلقت کمال ادمی را دیدند معراج محمد(ص)صبر و نماز و عدالت علی(ع) زهرای اطهر و امام مجتبی(ع)...منتظرند تا چشمه ای بینظیر از کمال را ببیند تا عشق بازی ادمی را با معبود در حماسه ای بینظیر تماشا کنند.حسین(ع) امد خامس ال عبا.پنجمین نشانه عشق همه حیرانند که حسین چگونه اطاعت خود را بر جهانیان نشان خواهد داد چه در پیش است که خدا را انگونه عاشق حسین کرده است و بر اطاعت او فخر میکند خامس ال عبا چگونه تکامل انسان را جلوه گر میکند .محرم می اید.کاروانی کوچک حج را نیمه تمام میگذارد و راهی دیاری دیگر میگردد تا به کربلا یا نینوا میرسد خلاصه  چهار معصوم قبلی همانکه کائنات وصفش را شنیده اند و انبیا قبل بر مصیبتش اشک ریختند  حسین  عزیز سرور این کاروان است حادثه ای که تمامی موجودات از انس و جن و جاندار و بی جان در انتظار انند نزدیک است تا همه اطاعت و فرمانبرداری مخلوق را از خالق ببینند زمین قادسیه میزبان انان و فرات مفتخر به سیراب کردنشان حسین زهرا در پی رضایت محبوبش صابروارام است  اومیداند چه در پیش است لشکری سیه پوش و سرخ جامه از ان سو میاید . کاروانی سفید و سبز پوش که فرشتگان بر بالای سرشان در پروازند از انسو میاید افتاب خجل از نور انهاست زمین شرمنده انها  خداوندا ما کمال انسان را دیده ایم حسین میخواهد چه کند؟ ان لشکر ادم نمای حیوان صفت در چه فکریست؟ خداوندا  همراه حسین گلوی شش ماهه است دختر سه ساله است زینب غم دیده است  روی چون ماه شبیه ترین ادمی به رسول خدا یعنی علی اکبر است دستان عباس دلاور است یارانی  که هر کدام نماد بشریتند همراه حسین هستند زن و بچه های بیگناه هستند چگونه جلوه ای از نمود انسانیت در شرف وقوع هست که تا ابدیت دل انسان را بدرد خواهد اورد کاروان کوچک در گوشه ای منزل میگیرد بر اب دسترسی دارد به خصمش اب مینوشاند  چندی بعد که دشمنش بر اب دست میابد اب بر بهترین انسان زمان خود میبندد روزهای اول محرم است لشکر خصم اماده برای جنگ  در سرور و شادی غرق است بدترین نماد انسانیت در برابر بهترین ان رودرو قرار گرفته اند این روزها فرشتگان و کائنات تماشا گر زیباترین جلوه های عشق بازی ادمی هستند تا انجا عشق بازی حسین بتکامل رسیده است که نقش معشوق با عاشق تغییر یافته است اینجا خدا عاشق است و معشوق حسین(ع) عاشق معشوق را میخواهد انهم با خوش ترین طریق خود خدا اورا در خون میخواهد بدون سر و بدون کفن.......ادامه دارد



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم دی 1387 توسط سعید

اخرین روزهای عمر شریف پیامبر بود که ازاخرین حج خود باز میگشتند.اسلام بر حجاز حاکم گشته و دین خدا ظاهرا چیزی کم نداشت اما همه میدانستند که هنوز یک اصل کم است.گروهی که با امدن اسلام و حاکمیتش قدرت و مکنت خود را از دست رفته دیدند با این توهم که بعد از رسول دینش هم رو به زوال میرود چشم به اینده ی بی رسول خدا دوخته و با توجه به فرموده خود پیامبر مبنی بر اینکه خاتم نبوت است رویای به قدرت رسیدنی دوباره را در سر میپرورانیدند.وگروهی از صحابی نیز چشم به رهبری و خلافت امت را بعد ازپیامبر داشتند.و گروهی دلسوز ساده دل بیم ان داشتند که این جامعه نو پا پس از رسول چه بر سرش خواهد امد؟؟؟وعده ظفر یافتن بر گیتی بدست چه کسی محقق خواهدشد.و دستورات الهی بر امت را چه کسی ابلاغ خواهد کرد؟؟

