تبليغاتX
شهاب اسمانی1

شهاب اسمانی1
.فرهنگی.شعر.دلنوشته.مناسبتهاو...

در حال وضو گرفتن جهت فریضه مغرب بودم صدای گاه و بیگاه انفجار و شلیک گلوله ها نمیتوانست رشته افکار مرا پاره کند و خاطرات ان یار سفر کرده و اخرین نگاهش مرا بخود مشغول کرده بود درون سنگر فرو رفتم هوا کم کم رو به تاریکی میرفت.بعد از نماز گوشه ای کز کردم همزمان با امدن شب صدای وز وز پشه ها و مانورکشنده انها در اطراف ما و گزیدنشان شروع میشد. بی اعتنا به پشه هایی که دیگر شورش را در اورده بودند به عملیاتی که در منطقه دیگر قرار بود انجام گیرد و من نمیتوانستم در ان شرکت کنم و بچه ها یی که به ان منطقه رفته بودند فکر میکردم و بحالشان غبطه میخوردم..عملیاتی بزرگ در شرف وقوع بود و ما طبق دستور باید در خط فاو که فعلا ارام بود جهت اطمینان و احتیاط میماندیم...نگاهم بر خود نمایی پشه هایی که چون دفاعی ازطرف من نمیدیدند هر لحظه جسورتر میشدند بود ولی خودم غرق در افکاری دیگر تقریبا همه دوستان نزدیکم هم به ان عملیات رفته بودند...هوا کاملا تاریک شده بود که مسئول خط که از دوستانم بود به سنگر من امد و گفت که قرار است یک تک کوچک به سنگرهای کمین و خط اول دشمن جهت گمراهی انها از عملیات اصلی زده شود و باید تا ساعاتی دیگر نیروها را اماده کنیم انگاه طریقه عمل را کاملا شرح داد...در اخر گفت حالا دیدی که مردان مومن خدا هیچ گاه به هرز نخواهند رفت.خوشحال ازین خبر خود و بچه های هم قطار را اماده کردم...ساعت حمله فرا رسید به اندک زمانی سنگرهای کمین و دیدبانی دشمن منهدم شد و خط اول انها زیر اتش قرار گرفت و حتی بچه ها درون سنگرهای خط مقدم انها رفته و غنائمی را هم همراه خود اوردند و خسارت سنگینی به خط اول دشمن زدند..ساعات اخر کار بود...به اهدافمان که همان بهم ریزی فکر دشمن از عملیات اصلی و انهدام کمینها و دیده بانهای انها بود رسیده بودیم...پس از ابلاغ دستور برگشت به تمام بچه ها یی که همراه من بودند خبر دادم که با احتیاط کامل از راه امده برگردند چون میبایست تا قبل از اینکه دشمن خود را پیدا کند به خاکریز خودمان برگردیم و در سنگرها پناه گیریم چون مشخص بود که عراق تا چند دقیقه دیگر خشمناک از این غافلگیری جبهه مارا زیر گلوله باران شدید خود به اتش خواهد کشید..به هر بدبختی بود رزمندگان همراه خودم را به عقب هدایت کردم و خود همراه یکی دونفردیگر اخر از همه برای اطمینان از برگشت همه به عقب می امدیم. چند متری من از ان دو عقبتر بودم هنوز به بالای خاکریز نرسیده بودند که صدای انفجار خمپاره شصت میلیمتری مرا وادار به دراز کشیدن کرد خمپاره درست بین من و انها بزمین خورد و انها را زخمی کرد که شدید نبود و خودشان را به انطرف کشیدند.خمپاره شصت تنها خمپاره ایست که موقع بزمین خوردن بدلیل کوچکی سوت نمیکشد وقتی متوجه امدنش میشوی که در کنارت منفجر میشود و به همین جهت انرا خمپاره نامرد لقب داده بودند...صدای انفجارات پیاپی و تیراندازی هر لحظه شدیدتر میشد..انطرف خاکریز همه به سنگرها رفته بودند و اینطرف در فاصله چند متری خط خودی شاید من تنها کسی بودم که مانده بودم صدای انفجارات بقدری شده بود که داراز کش بودن را به بلند شدن ترجیح میدادم بعد از کمی سینه خیز خواستم سریع نیم خیز خودم را به کانال عبور بچه های کمین که از زیر خاکریز رد میشد برسانم همینکه کمی سرم را بلند کردم احساس کردم جسم سنگینی به سرم اصابت کرد.شدت ان بحدی بود که صورتم را محکم بزمین کوبید و بینی و دندانهایم را شکست...صدای ریختن خون با تاریک و تاریک تر شدن دنیا در پیش چشمانم هماهنگ میشد...صدای ناقوس مانندی در گوشهایم میپیچید و دنیا در اطرافم به گردش در امده بود و در این حالت گاهی لرزش شدید دست پایم را که دیگر در اختیارم نبودند احساس میکردم همانطور که در خاک و خون افتاده بودم کم کم ارامشی دلپذیر را حس میکردم خودم را چون پر کاهی در فضا حس میکردم چشمهایم که تنها عضو نیمه فعالم بود رو به تاریکی کامل میرفت ...در حال تسلیم شدن بودم که ناگهان زبانم بحرکت افتاد و نام مبارک امام هشتم (ع)بر زبانم چند بار جاری گشت..چند لحظه ای نگذشت که احساس کردم که لرزش و تشنج اندامم تمام شد...در اخرین لحظه ای که چشمانم بسته میشد دیدم که یکی دو نفر بطرفم میایند ....

