<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شهاب اسمانی1</title>
<link>http://shahabeasemani06.blogfa.com/</link>
<description>.فرهنگی.شعر.دلنوشته.مناسبتهاو...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 29 Sep 2009 23:57:28 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یاد ان ایام سبز...قسمت(6)</title>
<link>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;در حال وضو گرفتن جهت فریضه مغرب بودم صدای گاه و بیگاه انفجار و شلیک گلوله ها نمیتوانست رشته افکار مرا پاره کند و خاطرات ان یار سفر کرده و اخرین نگاهش مرا بخود مشغول کرده بود درون سنگر فرو رفتم هوا کم کم رو به تاریکی میرفت.بعد از نماز گوشه ای کز کردم همزمان با امدن شب صدای وز وز پشه ها و مانورکشنده انها در اطراف ما و گزیدنشان شروع میشد. بی اعتنا به پشه هایی که دیگر شورش را در اورده بودند به عملیاتی که در منطقه دیگر قرار بود انجام گیرد و من نمیتوانستم در ان شرکت کنم و بچه ها یی که به ان منطقه رفته بودند فکر میکردم و بحالشان غبطه میخوردم..عملیاتی بزرگ در شرف وقوع بود و ما طبق دستور باید در خط فاو که فعلا ارام بود جهت اطمینان و احتیاط میماندیم...نگاهم بر خود نمایی پشه هایی که چون دفاعی ازطرف من نمیدیدند هر لحظه جسورتر میشدند بود ولی خودم غرق در افکاری دیگر تقریبا همه دوستان نزدیکم هم به ان عملیات رفته بودند...هوا کاملا تاریک شده بود که مسئول خط که از دوستانم بود به سنگر من امد و گفت که قرار است یک تک کوچک به سنگرهای کمین و خط اول دشمن جهت گمراهی انها از عملیات اصلی زده شود و باید تا ساعاتی دیگر نیروها را اماده کنیم انگاه طریقه عمل را کاملا شرح داد...در اخر گفت حالا دیدی که مردان مومن خدا هیچ گاه به هرز نخواهند رفت.خوشحال ازین خبر خود و بچه های هم قطار را اماده کردم...ساعت حمله فرا رسید به اندک زمانی سنگرهای کمین و دیدبانی دشمن منهدم شد و خط اول انها زیر اتش قرار گرفت و حتی بچه ها درون سنگرهای خط مقدم انها رفته و غنائمی را هم همراه خود اوردند و خسارت سنگینی به خط اول دشمن زدند..ساعات اخر کار بود...به اهدافمان که همان بهم ریزی فکر دشمن از عملیات اصلی و انهدام کمینها و دیده بانهای انها بود رسیده بودیم...پس از ابلاغ دستور برگشت به تمام بچه ها یی که همراه من بودند خبر دادم که با احتیاط کامل از راه امده برگردند چون میبایست تا قبل از اینکه دشمن خود را پیدا کند به خاکریز خودمان برگردیم و در سنگرها پناه گیریم چون مشخص بود که عراق تا چند دقیقه دیگر خشمناک از این غافلگیری جبهه مارا زیر گلوله باران شدید خود به اتش خواهد کشید..به هر بدبختی بود رزمندگان همراه خودم را به عقب هدایت کردم و خود همراه یکی دونفردیگر اخر از همه برای اطمینان از برگشت همه به عقب می امدیم. چند متری من از ان دو عقبتر بودم هنوز به بالای خاکریز نرسیده بودند که صدای انفجار خمپاره شصت میلیمتری مرا وادار به دراز کشیدن کرد خمپاره درست بین من و انها بزمین خورد و انها را زخمی کرد که شدید نبود و خودشان را به انطرف کشیدند.خمپاره شصت تنها خمپاره ایست که موقع بزمین خوردن بدلیل کوچکی سوت نمیکشد وقتی متوجه امدنش میشوی که در کنارت منفجر میشود و به همین جهت انرا خمپاره نامرد لقب داده بودند...صدای انفجارات پیاپی و تیراندازی هر لحظه شدیدتر میشد..انطرف خاکریز همه به سنگرها رفته بودند و اینطرف در فاصله چند متری خط خودی شاید من تنها کسی بودم که مانده بودم صدای انفجارات بقدری شده بود که داراز کش بودن را به بلند شدن ترجیح میدادم بعد از کمی سینه خیز خواستم سریع نیم خیز خودم را به کانال عبور بچه های کمین که از زیر خاکریز رد میشد برسانم همینکه کمی سرم را بلند کردم احساس کردم جسم سنگینی به سرم اصابت کرد.شدت ان بحدی بود که صورتم را محکم بزمین کوبید و بینی و دندانهایم را شکست...صدای ریختن خون با تاریک و تاریک تر شدن دنیا در پیش چشمانم هماهنگ میشد...صدای ناقوس مانندی در گوشهایم میپیچید و دنیا در اطرافم به گردش در امده بود و در این حالت گاهی لرزش شدید دست پایم را که دیگر در اختیارم نبودند احساس میکردم همانطور که در خاک و خون افتاده بودم کم کم ارامشی دلپذیر را حس میکردم خودم را چون پر کاهی در فضا حس میکردم چشمهایم که تنها عضو نیمه فعالم بود رو به تاریکی کامل میرفت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;...در حال تسلیم شدن بودم که ناگهان زبانم بحرکت افتاد و نام مبارک امام هشتم (ع)بر زبانم چند بار جاری گشت..چند لحظه ای نگذشت که احساس کردم که لرزش و تشنج اندامم تمام شد...در اخرین لحظه ای که چشمانم بسته میشد دیدم که یکی دو نفر بطرفم میایند ....