باز هم ماه مبارك رمضان از راه رسيدماهي عزيز باكلي خاطره وعشق وصفا. بازهم اومد تا دلهامونو سيقل بده محبت را
همدلي را وهمه خوبيها را يادمون بياره اومد بگه كه اگه دل به نجواي رمضان بديد ديگه از هر چه كينه وحسد وبخل ريا
هست دور ميشيد اومد بگه كه در رمضان دارا وندار معني نداره هرچه هست مال همه است عشق ومحبت وكمك به يكديگر
است اومد تا مارو به منبع عظيم افرينش نزديك كنه حجابي كه در طول يكسال بين ما وخالق ما در اثر خودبيني وگناه ايجاد
شده را از بين ببره... رمضان با دعا هاي سحريش با اواي دلچسب قبل افطارش با سفره هاي افطاري كه همه دورش يكدل
بعد يك روز روزه داري ميشينن باقشنگي لحظه هاي پيش از اذان صبح كه مادر بزرگا بعد خوردن سحري با چادر سفيدشون
سر سجاده منتظر اذان صبح به ذكر گفتن مشغولندوبا روزه هاي كله گنجشكي كودكان و.و.و همه ي قشنگي هاي ديگرش باز
اومد ومن رسيدن اين ماه را به همه اهل رمضان تبريك ميگم طاعات و عبادات همتون مقبول درگاه ایزد منانو کردارمون مورد عنایت اقامون(عج)





چهل روز بود که در خاک مجنون، لیلی، مجنون رابه دنیا سپرد و خود بال به اسمان بیکرانه گشود به یاد اخرین نگاهش به چشمانم دیدهایم هنوز گریان بود و دلم ناارام و بیقرار سر بر زانو نهاده بودم و بیاد ان مهربان دوست داشتنی از اطرافم بیخبر،احساس کردم نگاهی گرم برمن خیره گشته است نگاهی اشنا ،خواستم ببینم صاحب این نگاه نافذ کیست که سنگینی نگاهش را اینچنین احساس می کردم،که به چشمان تو برخوردم نگاهی مهربان دوست داشتنی گرم و تسلی بخش،انگار با نگاهت دلداریم میدادی،کمی بخود امده ارام گرفتم" این شهید دوستت بودیا برادر؟" روبرویم نشستی گفتم" او خود من است او نیمه دیگرم بود او همه خاطرات پاننزده سال زندگی ام بود"با اینکه دوسالی از من کوچکتر بودی ولی معرفت و صداقت و از خود گذشتگیت در همه جا مرا به تعجب وامیداشت، نو جوانی عارف،صدای دلنشینت هنوز در گوشم طنین انداز است"میشود من نیمه دیگرت باشم و در خاطرات اینده ات سهیم"انگار کلام او بود که اززبان تو گفته میشد متحیر شدم،چه میتونستم بگویم چشمان درخشانت از ان سو شیرینی کلامت و ارامشی که یافته بودم نگذاشت بگویم من بعد او دوست نمیخواهم..وقتی گفتم من اینجا نمیمانم برمیگردم جبهه نمیدانم تاکی..گفتی"خوب منم میام"گفتم هر دوستی که با من اومده شهید شده شاید بخاطر شومی یا کم سعادتیه منه نمیترسی؟ "نه مگه شهادت ترس داره اونم وقتی تو با منی تو شدی نردبان سعادت دوستات" گفتم نردبانی شوم!!!؟؟؟"شوم نه،تو قلاب میگیری تا دوستات به اسمون برن"با خنده تلخی گفتم" خودم اخرش خورد میشم دیگه طاقت نمیارم خسته میشم زیر دست پا له میشم دیگه رو پای خودمم نمیتونم وایسم چه رسد به بالا رفتن" و تو با تموم و جودت گفتی "اخرش همه با هم دستت را میگیرن و بالا میبرنت"از صداقت و سادگی و صفات عشق کردم خندیدم پیشانیت را بوسیدم و خواستم دور بشم که صدای دلنشینت بلند شد"منم بیام"برگشتم و نگاهت کردم چی میتونستم بگم؟ دستمو دراز کردم،هیچ وقت لحظه ای را که با شوق و لبخند پیروزی به طرفم امدی را از یاد نمیبرم.در حالی که با تو میرفتم در فکرم میگذشت خدایا این بنده عزیز درگاهت نمیدونه من هیچی نیستم اون کجا و من کجا عشق و معرفت و عرفان و خود شناسی اون کجاو سستی من کجا من باید به او التماس کنم من باید خدا را شکر کنم که همراه او شدم من که پر بودم از گناه و خطا شاید بواسطه او کمی بخود بیام...اما شاید تو میدونستی که من بنده عاصی و حقیری بیش نیستم شاید تو میدونستی با اون وفای بیحدت و اومدی که دستمو بگیری و راه را نشونم بدی... یادم به اخرین حرفای ان روز میاد که خواهش کردم" دوست دارم هر وقت تشنت شد من برات اب بیارم هرجا که بودی" خندیدی و گفتی " اخه من از تو کوچکترم وظیفه منه نه شما "گفتم"میدونم ولی دوست دارم قبول کنی این تنها خواهش منه" وقتی اصرار مرا دیدی قبول کردی.. من چقدر ظاهر بین وساده بودم که فکر میکردم با این کار و ساقی شدن برای تو خدمتی انجام دهم و حد اقل رسم دوستی را بجا بیاورم اما قافل بودم از اینکه این درخواست من باعث ازار تو خواهد شد زیرا تا لحظه اخر هرجا که من بودم حتی در اوج تشنگی تقاضای اب نکردی تا من را بزحمت نیندازی
دوستانی که سوال کردن...اره خاطرات فوق کاملا واقعیه حالا با یه خورده دست کاری تو جمله ها...............................دامه دارد
نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388 توسط سعید