اولین صدایی را که شنیدم صدای یزشک معالجم بود که میگفت بهوش امدنت بیک معجزه شبیه است ترکش با سوراخ کردن جمجمه در عمق مغز فرو رفته واسیب شدیدی به جمجمه و مغز زده است و بیرون اوردنش محال است... یکی از ان دو که همراهم بود و مرا به اورژانس خط تحویل داده بود بعدها به من گفت که خونریزی سر و وضع جسمیت انقدر وحشتناک بوده که بهیاران خط به خیال خونریزی مغزی و شهادت حتمیت وبخاطررساندن مجروحانی که امید بزنده بودن بیشتری داشتند تو را عقب نبرده بودندتا اینکه بعد چندین ساعت ما برای خبرگیری از حال تو به انجا رفتیم و ازجریان مطلع گشتیم که با فریاد وپافشاری با ماشین خودمان تا کنار اروند رفته وتورا تحوبل قایقهای امداد دادیم گرچه خودمان هم همعقیده با امداد گرانی بودیم که هیچ امیدی به زندگیت نداشتند.... اما من... تنها چیزی که بیادم بود لحظات مجروح شدنم بود...رسید ان زمانی که با بیمارستان تهران کلینیک و پرسنل مهربانش وداع کردم در حالیکه یادگاری از جنگ در سرم جا مانده بود.. وگاهی از خودم میپرسم...سعادت شفا گرفتن از امام هشتم (ع) بامن بود یا حب دنیا سعادت شهادت ووصال یاربی مثال و پیوستن به دوستان شهیدم را ازمن سلب کرد؟؟؟تا این مهمان ناخوانده هراز گاهی با سردرد های شدید یاد اوری کند بودنش را...اما درد ها بچشم نمی ایند وقتی که اخرین حرفای گلهایی را به یاد میاورم که در اخرین لحظات زمزمه میکردند که ما باید پای این نهال خون بریزیم تا ان جامعه ارمانی ایران اسلامیمان ببار نشیند تا کشورمان عزیزترین باشد وهموطنانمان در بهترین حالات(منظورش زمانی که در خانه بود برای فقرا و ازمندان پول و توشه میبرد وبر اندوهشان میگریست)...و این درد چه دردناکتر از درد ترکش است که میبینم اکنون هیچ نشانی از ارزوها و ارمانهای ان عزیزان بچشم نمیاید اینجاست که درد ها جان میگیرند...کاش....



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط سعید

هنوز چیزی ازاشناییم با تو نگذشته بود که کمال از خود گذشتگی و معرفت و صداقت و خداشناسی تو را دریافتم.رشادت و برد باری تو در جنگ با ان اندام کوچک برای من و همه روز بروز واضح تر میشد.حال دیگر تو برای من نقطه اتکا و باعث دل گرمی بودی محبت تو تا انجا بود که گاهی همه را نسبت به من حساس کرده بود. چشمه های و فا و محبت تو انقدرست که از زبان و توان نوشتن من بدور است وصف کردنشان، اگر تا اخر عمر در هجران تو بسوزم حق دارم

میخوام از اخرین روز بگم.والفجر 8 گذشت همون عملیاتی که تومنو که شیمیایی شده بودم وچشام هیچ نمیدید بیش از ده کیلومتر بکول کشیدی تا تحویل اورژانس بدی نوبت به کربلای 4 رسید همون عملیاتی که بدترین خاطره ها ازش باقی موند با اون همه نیرو لو رفت تا این روزا تو بودی و من و من بودم و تو محبت و صفا بود و جدا نشدن یک لحظه ای تو ازمن من وتو بودیم و خداو نماز شبهای پنهانی و دوست داشتنی و تماشایی تو بود.روزها چون برق باد گذشت و من سرشار از صفای وجود تو وقلبم مالامال ازعشق و دوستی تو بود تا ان شب که در سنگر انتظار برای شروع عملیات او امد."او از بچه های عملیات و اطلاعات بود که کلا در میان رزمندها از جایگاه خاصی برخوردار بودند و همه حتی فرماندهان به انها به دیده احترام مینگریستنداو برادر دوست شهیدم بود که در مجنون به شهادت رسید و این برادر بجای داداش شهیدش به نبرد امد.هیجان طلب اهل ورزش و فوتبالیستی تام.او بعد حضور در جبهه و ملحق شدن به بچه های اطلاعات چند بار در نفوذ به خاک عراق مشرف به کربلا هم شده بود در والفجر 8 کاملا شیمیایی شد که بعد از اعزام بخارج و برگشت از انجا استراحت مطلق را نپذیرفت و باز با همان چشمان کم دید و چهره ای که سوخته بود به ایمید انکه به ارزویش که همان شهادت و نماندن هیچ نشانی از او بود دوباره پا به جبهه نهاد من اورا میشناختم از کودکی اما او تورا نمیشناخت و متعجب شدم وقتی تورا صدا زد انگار که دیر زمانیست تو را میشناسد با عذر خواهی از من او تو را با خود برد...ومن باز نگران شدم این حرکات برایم اشنا بود و حس بدی بهم دست داد بوی جدایی به مشامم میرسید.دران لحظه حساس که یه نیروی اطلاعات هزاران مشغله دارد انهم ادم وظیفه شناسی چون او چگونه بود که یاد تو افتاده بود چه بتو گفت هرگز نفهمیدم چه بینتان گذشت به من نگفتی یک ساعتی که با هم بودید با رفتنتان رفت :