اما هم رسول و هم مومنان واقعی واقف بودند که خدا دینش را رها نخواهد کرد.حجاج خسته از گرد راه کاروان به کاروان در راه برگشت بودند که یاران رسول بر چاهی بنام خم فرود امدند.بهترین وقت برای ادای تکلیف در میان جمعیتی افزون..برای ابلاغ اخرین دستور اتمام و کامل نمودن دین!!!بفرمود تا ماندگان شتاب کنند و پیش روندگان باز گردند.منبری از زین اسبان فراهم شد و رسول خدا جلوس فرموده و با نام خدا و برای خدا مردم رادر اخرین نصایح به تقوی و امانت و...خواند وخدا و امت را شاهد به ادای تکلیف گرفت و بفرمود که اکنون دین خدا را بر شما کامل میکنم.امت سرا پا گوش .علی را بخواند و دستان شیر خداو اولین مومن و برادرخویش راتاانجا که همه ببینند بالا ببرد و انچنان که همه بشنوند و به غائبان نیز رسانند بفرمود که هر کس من مولای اویم علی مولای اوست هر که اورا دوست بدارد مرا داشته و هر کس مرا دوست بدارد خدا را داشته.دستور صریح ساده و روشن بود علی جانشین رسول و خلیفه بعد او است و جای هیچ گونه انتقاد و شبهه و ایراد نیست خنده تلخ مغرضینی که رویاشان به کابوس بدل گشت و مومنینی که خواب سروریشان تعبیری نداشت نشاندهنده کینه ای بود که از اول مظلوم عالم بدل گرفتند.چه بیشرمانه دست بعیت دادند و چه ناجوانمردانه تبریک بگفتند در سر نقشه ها کشیدند.از علی چه کسی وارسته تر شجاعتر مومنتر نزدیکتر به رسول و متقی تر جز علی چه کس هم کفو فاطمه بود؟؟؟جز علی چه کس به تنهایی در برابر کفر ایستاد جز علی چه کسی اخی الرسول گشت و جز علی چه کسی درب خیبر گشود و برکند و جز علی چه کسی انگشتری در نماز هدیه بداد؟و شب هنگام در بیداده ی وحشت جز او چه کس برجای پیامبر بخوابید و جان بر کف نهاد؟ و جز او و رسول چه کس درب خانه اش بر مسجد گشوده شد؟؟هیچکس...پس عقل و داد و خرد و دل و انصاف و از همه مهمتر خدا و رسولش علی را بر امت ودیعه نهادند و اورا برگزیدند وامت را براطاعت از او واحترام خانواده اش خواندندو دشمنی با اورا دشمنی با خود دانستند. غدیر روز عید و شادی یاران وفادار علی گشت اما چهره های در هم رفته مایوسان غدیر نگذاشت این شادی بقا یابد و این امانت امت را به منزل مقصود وبهروزی رساند.کینه ها در دلها ماند تا که رسول خدا دیار فانی را ترک فرمودو در وقت رحلت دو امانت نهاد کتاب خدا و الش. چه امانتی و چه بد امانتدارانی؟ای سول از امتت بخواه که چگونه امانتت را به بند کشیدند و در خانه محبوس ساختند و دختت را پهلو شکستند و از کینه دل سیاهشان با فرزندان مطهرت ان کردند که نام ننگینشان تا ابد به لعن و نفرین بر زبانها جاری خواهد بود ای غدیر خم انروز که علی را بر دستان رسول دیدی چگونه تنهایی و و سر بر چاه کردنش را مرگ همسرش را و شهادت یک به یک اولادش را تاقت اوردی؟؟؟ای درب خیبر چه شد از جا کننده ات؟ ای عمر بن عبدوود چه شد خوار کننده ات؟بگذار بگویم ای دین خدا چه شدیاور بی مثالت؟؟بگذارم و بگزرم ....اری بعد پیامبر حرمت ها شکسته شد خونها به نا حق ریخته گشت و پهلوی اول بانوی دین و یادگار نبی اکرم از جفا شکسته شد نابخردان مومن نما به بهانه اتحاد اسلام و لی به حق خدا را از خلافت کنار زدند و خود کار اسلام به عهده گرفتند مردان خدا گرفته و مغموم بخاطر اسلام نو پا و به خواست امام خود لب فرو بستندو انگاه که به خلافتش رسانند انچنان عرصه بر وجود شریفش تنگ نمودند که شهادتش را رستگاری خواند. بی خردی اینان کار را به انجا کشاند که ازاد شدگان اسلام و رسول بر گرده اسلام سوار شده و تا انجا که میتوانستند تاختند رویاشان محقق گشته و کردند با ال نبی انچه نباید میکردند و برگ سیاهی بر دفتر خویش و حقانیت ال علی در روز عاشورا افزودندو....کار به اینجا ختم نگشت و عده ای خویشاوند با رسول(ال عباس) به نام خاندانش به قدرت رسیده باز عرصه بر فرزندانش تنگتر ازقبل نمودند یک به یک امامان مظلوم به زهر جفا شهید گشتند و اخرینشان به سفری رفت و غیبتی نمود طولانی و چشم مشتاقان خود را بر راه رفته خشکاند تا دست اجانب دیو سیرت بر اخرین ودیعه الهی نرسد تا او بیاید و دستور غدیر را به انجام رساند و دین جدش را تکمیل نماید..دلم برنج میاید وقتی که در عید قربان نا می از ولی خدا و بابای قربانی خدا در اذان مساجد سرزمین وحی برده نمیشود.

