در انتظار انم روزی ز ره بیا یی
از لطف ان نگاهت عقده ز دل گشایی
اید زهرکلامت گلبانگ عشق واحساس
بر صد جهان بتا بد خورشید اشنا یی
کی اید ان زمان که نگاه سرد و خشکمان را بر نگاه شفا بخشت مصفا گردانی غریبی و تنهاییمان را بزدایی حبیبا بغضها بر گلوی محبانت بس سنگینی میکند شفابخشی بر دردهای فروخورده مان نیست و مرهمی بر ریش دلهایمان مولا یم انچان راه ثواب و ناثواب در هم تنیده است ورنگ تیره و روشن به هم امیخته است که سخت است قدم از قدم بر داشتن تو خود فرمودی که گره گشای دردمندانی مولای من انچنان گره های کور گرداگرد محبانت را گرفته است که مشگل گشایی نبود جز حضور و امدنت انهم امدنی زود و زود تا که شب هجران بسر اید که دلها سخت بیقرار است ایاامسال هم جشن تولدت را بی تو میگیریم ...ایا سال دیگر نیز....نه...نه بس است..بیا......بیا........بیا.........
میلاد وجود اقدس دوازدهمین خورشید اسمان عشق و امام عدل و احساس میزان دین و ایمان خلیفةالله بر زمین قران ناطق امیر دین و مومنین اخرین وارث ولایت الهی ولی الله و بقیةالله العظم ارباب و صاحب جان و قلب شیعیان بر باد دهنده پرچمهای کفر و نفاق منتقم خونهای به ناحق ریخته فرو ریزنده کاخهای جور و منابر عالمان بی کفایت و بر پا کننده عدل و داد بر پهنه گیتی به اذن الهی...بر تک تک منتظران حضرتش ودلسوختگان راهش و شیفتگان طریقش وسر سپردگان ولایتش مبارک وفرخنده باد
امید انکه با ظهورهر چه زودتر منجی عالم سال اینده را در کنار حضرتش جشنی بی مثال بگیریم تا ناز کنیم و فخر بر همه نازداران عالم که ما هم ناز داریممممم
جهت ظهور حضرتش صلوات.الهم صل علی محمد و ال محمد و العجل فرجهم
((((((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))
چگونه میتوان فرصتهای گذشته را باز پس گرفت ویا یاد و خاطرات گذشته را زنده کرد یا از نو ساخت؟؟تنها میتوان با درس از گذشته و امید به اینده، حال خود را ساخت.گاهی در زندگی انسان خاطره ای جاودان میماند که حتی مسیر زندگی را نیز عوض میکند .دوران کوتاه با توبودن در تمام گذشته من نقش بسته است..تو را در رویا های کودکی یافتم که بسویم میایی و در نوجوانی و در اوج ماجراجویی و عطش محبت بسویم امدی مرا در خود غرق کردی وهنوز از دریای محبتت سیراب نگشته بودم که نا با ورانه رفتی.ودر رویایی دیگر مرا بسوی خود خواندی هرگز نخواهم توانست از تو نوشتن...هر چه فکر کردم تا در ادامه مطلب قبل یاد نامه ای که شایسته تو باشد بنگارم نتوانستم .و این کمترین یادنامه من از تو یار شیرین و دیرین است.کاش بیشتر با توبودم کاش بیشتر قدر تو را دانسته بودم کاش تنهایم نمیگذاشتی...فکر نکردی که وقتی مرا با دریای محبت خود اشنا میکنی در نبودنت جویبارهای محبت که گاها کمیاب هم میباشند مرا سیراب نخواهند کرد و بندبال مهر گمگشته، خود را به هر دری خواهم زد؟؟دوستی شکیبا ومهربان که هرگز خواست خود را بر خواست من مقدم نشمردی،خریدار نازهایم و شنونده شکوه هایم ونوازشگر روح و جانم ، تو بگو عزیزمن وقتی که یادم میاید دل شکننده من در دوران دوستی تو یک بار هم به لرزه نیافتاد چه کنم ؟؟وقتی که هنوز چیزی نخواسته بودم تو ان را برایم حاظر میکردی،انگاه که مرا میدیدی یادخنده های شیرینت و در جدا شدنمان یاد اشکهای جاری بر گونه هایت همواره دلم را غمین میسازد یاد ان روز سخت که در عمل نشانم دادی که برایت از جانت عزیزترم، چقدر بخود میبالیدم از با تو بودن و چقدر شاد بودی وقت با من بودن چه زود گذشت کاش شبها نخوابیده بودم و تو را تماشا میکردم کاش نمیرفتی...کاش یک بار دیگر قطره ای از محبت تورا میچشیدم اما افسوس که محبت و مهربانیت برایم خاطره شد تو گذشته و حال و اینده را در نوردیدی تو مارا بگذاشتی و رفتی این زمانه برای تو تنگ بود تو خود زمان بودی جای تو در هیچ مکانی نبود تو خود مکان بودی روح بزرگ تو قلب زلال تو و وجود فرشته مانندت در این دنیا نمیگنجید.خوش بود لحظات با توبودن.وقت نوشتن از تو انچنان غرق خاطراتت میشوم که یادم میرود در حال نوشتنم جمله ها وکلمات یاریم نمیکنند مگر میشود نهایت عشق ووفا و دوستی و مهربانی و محبت را نوشت یا اوج صفا و صداقت و ایثارو تواضع را شرح داد؟؟ببخشم اگر نتوانستم و یا نارسا نگاشتم.دیگر ازرفتنت نمیگویم از ان غروب شوم که اخرین نگاه وخنده ات برایم خاطره شد انچنانکه هیچ گاه دیگر دیده ام با نگاه زیبای تو مصفا نگشت... چند صباحی از زلال محبتت سیراب شدم و در نبودنت سوختم واگر شودیک عمر میسوزم تا یک بار دیگر از محبتت سیراب گردم همچنانکه تو گفتی صبر کن بر نبودنم تا سر امدن هجران و من صبر کردم تا که شاید یکبار دیگر خنده دل انگیز تو را بر چهره ای گل ارا ببینم...دران بعد از ظهروحشت و اضطراب مجنون مفتون اخرین تبسم اسمانی تو شد....
ادامه دارد...