میان عاشق و معشوق رمزیست... چه داند انکه اشتر میچراند...

تو بر گشتی اما دیگر تو نبودی دیگر در این دنیا نبودی انگار تو را بردند و کس دیگری اوردند.برایم سخت بود اما تو هیچ نمیگفتی ان عملیات با تمام تلفات و سختیش و ناکامیش تمام شد و اوهم بدن پاکشو بدست امواج خروشان اروند سپرد درحالیکه تیری از خصم سر پاکش را شکافته بود و به ارزویش که همان بر نگشتن حتی پاره ای از پیکرش به شهرش بود رسید. چند روز تا عملیات کربلای پنج مانده بود .مسئولان میخواستند از اینهمه نیرو که درکربلای 4 بکار نیامده بود درعملیاتی دیگر بکار برند و تو همچنان از من دوری میکردی و گاهی که ناراحتی زیادم را میدیدی فقط میگفتی خواهش میکنم تا بعد این عملیات صبر کن خودت همه چیز را میفهمی که چرا باید بدوریم عادت کنی"میدانستم چه میگویی ولی قبولش برایم مشکل بود.روزهای نبرد رسید و تو باز حماسه ها افریدی کربلای پنج عملیاتی در اوج نبرد خسته کننده و نبردی نابرابر جنگ تانک با انسان و قتل گاه سه راهی مرگ...وای که در این سه راهی چها که نگذشت تا ان روز که در گیری بشدت ادامه داشت اتش و دود همه جا را فرا گرفته بود تانکهای دشمن خاکریز هارا هم با گلوله صاف میکردند خستگی و تشنگی امان همه را بریده بود چندیدن روز نبرد سنگین و بیخوابی تاب را ازهمه گرفته بود فقط ایمان بود که ما را بر سر پا نگه میداشت در ان عصر تیره که اتش وخون جبهه را فرا گرفته بود تو ناگهان گفتی که باید داداشتو ببینی که در سنگری بعد سه راه مرگ بود فرصت نبود که نگزارم بری اتش مثل باران از همه طرف برزمین فرو میریخت که ناگهان دیدم تو نیستی به طرف سه راه مرگ نگاه کردم دیدم که میروی یک لحظه برگشتی و با ان لبخند فراموش نشدنی برویم خندیدی و دست تکالن دادی انگار خداحافظی کردی منم دست تکان دادم و بهت علامت دادم که زود برگرد..اما ساعتها گذشت و خبری از تو نشد تا انکه بچه هایی که از انطرف میامدند خبر از ندیدن تو دادند. اظطراب وجودم را فرا گرفت و تمام جای جای مسیر رفتنت را گشتم و انگار که تو انجا نبوده ای هر چه بیشتر گشتم کمتر یافتم از طرفی فراق تو تابم را برده بود و از طرفی وظیفه ام فرصتی برای اندکی رفع اندوه نمیگذاشت. روزها گذشت ماهها سپری شد و سالها گذشت جنگ تمام شد ازادگان امدند و تنها چیزی که نصیب ما شد دو پای سوخته بود که در معراج شهدا مانده بود و خانواده ات انها را شبیه به پای تو میدانستند.بعد رفتن فهمیدم که چرا انروزها عوض شدی چون رفتنت را حس کردی خواستی از من دور باشی که به دوریت عادت کنم اینهمه وفا و معرفت را از که اموختی؟ هرگز ان خواهش اولت را و ان خنده اخرت را فراموش نخواهم کرد همان خنده ای که قبل از پروازت به اسمان برویم زدی زیبا و دوست داشتنی من میگویم که تو فرشته ای بودی که خدا خود تو را به اسمانها برد

از اسمان بیکرانه مرا میبینی که هنوز در فراقت دیده ام گریان است...؟؟؟؟



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط سعید

باز هم ماه مبارك رمضان از راه رسيدماهي عزيز باكلي خاطره وعشق وصفا. بازهم اومد تا دلهامونو سيقل بده محبت را

همدلي را وهمه خوبيها را يادمون بياره اومد بگه كه اگه دل به نجواي رمضان بديد ديگه از هر چه كينه وحسد وبخل ريا