کی شود غمها بسر اید و دلها به نور ظهوری تابناک منور گردد و او بیاید تا غدیر غدیر گردد و قربان قربان.نامردمان بی همیت به گناه 1400 سال عقب افتادگی مسلمین و رنجهای اولیاالله و خونهای سرخ شهیدان عشق در بند کشیده شوند و مجازات گردند..چهره دلسوختگان مکتب عشق به خنده گلگون گردد و جانها بر مقدم مبارکش نهاده شود تا به حکم غدیر بر امارت اسلام و گیتی نشیند و ارزوی دلسوختگانش را بر اورده سازد کاش غدیری اید که دشمنان ال الله خوار و زبون گردند و خلیفه به حق خدا بر عدل و داد و ازادی و امنیت و عشق فرمان براند..انشاالله

رور خجسته غدیر بر همگان و انها که در انتظار عشق چشم براهند مبارک و تهنیت باد

به امید ان روز که غدیر را در کنار مولایمان به سرور و شادی نشینیمممممممممممممممممم انشااله



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 توسط سعید

رسیدن عید قربان بر همه مسلمین جهان وهموطنان وشما دوستان عزیزم مبارک باد

تا به عید قربان میرسیم دلم حال و هوای عجیبی پیدا میکنه دلم میگیره عیده اما من دلم میخواد گریه کنم

بانام اقا م عباس بدنم بلرزه میفته و از قدرت و وفای بی مثالش نیرو میگیرم

با نام مقدس سلطان قلبم اقام رضا(ع)لبام بخنده باز میشه

با یاد و نام اربابم مهدی عزیز(عج)امیدوار میشم و تحملم بیشتر میشه

اما منم مثل همه تا نام حسین(ع) میاد دلم میگیره و اشک میریزم

همیشه عید قربان یه جوری برام حسینی میشه حال و هوای محرم بهم دست میده شاید بخاطر حج نیمه تمام اقا باشه یا اون لحظه ای که جبرییل گوسفندی برای ابراهیم اورد و مژده قبولیشو داد و برای انها مصیبت حسین را زمزمه کرد که خدا فقط یک قربانی میخواد اونم حسین(ع)... و یا شاید بخاطر اینکه نگاهم به اب دادن قربانیا قبل از ذبحشون میفته یا اینکه نزدیک محرمه ...عید قربان برام محرمیه و من بیاد اقام گریان