&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;اولین صدایی را که شنیدم صدای&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; یزشک معالجم بود که میگفت بهوش امدنت بیک معجزه شبیه است ترکش با سوراخ کردن جمجمه در عمق مغز فرو رفته واسیب شدیدی به جمجمه و مغز زده است و بیرون اوردنش محال است... یکی از ان دو که همراهم بود و مرا به اورژانس خط تحویل داده بود بعدها به من گفت که خونریزی سر و وضع جسمیت انقدر وحشتناک بوده که بهیاران خط به خیال خونریزی مغزی و شهادت حتمیت وبخاطررساندن مجروحانی که امید بزنده بودن بیشتری داشتند تو را عقب نبرده بودندتا اینکه بعد چندین ساعت ما برای خبرگیری از حال تو به انجا رفتیم و ازجریان مطلع گشتیم که با فریاد وپافشاری با ماشین خودمان تا کنار اروند رفته وتورا تحوبل قایقهای امداد دادیم گرچه خودمان هم همعقیده با امداد گرانی بودیم که هیچ امیدی به زندگیت نداشتند.... اما من... تنها چیزی که بیادم بود لحظات مجروح شدنم بود...رسید ان زمانی که با بیمارستان تهران کلینیک و پرسنل مهربانش وداع کردم در حالیکه یادگاری از جنگ در سرم جا مانده بود.. وگاهی از خودم میپرسم...سعادت شفا گرفتن از امام هشتم (ع) بامن بود یا حب دنیا سعادت شهادت ووصال یاربی مثال و پیوستن به دوستان شهیدم را ازمن سلب کرد؟؟؟تا این مهمان ناخوانده هراز گاهی با سردرد های شدید یاد اوری کند بودنش را...اما درد ها بچشم نمی ایند وقتی که اخرین حرفای گلهایی را به یاد میاورم که در اخرین لحظات زمزمه میکردند که ما باید پای این نهال خون بریزیم تا ان جامعه ارمانی ایران اسلامیمان ببار نشیند تا کشورمان عزیزترین باشد وهموطنانمان در بهترین حالات(منظورش زمانی که در خانه بود برای فقرا و ازمندان پول و توشه میبرد وبر اندوهشان میگریست)...و این درد چه دردناکتر از درد ترکش است که میبینم اکنون هیچ نشانی از ارزوها و ارمانهای ان عزیزان بچشم نمیاید اینجاست که درد ها جان میگیرند...کاش....&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 23:57:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabeasemani06&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>shahabeasemani06</dc:creator>
<guid>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد ان ایام سبز...قسمت(5)</title>
<link>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;هنوز چیزی ازاشناییم با تو نگذشته بود که کمال از خود گذشتگی و معرفت و صداقت و خداشناسی تو را دریافتم.رشادت و برد باری تو در جنگ با ان اندام کوچک برای من و همه روز بروز واضح تر میشد.حال دیگر تو برای من نقطه اتکا و باعث دل گرمی بودی محبت تو تا انجا بود که گاهی همه را نسبت به من حساس کرده بود. چشمه های و فا و محبت تو انقدرست که از زبان و توان نوشتن من بدور است وصف کردنشان، اگر تا اخر عمر در هجران تو بسوزم حق دارم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;میخوام از اخرین روز بگم.والفجر 8 گذشت همون عملیاتی که تومنو که شیمیایی شده بودم وچشام هیچ نمیدید بیش از ده کیلومتر بکول کشیدی تا تحویل اورژانس بدی نوبت به کربلای 4 رسید همون عملیاتی که بدترین خاطره ها ازش باقی موند با اون همه نیرو لو رفت تا این روزا تو بودی و من و من بودم و تو محبت و صفا بود و جدا نشدن یک لحظه ای تو ازمن من وتو بودیم و خداو نماز شبهای پنهانی و دوست داشتنی و تماشایی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;تو بود.روزها چون برق باد گذشت و من سرشار از صفای وجود تو وقلبم مالامال ازعشق و دوستی تو بود تا ان شب که در سنگر انتظار برای شروع عملیات او امد.&quot;او از بچه های عملیات و اطلاعات بود که کلا در میان رزمندها از جایگاه خاصی برخوردار بودند و همه حتی فرماندهان به انها به دیده احترام مینگریستند&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;او برادر دوست شهیدم بود که در مجنون به شهادت رسید و این برادر بجای داداش شهیدش به نبرد امد.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;هیجان طلب اهل ورزش و فوتبالیستی تام.او بعد حضور در جبهه و ملحق شدن به بچه های اطلاعات چند بار در نفوذ به خاک عراق مشرف به کربلا هم شده بود در والفجر 8 کاملا شیمیایی شد که بعد از اعزام بخارج و برگشت از انجا استراحت مطلق را نپذیرفت و باز با همان چشمان کم دید و چهره ای که سوخته بود به ایمید انکه به ارزویش که همان شهادت و نماندن هیچ نشانی از او بود دوباره پا به جبهه نهاد من اورا میشناختم از کودکی اما او تورا نمیشناخت و متعجب شدم وقتی تورا صدا زد انگار که دیر زمانیست تو را میشناسد با عذر خواهی از من او تو را با خود برد...ومن باز نگران شدم این حرکات برایم اشنا بود و حس بدی بهم دست داد بوی جدایی به مشامم میرسید.