هست دور ميشيد اومد بگه كه در رمضان دارا وندار معني نداره هرچه هست مال همه است عشق ومحبت وكمك به يكديگر

است اومد تا مارو به منبع عظيم افرينش نزديك كنه حجابي كه در طول يكسال بين ما وخالق ما در اثر خودبيني وگناه ايجاد

شده را از بين ببره... رمضان با دعا هاي سحريش با اواي دلچسب قبل افطارش با سفره هاي افطاري كه همه دورش يكدل

بعد يك روز روزه داري ميشينن باقشنگي لحظه هاي پيش از اذان صبح كه مادر بزرگا بعد خوردن سحري با چادر سفيدشون

سر سجاده منتظر اذان صبح به ذكر گفتن مشغولندوبا روزه هاي كله گنجشكي كودكان و.و.و همه ي قشنگي هاي ديگرش باز

اومد ومن رسيدن اين ماه را به همه اهل رمضان تبريك ميگم طاعات و عبادات همتون مقبول درگاه ایزد منانو کردارمون مورد عنایت اقامون(عج)

چهل روز بود که در خاک مجنون، لیلی، مجنون رابه دنیا سپرد و خود بال به اسمان بیکرانه گشود به یاد اخرین نگاهش به چشمانم دیدهایم هنوز گریان بود و دلم ناارام و بیقرار سر بر زانو نهاده بودم و بیاد ان مهربان دوست داشتنی از اطرافم بیخبر،احساس کردم نگاهی گرم برمن خیره گشته است نگاهی اشنا ،خواستم ببینم صاحب این نگاه نافذ کیست که سنگینی نگاهش را اینچنین احساس می کردم،که به چشمان تو برخوردم نگاهی مهربان دوست داشتنی گرم و تسلی بخش،انگار با نگاهت دلداریم میدادی،کمی بخود امده ارام گرفتم" این شهید دوستت بودیا برادر؟" روبرویم نشستی گفتم" او خود من است او نیمه دیگرم بود او همه خاطرات پاننزده سال زندگی ام بود"با اینکه دوسالی از من کوچکتر بودی ولی معرفت و صداقت و از خود گذشتگیت در همه جا مرا به تعجب وامیداشت، نو جوانی عارف،صدای دلنشینت هنوز در گوشم طنین انداز است"میشود من نیمه دیگرت باشم و در خاطرات اینده ات سهیم"انگار کلام او بود که اززبان تو گفته میشد متحیر شدم،چه میتونستم بگویم چشمان درخشانت از ان سو شیرینی کلامت و ارامشی که یافته بودم نگذاشت بگویم من بعد او دوست نمیخواهم..وقتی گفتم من اینجا نمیمانم برمیگردم جبهه نمیدانم تاکی..گفتی"خوب منم میام"گفتم هر دوستی که با من اومده شهید شده شاید بخاطر شومی یا کم سعادتیه منه نمیترسی؟ "نه مگه شهادت ترس داره اونم وقتی تو با منی تو شدی نردبان سعادت دوستات" گفتم نردبانی شوم‍‍‍!!!؟؟؟"شوم نه،تو قلاب میگیری تا دوستات به اسمون برن"با خنده تلخی گفتم" خودم اخرش خورد میشم دیگه طاقت نمیارم خسته میشم زیر دست پا له میشم دیگه رو پای خودمم نمیتونم وایسم چه رسد به بالا رفتن" و تو با تموم و جودت گفتی "اخرش همه با هم دستت را میگیرن و بالا میبرنت"از صداقت و سادگی و صفات عشق کردم خندیدم پیشانیت را بوسیدم و خواستم دور بشم که صدای دلنشینت بلند شد"منم بیام"برگشتم و نگاهت کردم چی میتونستم بگم؟ دستمو دراز کردم،هیچ وقت لحظه ای را که با شوق و لبخند پیروزی به طرفم امدی را از یاد نمیبرم.در حالی که با تو میرفتم در فکرم میگذشت خدایا این بنده عزیز درگاهت نمیدونه من هیچی نیستم اون کجا و من کجا عشق و معرفت و عرفان و خود شناسی اون کجاو سستی من کجا من باید به او التماس کنم من باید خدا را شکر کنم که همراه او شدم من که پر بودم از گناه و خطا شاید بواسطه او کمی بخود بیام...اما شاید تو میدونستی که من بنده عاصی و حقیری بیش نیستم شاید تو میدونستی با اون وفای بیحدت و اومدی که دستمو بگیری و راه را نشونم بدی... یادم به اخرین حرفای ان روز میاد که خواهش کردم" دوست دارم هر وقت تشنت شد من برات اب بیارم هرجا که بودی" خندیدی و گفتی " اخه من از تو کوچکترم وظیفه منه نه شما "گفتم"میدونم ولی دوست دارم قبول کنی این تنها خواهش منه" وقتی اصرار مرا دیدی قبول کردی.. من چقدر ظاهر بین وساده بودم که فکر میکردم با این کار و ساقی شدن برای تو خدمتی انجام دهم و حد اقل رسم دوستی را بجا بیاورم اما قافل بودم از اینکه این درخواست من باعث ازار تو خواهد شد زیرا تا لحظه اخر هرجا که من بودم حتی در اوج تشنگی تقاضای اب نکردی تا من را بزحمت نیندازی