عید قربان عید گذشت و فداکاری و ایثار بر همگان مبارک



نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1387 توسط سعید

باز دلم بهانه ای اشنا دارد بوی خوشی میرسد که جان را نوازش میبخشد ونسیم جانبخشش دل را مست میکند وبهانه دل نیست مگر خواهش وصالش وچه خوش است در این ساعت ظهر جمعه که جانها همه معطوف به ظهوری نجات بخش است و دلها در انتظار امدن موعود همچنان امیدوار به انتظار نشسته است سلامی از عمق جان به استان مبارک جد بزرگوارش امام ضامن که فرخنده سالروز ولادت مبارکش را تمام هستی به شادی و جشن نشسته اند عرضه نماییم باشد که اگرچه از استانش دوریم و از کردار بیهوده مان دل مبارکش را ازرده ایم اما عنایتی شودونسیم سلام و صدای اشتیاقمان را به استان مبارکش برساند که شاید نگاهی دیگربه دل سوخته وتاریک از بیشماری گناهان از چشمان عاشق کشش به روی همواره شرمگینمان نموده و ابمان سازد شاید که این اب دل ظلمت زده مان را جلایی دیگر بخشد...

چه خوش است نظری دیگر از نگاه مهربانت ای ضامن مهربان به این دلسوختگان وصالت که از دورونزدیک هرچند گاهی با باری از گناه و غم چشم به محبت بیکران تو میدوزند که جز تو یاوری ندارندو نداریم تمام خواهشمان را تمام دعایمان راتمام حرفمان راو تمام دردمان را در اوج شرمساری با زبان سلام به محضرمقدست عرض مینماییم که میدانیم دل رئوف امام مهربانمان نوازش گرمان خواهد بود....

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا....سلام بر تو ای زاده پاکان و صالحان...سلام بر تو ای امام مهربان....سلام بر تو ای هشتین خورشید امامت...سلام بر تو ای ضمن اهو..سلام بر تو ای جان جانان...سلام بر گلدسته های قشنگت...سلام بر استان مبارکت...سلام بر گنبد طلاییت...سلام بر سقاخانه ات... سلام بر پنجره فولادت سلام بر ان ساعتی که خورشید وجودت به هستی پا نهاد ..سلام بر ان ساعاتی که به نماز میگذراندی...و سلام بر ان ساعتی که دعوت حق را لبیک فرمودی و دست فرومایگان وجود مبارکت را از عشاقت گرفت و دل هستی را در غمت نشاند...السلام علیک یا ثامن الحجج یا علی ابن موسی الرضا(ع)

ولادت تابناک هشتمین امام همام مولای بیپناهان امام مهربان و رئوف بر تمامی شیفتگان حضرتش تهنیت و خجسته باد



نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387 توسط سعید

ولادت بزرگ بانوی اسلام دخت نبی اکرم(ص)  و همسر ولی خدا(ع)و مام یازده خورشید اسمان عشق و دین مهتاب هستی معنای کامل عشق زهرای مرضیه حضرت فاطمه (س) بر همه شیعیان و مسلمانان عالم

مبارک باد

روز مادر و روز زن را نیز به همه مادران فداکار ایران اسلامی و بانوان این ملک به خصوص به شما خواهر عزیز وبلاگ نویس تبریک و تهنیت عرض نموده و ارزوی خوشبختی سعادت شما و همه بانوان ایران زمین را از درگاه ایزد منان خواستارم