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;دران لحظه حساس که یه نیروی اطلاعات هزاران مشغله دارد انهم ادم وظیفه شناسی چون او چگونه بود که یاد تو افتاده بود چه بتو گفت هرگز نفهمیدم چه بینتان گذشت به من نگفتی &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;ی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;ک ساعتی که با هم بودید با رفتنتان رفت :&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;میان عاشق و معشوق رمزیست... چه داند انکه اشتر میچراند...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;تو بر گشتی اما دیگر تو نبودی دیگر در این دنیا نبودی انگار تو را بردند و کس دیگری اوردند.برایم سخت بود اما تو هیچ نمیگفتی ان عملیات با تمام تلفات و سختیش و ناکامیش تمام شد و اوهم بدن پاکشو بدست امواج خروشان اروند سپرد درحالیکه تیری از خصم سر پاکش را شکافته بود و به ارزویش که همان بر نگشتن حتی پاره ای از پیکرش به شهرش بود رسید. چند روز تا عملیات کربلای پنج مانده بود .مسئولان میخواستند از اینهمه نیرو که درکربلای 4 بکار نیامده بود درعملیاتی دیگر بکار برند و تو همچنان از من دوری میکردی و گاهی که ناراحتی زیادم را میدیدی فقط میگفتی خواهش میکنم تا بعد این عملیات صبر کن خودت همه چیز را میفهمی که چرا باید بدوریم عادت کنی&quot;میدانستم چه میگویی ولی قبولش برایم مشکل بود.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;روزهای نبرد رسید و تو باز حماسه ها افریدی کربلای پنج عملیاتی در اوج نبرد خسته کننده و نبردی نابرابر جنگ تانک با انسان و قتل گاه سه راهی مرگ...وای که در این سه راهی چها که نگذشت تا ان روز که در گیری بشدت ادامه داشت اتش و دود همه جا را فرا گرفته بود تانکهای دشمن خاکریز هارا هم با گلوله صاف میکردند خستگی و تشنگی امان همه را بریده بود چندیدن روز نبرد سنگین و بیخوابی تاب را ازهمه گرفته بود فقط ایمان بود که ما را بر سر پا نگه میداشت در ان عصر تیره که اتش وخون جبهه را فرا گرفته بود تو ناگهان گفتی که باید داداشتو ببینی که در سنگری بعد سه راه مرگ بود فرصت نبود که نگزارم بری اتش مثل باران از همه طرف برزمین فرو میریخت که ناگهان دیدم تو نیستی به طرف سه راه مرگ نگاه کردم دیدم که میروی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; ی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;ک لحظه برگشتی و با ان لبخند فراموش نشدنی برویم خندیدی و دست تکالن دادی انگار خداحافظی کردی منم دست تکان دادم و بهت علامت دادم که زود برگرد..اما ساعتها گذشت و خبری از تو نشد تا انکه بچه هایی که از انطرف میامدند خبر از ندیدن تو دادند. اظطراب وجودم را فرا گرفت و تمام جای جای مسیر رفتنت را گشتم و انگار که تو انجا نبوده ای هر چه بیشتر گشتم کمتر یافتم از طرفی فراق تو تابم را برده بود و از طرفی وظیفه ام فرصتی برای اندکی رفع اندوه نمیگذاشت. روزها گذشت ماهها سپری شد و سالها گذشت جنگ تمام شد ازادگان امدند و تنها چیزی که نصیب ما شد دو پای سوخته بود که در معراج شهدا مانده بود و خانواده ات انها را شبیه به پای تو میدانستند.بعد رفتن فهمیدم که چرا انروزها عوض شدی چون رفتنت را حس کردی خواستی از من دور باشی که به دوریت عادت کنم اینهمه وفا و معرفت را از که اموختی؟ هرگز ان خواهش اولت را و ان خنده اخرت را فراموش نخواهم کرد همان خنده ای که قبل از پروازت به اسمان برویم زدی زیبا و دوست داشتنی من میگویم که تو فرشته ای بودی که خدا خود تو را به اسمانها برد&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;از اسمان بیکرانه مرا میبینی که هنوز در فراقت دیده ام گریان است...؟؟؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 00:50:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabeasemani06&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>shahabeasemani06</dc:creator>
<guid>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شبهای عشق در سوگ مولای عشق</title>
<link>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اين روزها وشبها دلم گرفته است غصه وبغض امانم نميدهد نامش را كه ميبرم اشكم برگونه هايم ميغلتد اورا ميشناسم.از كودكي با نامش خو گرفته ام با نامش بلند شده ام وبا نامش راه رفتن را اموخته ام  وصف رشادت هايش عبادت هايش شمشير ذوالفقاریش يتيم نوازيش و خشمش رادر مقابل ظالمان ودست نوازشش را بر سر درماندگان نان ونمك خوردنش را شنيده ام اوكه اولين يار پيامبر وبرادر خوانده اش بود اوكه دلاور بدرو خيبر بود او كه اگر نميبود هم كفوي براي زهراي اطهر نبود او باباي حسن مظلوم وكريم است او باباي زينب است اگر اشك ميگذارد واگر ناله امانم ميدهد بگويم او باباي حسين شهيد وعلمدارش عباس وفا دار است او كه در خانه حق بدنيا امد ودر خانه حق فرق مطهرش بدست شقي ترين عالم شكافته شد او مولايم ومقتدايم واميرم علي است. اری هم او که تنها او و فرزندانش تنها وارثان رسول و خلیفه خدا بر زمین و تنها میزان دین و ایمانند قران ناطق علیست و جز او زبانی خدایی نباید و نشاید تا فرزند برومندش بیاید. اری هم او که دین داران بی معرفت و پینه بسته جبینان خانه نشینش کردند زهرایش را کشتند ظلمی که بر مولایم رفت از کسانی و مسلمانانی بود که نماز شبهایشان شهره افاق بود ولی برای چند روزی ریاست و دنیاداری او و اولادش را تنها گذاشتند.