دوستانی که سوال کردن...اره خاطرات فوق کاملا واقعیه حالا با یه خورده دست کاری تو جمله ها...............................دامه دارد



نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388 توسط سعید

دران هنگامه شور و نشاط نو جوانی و غوطه خوردن دردریای شادی با هم بودن،تقدیرجوری دیگر رقم خورد خبر هجوم دشمن به مرزهای غربی میهن فکرما را به خود مشغول کرد،تا اینکه بعد اصرارهای مکرر و سماجت فراوان بخاطرممانعت از حضور ما در نبرد بدلیل سن کم،بعد گذشت دو سال از جنگ عاقبت خود را در دشتهای جفیر دیدیم.حضور در بین بهترین مردان ایران زمین رزمندگانی که جز خدا و عشق به میهن هیچ نمیدیدند و نمیخواستند جز رضای حق،انهم در کنار تو چه لذت بخش بود.چه شیرین بود رازو نیازت،و چه جالب بود که ان وجود پر مهرکه ازارش به موری نمیرسید انچنان محکم و شیر دل،جسور و شجاع بود.خاطرات اموزشهای دشتهای جفیر و ازادگان،سرزمینهایی که همراه اسمان خوزستان شاهد فریادها، خندها، شوخی ها، رازو نیازهای شبانه توو مهرورزیهای بی دریغت بود،هنوزم ان دیار بر قدمهای محکم تو و دیگر مردان خدابر زمین خود میبالد.تا اینکه ان روز ما وارد خط مقدم شديم چندين روز از عمليات خيبر ميگذشت وعراق علي رقم پاتكهاي فراوان وشديدش نتونسته بود غير از قسمت كوچكي از جزيره جنوبي را باز پس بگيرد . ما پس از دوهفته كه در جزيره شمالي بعنوان احتياط نيروي مستقر در خط بوديم ودر اون مقر همواره زير بمباران شديد هواپيماهاي دشمن قرار داشتيم چون هنوز جاده معروف خيبر درست نشده بود وازيك پل متحرك جهت عبور ومرور استفاده ميشد كه ان هم زير اتش دشمن بود امكان اوردن سلاحهاي ضد هوايي به قدر كافي نبود وبه همين جهت جنگنده هاي دشمن با ارامش خيال در اسمان به پرواز در ميامدندو هر كار كه لازم بود ميكردند.اين چند روز انتظار براي ورود به خط با ان همه بمباران دشمن مارا شديدا خسته كرده بود(گذشته ازچند ماهي كه در اموزش واماده باش و شروع عمليات بوديم)پس از ورود به خط مقدم در سنگرهاي خود جا گرفتيم خاكريز خيبر بسيار كوتاه بود به حدي كه با اينكه كانالي هم وسط ان حفر كرده بودند باز براي تردد ميبايست خميده راه ميرفتيم جزاير خيبر در احاطه اب بود ودر انتهاي خط كه در نزديكي ما بود دژ بلند وعريضي وجود داشت كه مانع نفوذ اب به درون خط ماميشد . مسافت خط ما با دشمن صد متر بود كه تا يك كيلومتر هم در بعضي نقاط ديگر ميرسيد.در يكي از سنگرهاي نزديك دژ من و او و يكي ديگر از رزمندگان جا گرفتيم.روز دوم ورود ما به خط مقدم رسید ان روز فراموش نشدنی، در عصران روز من در سنگر استراحت بودم واو در سنگر نگهباني ناگهان هم همه اي طول خط را فرا گرفت داد وفرياد هر لحظه بيشتر ميشد تا اينكه من بيرون امدم وديدم تعدادي به طرف عقب با شتاب در حركتند و به من گفتند كه دژ شكافته واب در حال ورود به خط است وسنگرهاي اولي همه در زير اب فرو رفته اند بايد به عقب برويم من شتابان تجهيزات خود را پوشيده وبيرون امدم تا ببينم دوستم كجاست ودستور فرماندهي چيست در همين حين گرد وغبار هم منطقه را فرا گرفت چند نفر از مسئولين خود را كنار ما وتعدادي كه هنوز انجا مانده بوديم رساندند وقرار بر اين شد كه جلوي پيشروي اب را به هرشكل ممكن بگيريم چون تخليه خط اول برابر با از دست دادن جزاير بود كار شروع شد اوردن گوني هاي پر از خاك كه اطراف سنگرها بود وپر كردن گوني هاي خالي وبردن انها براي سد كردن راه اب. رفت وامد ما دشمن را متوحش كرد وبا ارپي جي وتير مستقيم وخمپاره خط ما را زير اتش شديد گرفت.گرد وغبارباعث كندي كار بود ولي از طرفي ديد دشمن را كم ميكرد كه نتواند وضع ما را تشخيص دهد. شايد انروز اگر دشمن از هم گسيختگي جبهه ما را متوجه ميشد با يك حمله كار را يكسره ميكرد اما به لطف خدا او با وحشت فقط اتش شديدش را بر سر ما ميباريد تا هر لحظه گلي از بوستان اين خاك بر زمين در غلطد وبه لقا دوست شتابد.در همين وضع اشفته دوستم را ديدم كه درحالي مشغول نگهباني وديده باني بود كه در اطرافش هيچ گوني براي حفاظت نبودچون انها را برای سد اب برداشته بودند از او خواستم كه انجارا بدليل خطرناكي ترك كند اما اوامتناع كرده گفت حال كه شما مشغوليد يك نفر بايد مواظب دشمن باشد ومرا به ادامه كار تشويق كرد.در حین رفتن یکبار دیگر نگاهش کردم خنده قشنگش انگار مجنون رامحو خود کرد با همان تبسم زیبا مرا تشویق به تلاش کرد از او دور شدم بلاخره پس از چند ساعتي تلاش نزديك غروب نفوذ اب مهار شد از خستگي هر كدام كه غرق در گل ولاي بوديم چند لحظه اي را در گوشه اي افتاديم نگاهم را به اسمان غبارالود دوخته بودم انگار همه، همچون من در حال شكرگزاري از خداوند متعال براي تمام شدن كار بخوبي بودند. نا گهان بياد دوستم افتادم سراسیمه از جا پریدم ودویدم تازه انجا متوجه وضيت دردناكي شدم كه هر قلبي را به درد مياورد تعداد زيادي از دوستان رزمنده در حال كار بشهادت رسيده بودند وتعدادي مجروح هم در حال ناله بودند كه با كمك بچه ها به عقب برده ميشدند.شتابان به طرف سنگر نگهباني براه افتادم دلم شور ميزد هر چه جلو ميرفتم لرزش پايم بيشتر ميشد قلبم بشدت ميطپيد تا به سنگر مذكور كه ديگر اثري از ان نبود رسيدم در فرورفتگي ان در سينه خاكريز پاهايش را ديدم زانوانم سست شده بودخدایا نکند...نه...زبانم بند امده بود به كنارش امدم و اورا ارام با بدني غرق خون در حالي كه ديده به اسمان دوخته بود و ان تبسم زیبا يافتم زانو هايم خم شد كنارش نشستم خوابیده ای؟؟؟ پس این خون سرخ بر روی سینه ات چیست؟؟ چشمان قشنگش را بوسیدم وبستم سر بر سينه اش نهادم دلم میخواست دیگر بلند نشوم که دنیای بی او را درک کنم مات و مبهوت تمام بغضهای عالم بر گلویم فشرده میشد انگار اندامم فلج شده بود،ارام ارام در حال گريستن با جسم خونينش زمزمه كردم......

