...روز وصال رسیده است تشنگی امان کودکان را بریده است و مردان خدا هم بیتابندو در انتظار وصل حوادث انروز بر کسی پوشیده نیست چون نام کربلا و حسین با نام عباس عجین است فقط اشاره ای به قهرمان نینوا میکنم گفته اند که اگر عباس به قصد جنگ میرفت کسی یارای مقاومت در برابرش نبود اما عباس هم خواهان دیدار یار بود پس به امر ارباب ساقی شد .اب اوردن کار او بود و در برابر عطش کودکان او فقط به اب میاندیشید شنیده اید که در شریعه دستانش را بر اب زد و در ان نگاه کرد اما ننوشید مشک را اب کرده و شنیده اید که در راه که میامد خصم دون فریاد براورد که چه نشسته اید که اگراین دو برادر سیراب گردند احدی از شما را زنده نخواهند گذاشت پس مشک باید از بین میرفت اما مگر مشک بی محافظ بود؟ و نوشته اند مورخان که چگونه چهار هزار تیرانداز به تیرش بستند و چگونه عباس دستان و چشم خود را فدا نمود و تا جان در بدن داشت مشک را نگهداری کرد.....
شاید با وقایع ان روز کائنات برای همیشه به عزا نشستند و شاید شیطان هم شرمسار ایشان گشت..فرشتگان دیدند عظمت ادمی را در کمال... خدا وندا من به تو نمیگویم چون تو دلدادگانت را میخواستی و انها را بردی به اربابم حسین و مردان فداکارش نمیگویم چون انها هم وصال را برگزیده بودند..میخواهم به نکاتی اشاره کنم که دلم را میسوزاند...میخواهم گلایه کنم....
می خواهم به ابرها بگویم به باران وقتی میبارد چقدر دلم میگیرد...ای ابرها مگر نیدید که کودکان شکمهای خود را برای تسکین تشنگی بر خاکهای نمناک میگزارند...ای روزگار مگر دیدن فرق شکافته اکبر بس نبود که در طلب اب از بابا حسین را شرمسار جوان تشنه اش کردی...ای تیر سه شعبه مگر لبهای ترک خورده و مرگ از تشنگی برای اصغر بس نبود که حسین در ان لحظات اخر گلوی بریده اش را باید بیند...ای مشک بی وفا مگر جسم پاره پاره عباس بس نبود که تو هم پاره گشتی و او را در ان لحظات اخر شرمسار محبوبش کردی؟...مگر بریده شدن دستانش بس نبود که تو ای تیر جفا چشمان زیبایش را دریدی؟...ای روز گار مگر دیدن انهمه داغ برای اقایم بس نبود که در لحظه اخر عبدالله کوچکترین فرزند برادرش با تیربر بدن عمویش دوخته شد و با شمشیر دستش جدا گشت؟...ای ستوران جفا کار مگر چشمان خواهری غمدیده را ناظر اعمال خود نمیدیدید که انگونه بر جسم مطهر برادرو یارانش تا ختید؟...ای اتش مگر نگاه حسین را وقتی که تیزی تیغ بر گلوی مطهرش کشیده میشد ندیدی که سوی خیمه هاست.که چگونه تو در خود میگیری...کمی صبر میکردی...مگر ای دون صفتان ناجوان مرد انگاه که خیمه ها را مورد تعرض قرار میدادید نمیدانستید که اقایم هنوز جان دارد و چشمهای خون گرفته اش نگران اعمال شماست...و چگونه بیتابش کرده است...کمی صبر میکردید...ای شمر ای شمر اه از تو چه گویم..ای شقی ترین چگونه تیغ بر گلویش نهادی مگر صدای زهرا را نشنیدی..؟
ای زمین بیرحم تو بگو...مگر ندیدی که دختران و کودکان از ترس و وحشت در گوشه و کنارت اواره اند چرا سنگ و خارهایت را نوازش گر پاهای برهنه شان ساختی..ای تازیانه ها مگر اتشی که دامان دخترکان را میسوزاند بس نبود که شما هم بر بدن نحیفشان فرود میامدید...ای تیرها و شمشیرهایی که عباس را از کودکان گرفتید مگر نمیدانستید که در ان عصر شوم عاشورا انها فریاد عمو عمو سر میدهند...ای کثیف ترین مرد عالم و تاریخ مگر نمیدانستی که این انگشت حسین است که برای انگشتری ان را جدا میسازی...مگر ای دون صفت نمیدانستی رقیه فرزند زهراست و اسان گوشوارش را بتو هدیه میدهد که با گستاخی انگونه گوشهای کوچکش را بخون کشیدی....گوشوار که از ان تو شد پس چرا سیلیش زدی؟ مگر نمیدانستی که او یتیم است یا اسوده بودی که عمویش نیست؟...بس است دیگر کافیست.بغض گلویم را میفشارد...اما بگزار تا بگویم به تمام کائنات و زمین و زمان حتی فرشتگان، مگر ندیدید نگاه غم الود رقیه را بر سر بابا یش وقتی که بر نیزه بود که چگونه رو از ان نمیگیرد...مگررنجهای زینب را ندیدید....اه از ان ساعتی که عباس دلاور اقایش را برادر خواند..اه از ان لحظه ای که اربابم بر بالین اکبر شتافت....اه از ان لحظه ای که تیر بر گلوی اصغرنشست در دستان حسین...اه از ان ساعتی که ارباب بر زمین افتاده و چشمهایش نگران خیمه ها و غم فرزندانش بعد شهادتش اشک بر چشمانش نشانده بود شاید بیاد میاورد لحظه ای را که عباس رابر دستان ام البنین دید وپس از سالها بعد شهادت مادرش زهرا(س)که خانه علی غمخانه بود خندیدو شاد شد و با خنده او همه خندیدند و انجا عباس کاشف الکرب الوجه الحسین شد. اما در ان هنگامه غمناک و نگرانی از برای خاندانش در اسارت که تنها غصه ارباب بود قامت و روی ماه عباس نبود که غم از دلش زداید و با خاطری اسوده چشم از جهان بر بندد چرا که در حالیکه تیغ بر گلویش نهاده میشد از قفا با جفا... قامت رشید عباس کنار القمه بی دست با فرقی شکافته و چشمانی بخون نشسته و و شرمسار از مشک خالیش افتاده است و میدانست که دون صفتان بی مقدار دیگر بی هراس از نگاه و خشم عباس بعد او ازادانه بر خیمهایش خواهند تاخت...اتش ...غضب و سیلی... سم اسبان..ناله کودکان..خار بیابان.. اندوه زینب .. و گوشوارها و اه از انتظار رقیه و سکینه...اه ای زمانه ای مردمان بی غیرت بعد ان همه ظلم چرا انگونه نکردید که در ان دم اخر اقایم در غم ظلمی که بر اهل بیتش و کودکان بی عمویش خواهد شد دیده بخون نشسته اش به اشک ننشیند ............................................................................................................التماس دعا