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مولايم از لبهاي مبارك بگويم كه بر گونهاي بهترين جوانان بهشت وبر دستان عباس بوسه زد يا از زبانت كه جز حق نگفت از قدمهايت كه جز حق نپيمود واز دستانت كه جز درراه حق شمشير نزد وجز حق ننوشت وچه درماندگان ويتيماني را كه نوازش نكرد از كوله باري كه هرشب براي يتيمان ميبردي بگويم يا ازانفاق انچه دوست داشتي براي ديگران.از ناله هاي شبانه ات برسر چاه بگويم يا از درد جفايي كه بر زهرايت رفت از نگرانيت از براي اينده مسلمين بگويم يا ازدرد فراق مرادت رسول اكرم(ص)از ناداني امت زمانت بگويم يا ازكينه دشمنانت همانها که زخم شمشیر برانت کینه هایشان را در دلهای پلیدشان جوشان گذاشته بود تا با دنیا داری کسانی که خود را وارث سنت رسول و قران میدانستند تو خلیفه و امام بحق رسول و خدا را کنار زنند و کینه احد و بدر و خیبر را ناجوانمرادنه با شکافتن پهلوی زهرایت و کشتن یک یک فرزندانت ارامش بخشند.اي قران ناطق تو چه ميديدي وقتي بر روي مبارك حسن مينگريستي تو چگونه اه ميكشيدي وقتي گلوي حسينت را در روز عاشورا پيش رو مياوردي از نگاهت به دستان عباس نميگويم كه ديگر.......&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;مولايم گفته اند برايم كه همواره ميخواستي كه براي امتت بگويي تا بدانند چه بد مردمي بودند كه از تو نپرسيدند حتي زماني كه در استانه راحتي از دستشان بودي وخواستي كه از تو بپرسند وانها نپرسيدند. مولايم تحمل اينهمه درد برتو اسان بود يا درد گناه پيروانت من ميدانم  تحمل كدام برتو اسان بودزيرا از ان همه درد نناليدي اما گناه وخطاي پيروانت تورا ازردورنجاند.انجا كه خبر ازعراق ميرسد كه زنها در كوچه ومعابر در كنار مردان بيمهابا امدورفت ميكنند.قلب مقدستان به درد امد و بر سرشان فرياد براوردي كه :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#339900&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;اي مردم عراق،خبر بگوشم رسيده كه زنها ودخترانتان در كوچه وبازار شانه هاشان به شانه هاي مردها هنگام راه رفتن ميخورد. ايا حيا نميكنيد،لعنت خدا باد بر مردي كه غيرت ندارد&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;نميدانم مولاي من شايد اين فرموده ي شما براي مردم انزمان عراق بوده است نه از براي ما!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;رازاين قصه را نميدانم كه تو در خانه حق بدنيا امدي ودر خانه حق به لقا يار رفتي در بهترين روزها وشبهاي سال.اي قران ناطق سر چيست كه شهادت  شما در شب نزول قران است وشبهاي قدر كه خود به تنهايي با هزار ماه برابرند شبهاي عزاداري شمايند.دعايمان كن تا ان شويم كه شما ميخواهي مولايم از خدا بخواه تا حيا كنيم ومهربان باشيم وبر ضعيفان رحم نماييم مولايم شنيده ام تو در قبر هم پيروانت را نجات ميدهي كمك كن كه در صف يارانت باشيم.اکنون بیشتر از همیشه  شیعیانت تنهایند دردمند و سردرگمند از خدا براي رستگاري ونجات و سربلندی  شيعيانت در دنیا و اخرت مدد خواه تاجوانانمان براه راست ايند ودر اين دنياي غرق در زر وزيور و زور وفساد در نزد  فرزند خلفت مهدي موعود(عج)سربلند بيرون ايندوبخواه از خدا براي تعجيل در فرج مبارکش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;اكنون كه در سوگت نشسته ايم وتو حبيب حق را واسطه خود وخداي خود كرده ايم ودر اين شبهاي مقدس قدر ناله ي توبه سر داده ايم.از خداوند منان خواهانيم دلمان را بلطفش جلا دهد وگناه وخطايمان بشويدوراه راست را دراين دنياي تاريك برايمان روشن وهموار گرداند از فريب شيطان در امانمان كند كه سخت در استانه ي فريبيم واماده گناه.رفتگانمان را بيامرزد بيماران را شفا عنايت گرداند وفرج صاحب و اقايمان را معجل گرداند واز عابدان و مسلمانانی نباشیم که او را بخاطر مقام  و بخلمان تکذیب کنیم  خدایا بمیران مرا اگر زنده بودنم  و کارهایم دل محبوبم را میازارد.خدایا تا زنده ايم عنايت حضرتش را ازما برندار.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 00:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabeasemani06&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>shahabeasemani06</dc:creator>
<guid>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رمضان مبارک...یاد ان ایام سبز...قسمت(4)</title>