اي فلك بر ما عجب گشتي كبود

اين چنين هجران قرار ما نبود

رفت اسان از برم ياس سپيد

اف بر ان دستي كه ان گل را بچيد

ادامه دارد......



نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط سعید

در انتظار انم روزی ز ره بیا یی

از لطف ان نگاهت عقده ز دل گشایی

اید زهرکلامت گلبانگ عشق واحساس

بر صد جهان بتا بد خورشید اشنا یی

کی اید ان زمان که نگاه سرد و خشکمان را بر نگاه شفا بخشت مصفا گردانی غریبی و تنهاییمان را بزدایی حبیبا بغضها بر گلوی محبانت بس سنگینی میکند شفابخشی بر دردهای فروخورده مان نیست و مرهمی بر ریش دلهایمان مولا یم انچان راه ثواب و ناثواب در هم تنیده است ورنگ تیره و روشن به هم امیخته است که سخت است قدم از قدم بر داشتن تو خود فرمودی که گره گشای دردمندانی مولای من انچنان گره های کور گرداگرد محبانت را گرفته است که مشگل گشایی نبود جز حضور و امدنت انهم امدنی زود و زود تا که شب هجران بسر اید که دلها سخت بیقرار است ایاامسال هم جشن تولدت را بی تو میگیریم ...ایا سال دیگر نیز....نه...نه بس است..بیا......بیا........بیا.........

میلاد وجود اقدس دوازدهمین خورشید اسمان عشق و امام عدل و احساس میزان دین و ایمان خلیفةالله بر زمین قران ناطق امیر دین و مومنین اخرین وارث ولایت الهی ولی الله و بقیةالله العظم ارباب و صاحب جان و قلب شیعیان بر باد دهنده پرچمهای کفر و نفاق منتقم خونهای به ناحق ریخته فرو ریزنده کاخهای جور و منابر عالمان بی کفایت و بر پا کننده عدل و داد بر پهنه گیتی به اذن الهی...بر تک تک منتظران حضرتش ودلسوختگان راهش و شیفتگان طریقش وسر سپردگان ولایتش مبارک وفرخنده باد