روز مادر بر همه مادران دلسوز و باوفای مسلمان مبارک



نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم تیر 1387 توسط سعید

منتظرم که یار من بگزرد از کوی شما

تا به مشام جان رسد از نفسش بوی شما

منتظرم که یار من قدم نهد به چشم ما

تا به دو دیده ام کشم خاک سر کوی شما

منتظرم که اورد جام وسبویی می ناب

مست تر ازمست شوم درعطش روی شما

شورو شعف به دل رسددرپی دیدارنگار

پر به کجا کشد دلم؟ درخم گیسوی شما

در انتظار وصل یارسوخت دل و وجود من

هزار باره سوخت دل کمان ابروی شما

یار سلام ما رساند جواب داده ای مرا؟

دلبر ما نگار ماست ساغر مه روی شما

دلبر من چو ایدش مست شوم ز بوی او

سر به جنون سپارم از دیده جادوی شما

هم دل و دلبر بدهم هم دو جهان جان بدهم

هم گل و بستان بدهم به خال هندوی شما

 شعر از خودم



نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 توسط سعید

سلامی گرم با تمام وجودم از تمامی احساس بر شما دوستان و یاران مهربان....گرچه بدلایلی از جمله کسالت نتوانستم در اخر سال قبل و در اولین روز سال جدید عرض ارادت وتبریک خاصه ام را خدمت دوستان گرامی برسانم...اما لطف خداوند ودعای ابرومندان درگاهش بخصوص شما دوستان که بعضا همواره جویای احوالم بودید قوت و توانی فزاینده ام بخشید تا من باب وظیفه و ادای حق دوستی شرمندگی را به حد اقل رسانده و در بهاریترین بهار زندگانیم خدمت شما بزرگواران اغاز سال جدید خورشیدی را که همراه گشته است با بهار امامت مهدی(عج)و ایام ولادت رسول گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی(ص)و فرزند برومندش امام جعفر صادق(ع)صمیمانه (با چاشنی تشکر و امتنان از اظهار محبت عزیزانم)تبریک و تهنیت عرض کنم و سالی پر از خیر و برکت و شادی و سلامت و سربلندی و عزت و شاد کامی و سعادت برای تک تک شما عزیزان و تمامی هم وطنان گرامی از ایزد منان مسئلت نمایم....

از قدیم گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست....

همراهی بهار طبیعت با بهار اسلام و رسول و تشیع و بهار امامت خاتم الامم بهارانی بهاریتر از همیشه افریده و این تلاقی بهار در بهار نوید سالی خوش و نیکو را از برای ملت همیشه جاوید ایران کهن به همراه دارد ...این بهاران سبز در سبز و سپید بر شما مهربانان مبارک

نوروزی پیروز و خوش را برایتان ارزومندم و همواره خواستارم از خدای بزرگ که سالیان سال این جشن بزرگ و مبارک را در کنار خانواده و عزیزان خویش با عزت و شرف بهمراه طول عمری پر خیر و برکت جشن بگیرید و در ساختن ایرانی سر افرازکوشا تر از قبل بکوشیم

خدمت بزرگوارانم عرض کنم که در برنامه ام بود که قسمت دوم مهم ایران من را(بدلایلی) در قبل یا در حین انتخابات و یا لااقل قبل از عید در وب بگذارم اما نتوانستم...در اولین فرصت و به بهانه ای مناسب خدمتتان ارائه میکنم

با ارزوی دگرباره از برای سالی پر از پیروزی و شادی برای تمامی هموطنان عزیزم و شما یاران

