تبليغاتX
شهاب اسمانی1

شهاب اسمانی1
.فرهنگی.شعر.دلنوشته.مناسبتهاو...

باز این دل بیچاره ام در سینه تنگی میکند

از من طلب بار دگر او باده و می میکند

سوزد درون سینه ام با ناله ی نی روز شب

ان دلبر گم کرده را او میکند هر دم طلب

یار سفر کرده چرا پنهان شوی از چشم ما

درکام ما هم می بریزجامی پیاپی ساقیا

از چشم ما بود ان خطا در تابش ان نور ماه

ان تار گیسوی ترادید چشم ما در یک نگاه

ان جلوه گیسوی توصبر و قرارم را ربود

هم دل بشد خونین و هم دید از دوچشمانم زدود

خواهم که بد مستی کنم در اشتیاق روی تو

شب کوچه گردی من کنم در اشتیاق کوی تو

در دام توافتاده ام صیاد محبوبم بیا

زانو وسر بنهاده ام در بند و زنجیرم نما

چون شمع سوزان ساقیا در عشق تو من سوختم

چشمان خشک خویش را بر راه رفته دوختم

تا کی رسد ان ساقی شیرین سخن ازگرد راه

تا ریش قلبم را دهد تسکین او با یک نگاه

در میکده خاموش سرد من بی قرار و خسته ام

تا جان جانانم رسد هر دم سبو بشکسته ام

شعر از خودم



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط سعید

سلام بر تو محبوب دلهای منتظر.ای جان شیرین، ای سفر کرده در تنهایی . در کجایی نمیدانم، رفتنت را شنیده ام اما امدنت را در انتظارم اما میدانم که میایی با کو له باری از عشق همراه نسیم بهشتی، خورشید وجودت تاریکی را، زمستان را در خواهد نوردید عطر دل انگیز امدنت جانها ی رفته را بر خواهد گرداند چشمهای بر راهت دوخته محو تماشای سیمای اسمانیت خواهد شد قلبهای ریش خورده در انتظارت التیام خواهد گرفت. و حق است اگرقلبی با دیدنت از طپش باز ایستد و دیده ای کور گردد و جانی از بدن خارج شود. در کدام دیاری از کدامین راه میگزری بر کدام زمین قدم مینهی نمیدانم اما میدانم که دیده ای بسیار عاشقانی را که از کودکی با عشقت خو کرده اند در جوانی با نامت صفا کرده اند در فراقت ناله ها سر داده اند و چون به پیری رسیده اند در حالی به سرای ابدی رفتند که چشم براه یار بودند وقلبشان تا اخرین طپش به عشق یار میطپید. چه دیده ها یی که بر هم نهاده شد بی انکه روی ماهت را ببیند ....عاشق کشی و عاشق سوزانی در کدامین قانون عشق امده است که اینگونه شیدا دلان را در عشق خود میسوزانی... ایا خواهد امد روزی را که شعله شمع وجودم رو به خاموشی نهد در حالیکه هنوز در فراقت نالانم ایا خواهد امد روزی که چشمان منتظرم بسته شوند اما هنوز پروانه عشق خود را در تمنای نگاهم ندیده ام. قلبم از طپش باز ایستد اما هنوزسوختنش در فراقت التیام نگرفته باشد نفسم دیگر بالا نیاید در حالیکه هنوز عطر دل انگیز و روح بخش زیباترین گل هستی را استشمام نکرده باشد. شنیده ام که میایی گفته اند که میایی خوانده ام که میایی میدانم که میایی ایمان دارم امدنت را، حبیب من روزی که بر دیده های عشاق خود قدم گذاری بر چشمهای من هم غباری از خاک پایت خواهد نشست؟...شاید انروز قلبم در طپش نباشد تا در استقبالت از سینه بیرونش کشم و نفسم بند امده باشد که در فضای عطرامیز وجودت نفس کشد. مژگانم نباشد تا جاروب کش راهت شود و دیده ام نباشد تا خاک راهت را طوطیا کند محبوب من ایا چشمهای دوخته براهت بسته خواهد شد و قلب امید وار به وصالت در نا امیدی از حرکت خواهد ایستاد.ایا شود که هجران به سر اید قلب سوخته التیام یابد و دیده تاریک به دیدار روی ماهت منور شود. ایا قدم بر چشمانم خواهی نهاد قبل از انکه برای همیشه بسته شوند.شود ایا دست نوازشت را بر سر این سوخته در انتظارت کشی. اشتیاقم را جوابی ده ایکه در مهربانی و بخشندگی شهره افاقی. میدانم و میدانی که رسم عاشقان را انچنانکه شایسته تو است بجا نیاورده ام. سر خلوص بر استان عشقت ننهاده ام .راه را به خطا رفته ام و یاشاید عاشقی دروغینم؟.هر چه هست میدانم که در تمنایت همچون شمع میسوزم میخواهمت خواستنی بی پایان و دوستت دارم تا همیشه و در عطشم لحظه ای را که به خوانی مرا با عشق...



نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم بهمن 1387 توسط سعید

کوههای بلند و سر به فلک کشیده و پر از برف جلو بچه ها خودنمایی میکرد در پایین کوه تعدادی رزمنده منتظر رسیدن قاطرها و استرها بودند کوه های پراز برف و سرمای شدید و تیزی بلندی ان هیچ تاثیری بر عزم انان نداشت استحکام کوه مانند خرد شدن و له شدن برفها درزیر پای این مردان خرد میشد و در برابر عزمشان سر تسلیم فرود میاورد.در انطرف این منطقه کوهستانی غرب عملیاتی بزرگ در شرف وقوع بود (عملیاتی که به فتح خرمال و حلبچه انجامید)...برای انجام عملیات غافلگیرانه از مدتها قبل میبایست مهمات و تدارکات کافی به انطرف کوهستان برده شود تا از انطرف حمله اغاز شود و چون این کوهستان مابین دو جبهه بود و بلندی و سرما و برف سنگین ان دشمن را از نفوذ ایرانیها از این نقطه اسوده خاطر میکرد و این مانع طبیعی سدی نفوذناپذیر در برابر دوجبهه بود و دشمن به هیچ وجه تصور عبور نیروهای ایرانی را از این کوهستان مرگ بار نمیکرد.تا انجا که مسیر اجازه میداد با خودرو وسائل اورده میشد و بعد ان تا پای کوه با قاطرها وسایل مورد نیاز حمل میشد و انجا دیگر هیچ وسیله یا جانداری نمیتوانست با دهها کیلو بار به سمت بالا حرکت کند تنها قدرت ایمان و اراده جوانان ایرانی بود که روزهای متوالی هرصبح زود این مسیر طاقت فرسا را میپیمودند هر صبح بعد حرکت با انهمه بار بعد 12 ساعت کوهنوردی به بالای کوه میرسیدند و انجا بار را تحویل گروهی دیگر برای حمل به پایین ان سمت کوه داده و شب در ان سرمای شدیدخود را در کیسه خواب میپیچیدند و روز بعد باز به پایین حرکت میکردند گرچه واضح است که در ان درجه برودت کسی توان خوابیدن نداشت.