امید انکه با ظهورهر چه زودتر منجی عالم سال اینده را در کنار حضرتش جشنی بی مثال بگیریم تا ناز کنیم و فخر بر همه نازداران عالم که ما هم ناز داریممممم

جهت ظهور حضرتش صلوات.الهم صل علی محمد و ال محمد و العجل فرجهم

((((((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))

چگونه میتوان فرصتهای گذشته را باز پس گرفت ویا یاد و خاطرات گذشته را زنده کرد یا از نو ساخت؟؟تنها میتوان با درس از گذشته و امید به اینده، حال خود را ساخت.گاهی در زندگی انسان خاطره ای جاودان میماند که حتی مسیر زندگی را نیز عوض میکند .دوران کوتاه با توبودن در تمام گذشته من نقش بسته است..تو را در رویا های کودکی یافتم که بسویم میایی و در نوجوانی و در اوج ماجراجویی و عطش محبت بسویم امدی مرا در خود غرق کردی وهنوز از دریای محبتت سیراب نگشته بودم که نا با ورانه رفتی.ودر رویایی دیگر مرا بسوی خود خواندی هرگز نخواهم توانست از تو نوشتن...هر چه فکر کردم تا در ادامه مطلب قبل یاد نامه ای که شایسته تو باشد بنگارم نتوانستم .و این کمترین یادنامه من از تو یار شیرین و دیرین است.کاش بیشتر با توبودم کاش بیشتر قدر تو را دانسته بودم کاش تنهایم نمیگذاشتی...فکر نکردی که وقتی مرا با دریای محبت خود اشنا میکنی در نبودنت جویبارهای محبت که گاها کمیاب هم میباشند مرا سیراب نخواهند کرد و بندبال مهر گمگشته، خود را به هر دری خواهم زد؟؟دوستی شکیبا ومهربان که هرگز خواست خود را بر خواست من مقدم نشمردی،خریدار نازهایم و شنونده شکوه هایم ونوازشگر روح و جانم ، تو بگو عزیزمن وقتی که یادم میاید دل شکننده من در دوران دوستی تو یک بار هم به لرزه نیافتاد چه کنم ؟؟وقتی که هنوز چیزی نخواسته بودم تو ان را برایم حاظر میکردی،انگاه که مرا میدیدی یادخنده های شیرینت و در جدا شدنمان یاد اشکهای جاری بر گونه هایت همواره دلم را غمین میسازد یاد ان روز سخت که در عمل نشانم دادی که برایت از جانت عزیزترم، چقدر بخود میبالیدم از با تو بودن و چقدر شاد بودی وقت با من بودن چه زود گذشت کاش شبها نخوابیده بودم و تو را تماشا میکردم کاش نمیرفتی...کاش یک بار دیگر قطره ای از محبت تورا میچشیدم اما افسوس که محبت و مهربانیت برایم خاطره شد تو گذشته و حال و اینده را در نوردیدی تو مارا بگذاشتی و رفتی این زمانه برای تو تنگ بود تو خود زمان بودی جای تو در هیچ مکانی نبود تو خود مکان بودی روح بزرگ تو قلب زلال تو و وجود فرشته مانندت در این دنیا نمیگنجید.خوش بود لحظات با توبودن.وقت نوشتن از تو انچنان غرق خاطراتت میشوم که یادم میرود در حال نوشتنم جمله ها وکلمات یاریم نمیکنند مگر میشود نهایت عشق ووفا و دوستی و مهربانی و محبت را نوشت یا اوج صفا و صداقت و ایثارو تواضع را شرح داد؟؟ببخشم اگر نتوانستم و یا نارسا نگاشتم.دیگر ازرفتنت نمیگویم از ان غروب شوم که اخرین نگاه وخنده ات برایم خاطره شد انچنانکه هیچ گاه دیگر دیده ام با نگاه زیبای تو مصفا نگشت... چند صباحی از زلال محبتت سیراب شدم و در نبودنت سوختم واگر شودیک عمر میسوزم تا یک بار دیگر از محبتت سیراب گردم همچنانکه تو گفتی صبر کن بر نبودنم تا سر امدن هجران و من صبر کردم تا که شاید یکبار دیگر خنده دل انگیز تو را بر چهره ای گل ارا ببینم...

دران بعد از ظهروحشت و اضطراب مجنون مفتون اخرین تبسم اسمانی تو شد....

ادامه دارد...



نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط سعید
سلامممممممممم

(خاطراتی را قبلا بدون رعایت ردیف و سریال در وبلاگم گذاشته بودم که بدلیل علاقه وافری که به اونا دارم با ویرایش و تنظیم انها دوباره در چند اپ تقدیم میکنم باشد که دوستان عزیز را مقبول افتد)

صدای تیک تاک ساعت بیانگر گذشت ثانیه ها ست و خبر از گذشت بی بازگشت زمان و عمر ما میدهند ثانیه هایی که به انها بی توجه ایم دقیقه ها و دقیقه ها ساعتها و ساعات روزها را میسازند.روزهای که بیانگر گردش زمین به دور خود و حرکت ان در مدار خود به گردخورشید است خورشیدی که محور منظومه شمسی است و اونیز به سویی میرود همچنانکه تمامی ستارگان و کهکشانهاهمراه با گذشت زمان در حرکتند..ثانیه ها و دقایقی که به چشم نمیایند بیرحمانه به پیش میروند همین رفتن است که تا بحال سالهای گذشته را گذرانده است حوادث را سر کرده است و تا ریخ را سا خته است راستی اگر گذر دقایق نبود چه میشد؟ دقایقی که بیتوجه به حال ما میایند و میروند شادی ما را میگزرانند و وقتی در اندوه بسر میبریم با گذشتن خود ان را بر ما اسان تر میکنند.وقتی در انتظاری بسر میبریم گذشت سریعتر زمان را طالبیم و وقتی در روزگار شیرینی قرار داریم کندی ایام را ارزو میکنیم . اما زمان بی توجه به ما به حرکت خود ادامه میدهد بیکباره میبینیم که چه زود ماهها و سالها گذشت کودکی گذشت جوانی طی شد و دوران پیری رسید...در هر حالی که هستیم تنها گاهی خاطره های گذشته لبهایمان را بخنده باز میکند و یا قطره اشکی در گوشه چشممان جاری میسازد گذشت زمان است که انسان بدترین خاطره ها را از سر میکند..امروز کودکی در بین ما متولد میشود و فردا عزیزی از بین ما میرود.همین گذشت زمان است که وقتی به ان فکر کنیم میبینیم که باید قدر حال را بدانیم حالی که بدون وفقه اینده را در مینوردد و به پیش میرود.قدر لحظات خود را بدانیم قدر خوبیها محبتها و مهربانیها را و قدر یکدیگر را بدانیم چرا که شاید هرگز تکرار نشوند.دوستیهای که اسان میگزرندعشقهای که در اینده ما را به تاسف و افسوس وا میدارند.چه لحظات شیرین و دلنشینی که اسان گذشت و چه دلهای با صفایی که اسان از کنار ان گذشتیم.گاهی پیش میاید که ارزو میکنیم کاش زمان بر میگشت.ظلم و جفا و بیوفایی در حق دیگران اسان میگزرد و نیکی و محبت و وفا هم ارام میگزرد .کاش دل به حال نبندیم و خوشی حال خود را به جفا به اطرافیان خود بدست نیاوریم که همه گذرا یند ،روزگاری که بی وفاواعتنا به احوال ما ما را میگزارد و میگزرد ...در دوران دبستان منتظر روزهای تعطیل میبودیم و بعد ان منتظر فرارسیدن سال نو و یا تعطیلات تابستان شادمان از اتمام دوره ابتدایی و بعد راهنمایی و دوران متوسطه ،منتظر گرفتن دیپلم.و وقتی که ان هم فرا رسید اگر به خدمت میرفتیم در ارزوی اتمام ان بودیم و بعد ان هم انتظار رسیدن چیزهای دیگر و ناگاه به فکر میرفتیم که چه زود دوران نوجوانی بسر امد...در حقیقت انتظار ما گذشت عمرمان بود که چه برق اسا گذشت و گذشته های مارا برایمان خاطره ساخت.لحظاتی بر ما میاید که با یاد گذشته ها لبهایمان بخنده باز میشود و یا شیرینی خاطره ای دلشادمان میکند و یا واقعه تلخی غمگینمان میسازد...و گاهی یادخاطراتی از اشناییها که گاه با یاداوریش شاد وگاهی بغض بر گلویت مینشیند.یاد اوری با هم بودنها یکدلیها دوستیها و محبتها یی که دیگر تکرار نمیشوند...

خاطره ای که هرگز از خاطرم محو نمیشود با توبودن است ، یاد صفای بی انتهای تو است.هنوز لبخند به یاداوردن لحظات شیرین ودوست داشتنی با تو بودن بر لبانم جا نگرفته است که حقیقت تلخ نبودنت گلویم را سخت مفشارد واشک دیده هایم را فرا میگیرد....

ادامه دارد



نوشته شده در تاريخ جمعه دوم مرداد 1388 توسط سعید

ولادت بزرگ بانوی اسلام دخت نبی اکرم(ص)  و همسر ولی خدا(ع)و مام یازده خورشید اسمان عشق و دین مهتاب هستی معنای کامل عشق زهرای مرضیه حضرت فاطمه (س) بر همه شیعیان و مسلمانان عالم

مبارک باد

روز مادر و روز زن را نیز به همه مادران فداکار ایران اسلامی و بانوان این ملک به خصوص به شما خواهر عزیز وبلاگ نویس تبریک و تهنیت عرض نموده و ارزوی خوشبختی سعادت شما و همه بانوان ایران زمین را از درگاه ایزد منان خواستارم

روز مادر بر همه مادران دلسوز و باوفای مسلمان مبارک



نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم تیر 1387 توسط سعید
درباره وبلاگ

سلاممممممممممم
خوش امدید

aa_s.sh2006@yahoo.com
bahar 20