اغاز سال یک هزاروسیصدوهشتادوهفت هجری خورشیدی بر همگان مبارک

نوروزتان پیروزوپیروزترهمیشه



نوشته شده در تاريخ شنبه سوم فروردین 1387 توسط سعید

سلام بر تو.سلام بر گذشته های تو و سلام بر حال تو و سلام بر اینده تو و سلام بر انچه از ان تو است و انچه نام تو را یدک میکشد. سلام بر جنگلهای زیبای شمالت و بر کویر و شنهای روانت و بر سواحل دل انگیز خزر و خشم و ارامش دریای جنوب و خلیج همیشه فارست سلام بر دماوند و الوند وسبلان و همه ی قلل سرفرازت و بر رودهای رونده ات و بیابانهای سوزانت سلام بر سرزمین چهار فصلت سلام بر تو وقتی که قدم بر خاکت و میگزارم ونام دلنشینت را زمزمه میکنم کوهای سر بفلک کشیده و اسمان نیلگونت را نظاره میکنم و تاریخ سراسر حماسه ات را بیاد اورده و سرود سر بلندیت را عاشقانه میسرایم. تو را دوست میدارم از عمق دل و جان اگرچه کمترین کار من در برابر ملک زرینی چون تو دوست داشتنی از دل و جان است چرا که همانند هایم در گذشته و حال این حب و عشق را با خون خویش اثبات کرده اند.تو را دوست میدارم تو که دارای یکی از کهن ترین تواریخ زمانه وزمینی تاریخ پر از حماسه و فراز و نشیبت .هم ان زمانی که نام و تمدنت بر تارک گیتی میدرخشید و پرچم قشنگت بر نیمی از زمین برافراشته بود بتو میبالیدم و هم انزمانیکه در سیطره بیگانگان قرار داشتی با همه ی اندوهم بتو فخر میکردم و هم انزمانیکه از دشنه خورده از پشت بدست خائنان وطن فروش و یا امارت فرومایگان بی همیت در رنج و عذاب و ظلم قرار میگرفتی تو را میپرستیدم.راستی چه نام زیبایی داری ایران من تو که از گذشته های دور با مللی همجوار بوده ای که دیگر نشانی از انها نیست انگار که ... انگار که نه...حتما دست خدا همواره نگهدار سرای گهر بارت بوده است که در برابر انهمه غارت بیگانگان و به یغما رفتن مکتوبات فرهنگ و علم و تمدنت و تخریب اثار تاریخی زیبایت نقشه قشنگت همچنان در زمین گسترده است. و اگر نبود نفاق و دورویی خائنان و ضعف شخصیتی بعض امارت دارانت مگر بیگانه ای را یارای تسخیر تو بود.وقتی در تاریخت جستجو میکنم میبینم که هم در زمان قدرتت از ستم بعض شاهانت در رنج بودی و هم در زمان تسلط بیگانگان در عذاب و مشقتی عظیمترو هم بیکفایتی و نفاق و خیانت عده ای دیگرتا مرز ویرانی و نابودی کاملت کشانید...اما تو را نابودی راه ندارد و سقوط از ان تو نیست چرا که تو ملک جاویدی و جاوید مردان همانها که تخت جمشید و کتیبه بیستون را به نشانه عظمتت ساختند و دیگرانی که از نابودی کامل انها تا کنون تا پای جان جلوگیری کردند.تو سر زمین عشقی چرا که بو علی سینای تو در اوج خفقان و ستمی که بر تو سایه افکنده بود به اموختن و اموزاندن همت گمارد تاهمه بدانند که تو مهد علم و دانشی.چرا که دررنج و مشقتی بسیار فرزانه ای به نوشتن شاهنامه پرداخت که دفاع از ایران و ایرانی حتی در قالب شعر غزنویان و دشمنان این مرز و بوم را چنان بخشم اورد که قصد جانش کرده به اوارگیش کشاندند.چرا که همواره بزرگ مردانی از اریو برزن و بزرگ مهر تا سعدی و حافظ و طوسی و بیرونی وامیر کبیر از کورش و داریوش که تو را عظمت بخشیدند تاشاه اسماعیل که باز تو را به یکپارچگی رساند و ایرانی متحد را دوباره ساخت و همه مردان مردی که در این راه جانها فدا کردند....همواره و همیشه در اغوش گرم مام وطن پرورش یافته و خواهد یافت..دوست دارم ایران و ایرانیان را چرا که هستمان با هم است و بی هم نیستیمان را سبب میگردد وجب به وجب خاکت طوطیای چشم من است چرا که در هر وجبش خون مردانی بزمین ریخته گشته است که در راه دفاع و بودن و ماندن تو از جان گذشته اند میدانم که خدا هم تو را دوست دارد چرا که عنایت فر موده است به جاودانی توو فخر داده است مارا به داشتن صاحبی گرانقدر که پناه و نگهدار ما باشدو ما تنها ملتی باشیم که در بیعت ان در یگانه هستی هستیم و روز شماری میکنیم از برای روز امدنش...ایران من سر فرازانه قامت برافراشتی و مردانه و صبورانه تاقت اوردی پس سرفراز و جاودان بمان که تورا است فرزندانی از جنس شجاعت و شهامت و محبت. تو را دوست میدارم ای سرزمین بجا مانده از گذشته های دور ای سرزمین مردمان صحرا نشین و چادر نشین و ای ملک مردمان مهاجر.ای ایران اریایی من.......ادامه دارد....



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم اسفند 1386 توسط سعید
درباره وبلاگ

سلاممممممممممم
خوش امدید

aa_s.sh2006@yahoo.com
bahar 20