<link>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#008000 size=5&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#006600 size=2&gt;&lt;EM&gt;باز هم ماه مبارك رمضان از راه رسيدماهي عزيز باكلي خاطره وعشق وصفا. بازهم اومد تا دلهامونو سيقل بده محبت را&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#006600 size=2&gt;&lt;EM&gt;همدلي را وهمه خوبيها را يادمون بياره اومد بگه كه اگه دل به نجواي رمضان بديد ديگه از هر چه كينه وحسد وبخل ريا&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#006600 size=2&gt;&lt;EM&gt;هست دور ميشيد اومد بگه كه در رمضان دارا وندار معني نداره هرچه هست مال همه است عشق ومحبت وكمك به يكديگر&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#006600 size=2&gt;&lt;EM&gt;است اومد تا مارو به منبع عظيم افرينش نزديك كنه حجابي كه در طول يكسال بين ما وخالق ما در اثر خودبيني وگناه ايجاد&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#006600 size=2&gt;&lt;EM&gt;شده را از بين ببره... رمضان با دعا هاي سحريش با اواي دلچسب قبل افطارش با سفره هاي افطاري كه همه دورش يكدل&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#006600 size=2&gt;&lt;EM&gt;بعد يك روز روزه داري ميشينن باقشنگي لحظه هاي پيش از اذان صبح كه مادر بزرگا بعد خوردن سحري با چادر سفيدشون&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#006600 size=2&gt;&lt;EM&gt;سر سجاده منتظر اذان صبح به ذكر گفتن مشغولندوبا روزه هاي كله گنجشكي كودكان و.و.و همه ي قشنگي هاي ديگرش باز&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#006600 size=2&gt;&lt;EM&gt;اومد ومن رسيدن اين ماه را به همه اهل رمضان تبريك ميگم طاعات و عبادات همتون مقبول درگاه ایزد منانو کردارمون مورد عنایت اقامون(عج)&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#006600 size=2&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;چهل روز بود که در خاک مجنون، لیلی، مجنون رابه دنیا سپرد و خود بال به اسمان بیکرانه گشود به یاد اخرین نگاهش به چشمانم دیدهایم هنوز گریان بود و دلم ناارام و بیقرار سر بر زانو نهاده بودم و بیاد ان مهربان دوست داشتنی از اطرافم بیخبر،احساس کردم نگاهی گرم برمن خیره گشته است نگاهی اشنا ،خواستم ببینم صاحب این نگاه نافذ کیست که سنگینی نگاهش را اینچنین احساس می کردم،که به چشمان تو برخوردم نگاهی مهربان دوست داشتنی گرم و تسلی بخش،انگار با نگاهت دلداریم میدادی،کمی بخود امده ارام گرفتم&quot; این شهید دوستت بودیا برادر؟&quot; روبرویم نشستی گفتم&quot; او خود من است او نیمه دیگرم بود او همه خاطرات پاننزده سال زندگی ام بود&quot;با اینکه دوسالی از من کوچکتر بودی ولی معرفت و صداقت و از خود گذشتگیت در همه جا مرا به تعجب وامیداشت، نو جوانی عارف،صدای دلنشینت هنوز در گوشم طنین انداز است&quot;میشود من نیمه دیگرت باشم و در خاطرات اینده ات سهیم&quot;انگار کلام او بود که اززبان تو گفته میشد متحیر شدم،چه میتونستم بگویم چشمان درخشانت از ان سو شیرینی کلامت و ارامشی که یافته بودم نگذاشت بگویم من بعد او دوست نمیخواهم..وقتی گفتم من اینجا نمیمانم برمیگردم جبهه نمیدانم تاکی..گفتی&quot;خوب منم میام&quot;گفتم هر دوستی که با من اومده شهید شده شاید بخاطر شومی یا کم سعادتیه منه نمیترسی؟ &quot;نه مگه شهادت ترس داره اونم وقتی تو با منی تو شدی نردبان سعادت دوستات&quot; گفتم نردبانی شوم‍‍‍!!!؟؟؟&quot;شوم نه،تو قلاب میگیری تا دوستات به اسمون برن&quot;با خنده تلخی گفتم&quot; خودم اخرش خورد میشم دیگه طاقت نمیارم خسته میشم زیر دست پا له میشم دیگه رو پای خودمم نمیتونم وایسم چه رسد به بالا رفتن&quot; و تو با تموم و جودت گفتی &quot;اخرش همه با هم دستت را میگیرن و بالا میبرنت&quot;از صداقت و سادگی و صفات عشق کردم خندیدم پیشانیت را بوسیدم و خواستم دور بشم که صدای دلنشینت بلند شد&quot;منم بیام&quot;برگشتم و نگاهت کردم چی میتونستم بگم؟ دستمو دراز کردم،هیچ وقت لحظه ای را که با شوق و لبخند پیروزی به طرفم امدی را از یاد نمیبرم.در حالی که با تو میرفتم در فکرم میگذشت خدایا این بنده عزیز درگاهت نمیدونه من هیچی نیستم اون کجا و من کجا عشق و معرفت و عرفان و خود شناسی اون کجاو سستی من کجا من باید به او التماس کنم من باید خدا را شکر کنم که همراه او شدم من که پر بودم از گناه و خطا شاید بواسطه او کمی بخود بیام...