ان روز صبح دایی...که مسئول این گروه بودبچه ها را اماده حرکت کرد دایی...فرمانده ای شجاع و دلسوز بود شجاعت او در گردان زبانزد بودقد بلند و سیمای مهربان او او را دوست داشتنی میکرد.در ستونی گروهان را امر به حرکت داد اما انگار امروز برف و بوران سر سازش با بچه ها را نداشت.چندیدن روز کم خوابی وخوردن غذای سردوسرمای چندین درجه زیر صفر بچه ها را کم توان کرده بود.اما روحیه و صدای غرای دایی که همواره بگوش میرسید و افرین گفتنهایش خستگی را از تن انها دور میکرد.برف اغاز شده بود باد هم میوزید و چهره ها را نوازش میداد حرکت بسیار کند شده بود دایی میدانست که بدی هوا نباید مانع انها باشد و تجهیزات باید برده شود و چون کندی حرکت ممکن بود بچه ها را سرما زده کند تنها راه مبارزه با این بوران و سرمای جان سوز حرکت سریع تر بود .دایی برای تشویق انها به حرکت مدام طول ستون را میپیمود و بالا و پایین میرفت تا هم کسی جا نماند و هم بین ستون فاصله ایجاد نشود چون چشم بیش از یکی دو متر جلوتر را نمیدید همه خسته شده بودند حرکت بسختی ادامه داشت گاهی یکنفر لیز میخورد و باز خود را بسختی بلند میکرد.خود دایی هم خسته شده بود ده برابر انها تحرک داشت وقتی دید اخر ستون چند تایی کمی عقب افتاده اند جلو ستون رفت و معاون خود را مسئول انجا نمود و تاکید کرد که حرکت جوری باشد که بین نفرات فاصله ایجاد نگردد و خود برای کمک به بچه های جا مانده باز به اخر ستون امد چندتایی را که عقب مانده بودند با تشویق و فریاد وکمک به حرکت سریعتر واداشت از انجا که تعداد انها را میدانست متوجه شد که دو نفر جا مانده اند و از انها خبری نیست به اخرین نیرو اطلاع داد که برای کمک به انها بر میگردد تا انها براه خود ادامه دهند شلاق برف و بوران چهره خسته اش را مینواخت چشمانش جایی را نمیدید گه گاهی بر زمین میافتاد اما او مسئول بود و میبایست نیروی تحت امرش را پیدا کند پس از ساعتی دو سیاهی را دید خود را به انها رساندهرچه کرد نتوانست انها را به حرکت وادارد فریاد سیلی و دیگر تلاشهای او بیفایده بود دیگر خودش هم توانی نداشت در کنار انها نشست بلورهای یخ در صورتشان میدرخشید در اخرین نگاه به اطراف غاری کوچک را دید بلند شد و انها را بسختی یک بیک به داخل ان حفره کشید همه تلاشش خواب نرفتن ان دو بود اما انگار چشمان خودش هم در حال بسته شدن بودتلاشش بیفایده بود و چشمان انها بسته شد خون در رگهایش یخ زده بود خود را تکانی داد تا بدر غار برساند اما همانجا افتاد و چشمان این فرمانده شجاع20ساله که از مهربانی همه اورا دایی خود مینامیدندبعد رشادتها ی فراوان در عملیاتهای قبلی درحالی بسته شد و تسلیم ان سرمای بیرحمانه گردید که قطره های اشکش در از دست دادن دو نیروی خود در گوشه چشمانش یخ بسته بودند....



نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم مهر 1386 توسط سعید

...........

اید ان روزی که مهمانت شوم

کاش مهمانم کنی

شوق دیدار تو در جان و دلم

میشود یادم کنی؟؟

میشود گویم سخنها

با تودلبر با تمنا

یاد ان ایام شیرین

یاد ان سیمای چون ماه

خاطراتی همچو رویا

نغمه هایی عاشقانه

در کلام جان نوارت

یا د ان جام و پیاله

یاد ان چشمان مستت

یاد ان جام شرابت

میگساریهای نابت

مست میکردی مرا

از شراب ان نگاهت

گرچه رفتی از نگاهم

مانده ای اندر خیالم

غرق رویای تو ام

در تمنای تو ام

خسته ام ای یار دیرین

از ریا ومکر و از کین

دوستیهای ددانه

عشقهای ظاهرانه

قلبهای پر زنفرت

کم شده عشق و صداقت

کو نشانی از محبت

.....................

