باز این دل بیچاره ام در سینه تنگی میکند
از من طلب بار دگر او باده و می میکند
سوزد درون سینه ام با ناله ی نی روز شب
ان دلبر گم کرده را او میکند هر دم طلب
یار سفر کرده چرا پنهان شوی از چشم ما
درکام ما هم می بریزجامی پیاپی ساقیا
از چشم ما بود ان خطا در تابش ان نور ماه
ان تار گیسوی ترادید چشم ما در یک نگاه
ان جلوه گیسوی توصبر و قرارم را ربود
هم دل بشد خونین و هم دید از دوچشمانم زدود
خواهم که بد مستی کنم در اشتیاق روی تو
شب کوچه گردی من کنم در اشتیاق کوی تو
در دام توافتاده ام صیاد محبوبم بیا
زانو وسر بنهاده ام در بند و زنجیرم نما
چون شمع سوزان ساقیا در عشق تو من سوختم
چشمان خشک خویش را بر راه رفته دوختم
تا کی رسد ان ساقی شیرین سخن ازگرد راه
تا ریش قلبم را دهد تسکین او با یک نگاه
در میکده خاموش سرد من بی قرار و خسته ام
تا جان جانانم رسد هر دم سبو بشکسته ام
شعر از خودم