اما شاید تو میدونستی که من بنده عاصی و حقیری بیش نیستم شاید تو میدونستی با اون وفای بیحدت و اومدی که دستمو بگیری و راه را نشونم بدی... یادم به اخرین حرفای ان روز میاد که خواهش کردم&quot; دوست دارم هر وقت تشنت شد من برات اب بیارم هرجا که بودی&quot; خندیدی و گفتی &quot; اخه من از تو کوچکترم وظیفه منه نه شما &quot;گفتم&quot;میدونم ولی دوست دارم قبول کنی این تنها خواهش منه&quot;&lt;FONT color=#000000&gt; وقتی اصرار مرا دیدی قبول کردی.. من چقدر ظاهر بین وساده بودم که فکر میکردم با این کار و ساقی شدن برای تو خدمتی انجام دهم و حد اقل رسم دوستی را بجا بیاورم اما قافل بودم از اینکه این درخواست من باعث ازار تو خواهد شد زیرا تا لحظه اخر هرجا که من بودم حتی در اوج تشنگی تقاضای اب نکردی تا من را بزحمت نیندازی&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=1&gt;&lt;STRONG&gt;دوستانی که سوال کردن...اره خاطرات فوق کاملا واقعیه حالا با یه خورده دست کاری تو جمله ها..&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;.............................&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffcc00&gt;&lt;U&gt;&lt;EM&gt;دامه دارد&lt;/EM&gt;&lt;/U&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Aug 2009 00:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabeasemani06&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>shahabeasemani06</dc:creator>
<guid>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد ان ایام سبز...قسمت(3)حماسه مجنون</title>
<link>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff size=3&gt;&lt;EM&gt;دران هنگامه شور و نشاط نو جوانی و غوطه خوردن دردریای شادی با هم بودن،تقدیرجوری دیگر رقم خورد خبر هجوم دشمن به مرزهای غربی میهن فکرما را به خود مشغول کرد،تا اینکه بعد اصرارهای مکرر و سماجت فراوان بخاطرممانعت از حضور ما در نبرد بدلیل سن کم،بعد گذشت دو سال از جنگ عاقبت خود را در دشتهای جفیر دیدیم.حضور در بین بهترین مردان ایران زمین رزمندگانی که جز خدا و عشق به میهن هیچ نمیدیدند و نمیخواستند جز رضای حق،انهم در کنار تو چه لذت بخش بود.چه شیرین بود رازو نیازت،و چه جالب بود که ان وجود پر مهرکه ازارش به موری نمیرسید انچنان محکم و شیر دل،جسور و شجاع بود.خاطرات اموزشهای دشتهای جفیر و ازادگان،سرزمینهایی که همراه اسمان خوزستان شاهد فریادها، خندها، شوخی ها، رازو نیازهای شبانه توو مهرورزیهای بی دریغت بود،هنوزم ان دیار بر قدمهای محکم تو و دیگر مردان خدابر زمین خود میبالد.تا اینکه ان روز ما وارد خط مقدم شديم چندين روز از عمليات خيبر ميگذشت وعراق علي رقم پاتكهاي فراوان وشديدش نتونسته بود غير از قسمت كوچكي از جزيره جنوبي را باز پس بگيرد . ما پس از دوهفته كه در جزيره شمالي بعنوان احتياط نيروي مستقر در خط بوديم ودر اون مقر همواره زير بمباران شديد هواپيماهاي دشمن قرار داشتيم چون هنوز جاده معروف خيبر درست نشده بود وازيك پل متحرك جهت عبور ومرور استفاده ميشد كه ان هم زير اتش دشمن بود امكان اوردن سلاحهاي ضد هوايي به قدر كافي نبود وبه همين جهت جنگنده هاي دشمن با ارامش خيال در اسمان به پرواز در ميامدندو هر كار كه لازم بود ميكردند.اين چند روز انتظار براي ورود به خط با ان همه بمباران دشمن مارا شديدا خسته كرده بود(گذشته ازچند ماهي كه در اموزش واماده باش و شروع عمليات بوديم)پس از ورود به خط مقدم در سنگرهاي خود جا گرفتيم خاكريز خيبر بسيار كوتاه بود به حدي كه با اينكه كانالي هم وسط ان حفر كرده بودند باز براي تردد ميبايست خميده راه ميرفتيم جزاير خيبر در احاطه اب بود ودر انتهاي خط كه در نزديكي ما بود دژ بلند وعريضي وجود داشت كه مانع نفوذ اب به درون خط ماميشد . مسافت خط ما با دشمن صد متر بود كه تا يك كيلومتر هم در بعضي نقاط ديگر ميرسيد.در يكي از سنگرهاي نزديك دژ من و او و يكي ديگر از رزمندگان جا گرفتيم.روز دوم ورود ما به خط مقدم رسید ان روز فراموش نشدنی، در عصران روز من در سنگر استراحت بودم واو در سنگر نگهباني ناگهان هم همه اي طول خط را فرا گرفت داد وفرياد هر لحظه بيشتر ميشد تا اينكه من بيرون امدم وديدم تعدادي به طرف عقب با شتاب در حركتند و به من گفتند كه دژ شكافته واب در حال ورود به خط است وسنگرهاي اولي همه در زير اب فرو رفته اند بايد به عقب برويم من شتابان تجهيزات خود را پوشيده وبيرون امدم تا ببينم دوستم كجاست ودستور فرماندهي چيست در همين حين گرد وغبار هم منطقه را فرا گرفت چند نفر از مسئولين خود را كنار ما وتعدادي كه هنوز انجا مانده بوديم رساندند وقرار بر اين شد كه جلوي پيشروي اب را به هرشكل ممكن بگيريم چون تخليه خط اول برابر با از دست دادن جزاير بود كار شروع شد اوردن گوني هاي پر از خاك كه اطراف سنگرها بود وپر كردن گوني هاي خالي وبردن انها براي سد كردن راه اب. رفت وامد ما دشمن را متوحش كرد وبا ارپي جي وتير مستقيم وخمپاره خط ما را زير اتش شديد گرفت.