هیچ کس مثل تو نیست

هیچ یاری چون تو نیست

تاقتم کم گشته است

میشود یادم کنی

نیک مهمانم کنی؟؟؟؟

گرچه رسوای زمانم

بیوفایی بی مثالم

بعد هجرت دل شده تار

گشته ام تنها و بیمار

غرق در این باتلاقم

میشود دستم بگیری؟؟

یا بری بر اسمانم؟؟

یاد ت اید لحظه ای را

عهد کردی با دلم

شاد گردانی دل غمدیده را

باز ایی ومرا با خود بری

میهمان بر اسمانم میکنی

از غم و غصه رهایم میکنی

 سخت مشتاق تو ام

در تمنای تو ام

کاش میهمانم کنی

کاش میهمانم کنی

....................

......................



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم تیر 1386 توسط سعید

چگونه میتوان فرصتهای گذشته را باز پس گرفت ویا یاد و خاطرات گذشته را زنده کرد یا از نو ساخت؟؟تنها میتوان با درس از گذشته و امید به اینده، حال خود را ساخت.گاهی در زندگی انسان خاطره ای جاودان میماند که حتی  مسیر زندگی را نیز عوض میکند .دوران کوتاه با توبودن در تمام گذشته من نقش بسته است..تو را در رویا های کودکی یافتم که بسویم میایی و در نوجوانی و در اوج ماجراجویی  و عطش محبت بسویم امدی مرا در خود غرق کردی وهنوز از دریای محبتت سیراب نگشته بودم که  نا با ورانه رفتی.ودر رویایی دیگر مرا  بسوی خود خواندی هرگز نخواهم توانست از تو نوشتن...هر چه فکر کردم تا در ادامه مطلب قبل یاد نامه ای که شایسته تو باشد بنگارم نتوانستم .و این کمترین یادنامه من از تو یار شیرین و دیرین است.کاش بیشتر با توبودم کاش بیشتر قدر تو را دانسته بودم کاش تنهایم نمیگذاشتی...فکر نکردی که وقتی  مرا با دریای محبت خود اشنا میکنی در نبودنت  جویبارهای محبت که گاها کمیاب هم میباشند مرا سیراب نخواهند کرد و بندبال مهر  گمگشته، خود را به هر  دری خواهم زد؟؟دوستی شکیبا ومهربان که هرگز خواست خود را بر خواست من مقدم نشمردی،خریدار نازهایم و شنونده شکوه هایم ونوازشگر روح و جانم ،  تو  بگو عزیزمن  وقتی که یادم میاید دل شکننده من در دوران دوستی تو یک بار هم به لرزه نیافتاد چه کنم ؟؟وقتی که هنوز چیزی نخواسته بودم تو ان را برایم حاظر میکردی،انگاه که مرا میدیدی یادخنده های شیرینت   و در جدا شدنمان یاد اشکهای  جاری بر گونه هایت همواره دلم را غمین میسازد یاد ان روز سخت که در عمل نشانم دادی که برایت از جانت عزیزترم، چقدر بخود میبالیدم از با تو بودن و چقدر شاد بودی وقت با من بودن چه زود گذشت کاش شبها نخوابیده بودم و تو را تماشا میکردم کاش نمیرفتی...کاش یک بار دیگر قطره ای از محبت تورا میچشیدم اما افسوس که محبت و مهربانیت برایم خاطره شد تو گذشته و حال و اینده را در نوردیدی تو مارا  بگذاشتی و رفتی  این زمانه برای تو تنگ بود تو خود زمان بودی جای تو در هیچ مکانی نبود  تو خود مکان بودی روح بزرگ تو قلب زلال تو و  وجود فرشته مانندت در این دنیا نمیگنجید.خوش بود لحظات با توبودن.وقت نوشتن از تو انچنان غرق خاطراتت میشوم که یادم میرود در حال نوشتنم جمله ها وکلمات یاریم نمیکنند مگر میشود نهایت عشق ووفا و دوستی و مهربانی و محبت را نوشت یا اوج صفا و صداقت و ایثارو تواضع را شرح داد؟؟ببخشم اگر نتوانستم و یا نارسا نگاشتم.دیگر ازرفتنت نمیگویم از ان غروب شوم که با اخرین نگاه وخنده از کنارم دور شدی  انچنانکه هیچ گاه دیگر  نگاهم با نگاه زیبای تو مصفا نگشت... چند صباحی از زلال محبتت سیراب شدم و در نبودنت سوختم واگر شودیک عمر میسوزم تا یک بار دیگر از محبتت سیراب گردم همچنانکه تو گفتی صبر کن بر نبودنم تا سر امدن هجران  و من صبر کردم تا که شاید یکبار دیگر خنده دل انگیز تو را بر چهره ای گل ارا ببینم اما  افسوس که در هیچ چهره ای تبسمی بمانند خنده های دلنشین توندیدم.مرا بیاد ار ای در یاد ها مانده مرا بخود خوان با تبسمی شیرین  تا دگر بار لبانم بخنده در ایند ایکه در اسمان معوا گرفته ای.



نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 توسط سعید

ان روزها وقتی پرنده دلت به سوی دلبری شیرین سخن پر میکشید و کم کم میدیدی در دل غوغایی بپاست عشق نو شکفته ای در دل جوانه میزد احساس میکردی کسی را دوست داری بر تر از خویش بیشتر از هر کس و هر چیز دیگر با دیدنش لرزه بر تنت میافتاد گونه ها یت گلگون و عرق شرم بر جبینت مغلطید هر چه میکردی نمیتوانستی به اوبگویی دوستش داری...عشق امده بود در کمال فخر همان عشقی که  بزرگ بود و ودیعه خداوند حرمت عشق را میشناختی و محبت به محبوب  را در عمل خواهان بودی تا در لاف عشق زدن...عشق امده بود دلت مالامال از محبت یار بود اما جرات گفتن یک دوستت دارم در تو نبود ....خیلی که پیش میرفتی جایی در خلوتی یا ضیافتی یا خیابانی با دست و پایی لرزان تمام حرف دلت در یک سلام ساده خلاصه میکردی تا عشق خود را که تا پای جان در ان استوار بودی به یار بفهمانی عشق حرمتی خاص داشت معشوق معبود  دل بود و عاشق تماما وقف عشق...عشق ورد زبان نبود هر چه بود دل بود ایثار ومحبت بود...مبنای عشق ظرفیت نبوده و نیست عشق اسان نمیامد ونمیرفت...جمله دوستت دارم با راحتی و با چند حرکت انگشت تایپ نمیشد...جانها بر سر عشق نهاده میشد و مشقتها در  پای ان کشیده میشد دلها ساده تر بود ناب تر بود  دلهای پاکی که هنوز هم در گوشه وکنار اسیر واژگان زیبا و دلربای نگارندگان چیره دست یا استادان کلامی هستند که در وجودشان هم نمودی از عشق ومحبت نمیتوان یافت...با چند جمله کلام شیوایش در دلت اثر میگزارد مجذوب محبتش میگردی ابش میشوی غرق وجودش میگردی دنیا یت میشود... اینطرف دلی صاف دراشتیاق عشقی سوزان و لبریز از محبتی وصف ناشدنی و ان طرف بازیگری بی رحم که جز به سر گرمی یا هوس و یاخودنمایی و ...فکر نمیکند و راحت به بازی میگیرد خورد میکند و میشکند ...و راحت میگزارد و میرود(وشاید گله مند هم شود که چرا با کم ظرفیتی خود مجذوب جملات عاشقانه او شدیم و جمله" برایت میمیرم "او را جدی گرفتیم)...راستی کجاست دلهای بی ادعای عاشقی که چه سختیها کشیدند تا توانستند به او بگویند دوستش دارند کجاست محبتهایی که در راه عشق نثار میشد هنوز هم میتوان دید صمیمیت و صداقت ساده و ناب را در عشقی مقدس؟؟؟....دوست دارم دوست داشتن را...دوست دارم عاشق بودن را...دوست دارم محبت را...وفا را و دوستیهارا...اماافسوس...دلم خسته و شکسته است........

 



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 توسط سعید
درباره وبلاگ

سلاممممممممممم
خوش امدید

aa_s.sh2006@yahoo.com
bahar 20