گرد وغبارباعث كندي كار بود ولي از طرفي ديد دشمن را كم ميكرد كه نتواند وضع ما را تشخيص دهد. شايد انروز اگر دشمن از هم گسيختگي جبهه ما را متوجه ميشد با يك حمله كار را يكسره ميكرد اما به لطف خدا او با وحشت فقط اتش شديدش را بر سر ما ميباريد تا هر لحظه گلي از بوستان اين خاك بر زمين در غلطد وبه لقا دوست شتابد.در همين وضع اشفته دوستم را ديدم كه درحالي مشغول نگهباني وديده باني بود كه در اطرافش هيچ گوني براي حفاظت نبودچون انها را برای سد اب برداشته بودند از او خواستم كه انجارا بدليل خطرناكي ترك كند اما اوامتناع كرده گفت حال كه شما مشغوليد يك نفر بايد مواظب دشمن باشد ومرا به ادامه كار تشويق كرد.در حین رفتن یکبار دیگر نگاهش کردم خنده قشنگش انگار مجنون رامحو خود کرد با همان تبسم زیبا مرا تشویق به تلاش کرد از او دور شدم بلاخره پس از چند ساعتي تلاش نزديك غروب نفوذ اب مهار شد از خستگي هر كدام كه غرق در گل ولاي بوديم چند لحظه اي را در گوشه اي افتاديم نگاهم را به اسمان غبارالود دوخته بودم انگار همه، همچون من در حال شكرگزاري از خداوند متعال براي تمام شدن كار بخوبي بودند. نا گهان بياد دوستم افتادم سراسیمه از جا پریدم ودویدم تازه انجا متوجه وضيت دردناكي شدم كه هر قلبي را به درد مياورد تعداد زيادي از دوستان رزمنده در حال كار بشهادت رسيده بودند وتعدادي مجروح هم در حال ناله بودند كه با كمك بچه ها به عقب برده ميشدند.شتابان به طرف سنگر نگهباني براه افتادم دلم شور ميزد هر چه جلو ميرفتم لرزش پايم بيشتر ميشد قلبم بشدت ميطپيد تا به سنگر مذكور كه ديگر اثري از ان نبود رسيدم در فرورفتگي ان در سينه خاكريز پاهايش را ديدم زانوانم سست شده بودخدایا نکند...نه...زبانم بند امده بود به كنارش امدم و اورا ارام با بدني غرق خون در حالي كه ديده به اسمان دوخته بود و ان تبسم زیبا يافتم زانو هايم خم شد كنارش نشستم خوابیده ای؟؟؟ پس این خون سرخ بر روی سینه ات چیست؟؟ چشمان قشنگش را بوسیدم وبستم سر بر سينه اش نهادم دلم میخواست دیگر بلند نشوم که دنیای بی او را درک کنم مات و مبهوت تمام بغضهای عالم بر گلویم فشرده میشد انگار اندامم فلج شده بود،ارام ارام در حال گريستن با جسم خونينش زمزمه كردم......&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff size=3&gt;&lt;EM&gt;اي فلك بر ما عجب گشتي كبود&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff size=3&gt;&lt;EM&gt;اين چنين هجران قرار ما نبود&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff size=3&gt;&lt;EM&gt;رفت اسان از برم ياس سپيد&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff size=3&gt;&lt;EM&gt;اف بر ان دستي كه ان گل را بچيد&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff size=3&gt;&lt;U&gt;&lt;EM&gt;ادامه دارد......&lt;/EM&gt;&lt;/U&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 23:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabeasemani06&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>shahabeasemani06</dc:creator>
<guid>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد ان ایام سبز...قسمت(2)</title>
<link>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=3&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffff00&gt;در انتظار انم روزی ز ره بیا یی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffff00&gt;از لطف ان نگاهت عقده ز دل گشایی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffff00&gt;اید زهرکلامت گلبانگ عشق واحساس&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffff00&gt;بر صد جهان بتا بد خورشید اشنا یی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;کی اید ان زمان که نگاه سرد و خشکمان را بر نگاه شفا بخشت مصفا گردانی غریبی و تنهاییمان را بزدایی حبیبا بغضها بر گلوی محبانت بس سنگینی میکند شفابخشی بر دردهای فروخورده مان نیست و مرهمی بر ریش دلهایمان مولا یم انچان راه ثواب و ناثواب در هم تنیده است ورنگ تیره و روشن به هم امیخته است که سخت است قدم از قدم بر داشتن تو خود فرمودی که گره گشای دردمندانی مولای من انچنان گره های کور گرداگرد محبانت را گرفته است که مشگل گشایی نبود جز حضور و امدنت انهم امدنی زود و زود تا که شب هجران بسر اید که دلها سخت بیقرار است ایاامسال هم جشن تولدت را بی تو میگیریم ...ایا سال دیگر نیز....نه...نه بس است..بیا......بیا........بیا.........&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#999999&gt;میلاد وجود اقدس دوازدهمین خورشید اسمان عشق و امام عدل و احساس میزان دین و ایمان خلیفةالله بر زمین قران ناطق امیر دین و مومنین اخرین وارث ولایت الهی ولی الله و بقیةالله العظم ارباب و صاحب جان و قلب شیعیان بر باد دهنده پرچمهای کفر و نفاق منتقم خونهای به ناحق ریخته فرو ریزنده کاخهای جور و منابر عالمان بی کفایت و بر پا کننده عدل و داد بر پهنه گیتی به اذن الهی...بر تک تک منتظران حضرتش ودلسوختگان راهش و شیفتگان طریقش وسر سپردگان ولایتش مبارک وفرخنده باد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=3&gt;امید انکه با ظهورهر چه زودتر منجی عالم سال اینده را در کنار حضرتش جشنی بی مثال بگیریم تا ناز کنیم و فخر بر همه نازداران عالم که ما هم ناز داریممممم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;جهت ظهور حضرتش صلوات.الهم صل علی محمد و ال محمد و العجل فرجهم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;((((((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=Arial color=#333399&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;چگونه میتوان فرصتهای گذشته را باز پس گرفت ویا یاد و خاطرات گذشته را زنده کرد یا از نو ساخت؟؟تنها میتوان با درس از گذشته و امید به اینده، حال خود را ساخت.گاهی در زندگی انسان خاطره ای جاودان میماند که حتی مسیر زندگی را نیز عوض میکند .دوران کوتاه با توبودن در تمام گذشته من نقش بسته است..تو را در رویا های کودکی یافتم که بسویم میایی و در نوجوانی و در اوج ماجراجویی و عطش محبت بسویم امدی مرا در خود غرق کردی وهنوز از دریای محبتت سیراب نگشته بودم که نا با ورانه رفتی.ودر رویایی دیگر مرا بسوی خود خواندی هرگز نخواهم توانست از تو نوشتن...هر چه فکر کردم تا در ادامه مطلب قبل یاد نامه ای که شایسته تو باشد بنگارم نتوانستم .و این کمترین یادنامه من از تو یار شیرین و دیرین است.کاش بیشتر با توبودم کاش بیشتر قدر تو را دانسته بودم کاش تنهایم نمیگذاشتی...فکر نکردی که وقتی مرا با دریای محبت خود اشنا میکنی در نبودنت جویبارهای محبت که گاها کمیاب هم میباشند مرا سیراب نخواهند کرد و بندبال مهر گمگشته، خود را به هر دری خواهم زد؟؟دوستی شکیبا ومهربان که هرگز خواست خود را بر خواست من مقدم نشمردی،خریدار نازهایم و شنونده شکوه هایم ونوازشگر روح و جانم ، تو بگو عزیزمن وقتی که یادم میاید دل شکننده من در دوران دوستی تو یک بار هم به لرزه نیافتاد چه کنم ؟؟وقتی که هنوز چیزی نخواسته بودم تو ان را برایم حاظر میکردی،انگاه که مرا میدیدی یادخنده های شیرینت و در جدا شدنمان یاد اشکهای جاری بر گونه هایت همواره دلم را غمین میسازد یاد ان روز سخت که در عمل نشانم دادی که برایت از جانت عزیزترم، چقدر بخود میبالیدم از با تو بودن و چقدر شاد بودی وقت با من بودن چه زود گذشت کاش شبها نخوابیده بودم و تو را تماشا میکردم کاش نمیرفتی...کاش یک بار دیگر قطره ای از محبت تورا میچشیدم اما افسوس که محبت و مهربانیت برایم خاطره شد تو گذشته و حال و اینده را در نوردیدی تو مارا بگذاشتی و رفتی این زمانه برای تو تنگ بود تو خود زمان بودی جای تو در هیچ مکانی نبود تو خود مکان بودی روح بزرگ تو قلب زلال تو و وجود فرشته مانندت در این دنیا نمیگنجید.خوش بود لحظات با توبودن.وقت نوشتن از تو انچنان غرق خاطراتت میشوم که یادم میرود در حال نوشتنم جمله ها وکلمات یاریم نمیکنند مگر میشود نهایت عشق ووفا و دوستی و مهربانی و محبت را نوشت یا اوج صفا و صداقت و ایثارو تواضع را شرح داد؟؟ببخشم اگر نتوانستم و یا نارسا نگاشتم.دیگر ازرفتنت نمیگویم از ان غروب شوم که اخرین نگاه وخنده ات برایم خاطره شد انچنانکه هیچ گاه دیگر دیده ام با نگاه زیبای تو مصفا نگشت... چند صباحی از زلال محبتت سیراب شدم و در نبودنت سوختم واگر شودیک عمر میسوزم تا یک بار دیگر از محبتت سیراب گردم همچنانکه تو گفتی صبر کن بر نبودنم تا سر امدن هجران و من صبر کردم تا که شاید یکبار دیگر خنده دل انگیز تو را بر چهره ای گل ارا ببینم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;درا&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial color=#cccccc size=3&gt;ن بعد از ظهروحشت و اضطراب مجنون مفتون اخرین تبسم اسمانی تو شد....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Arial color=#ffff00 size=3&gt;ادامه دارد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/B&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 23:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabeasemani06&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>shahabeasemani06</dc:creator>
<guid>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد ان ایام سبز...قسمت(1)</title>
<link>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#00ff00&gt;سلامممممممممم&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(خاطراتی را قبلا بدون رعایت ردیف و سریال در وبلاگم گذاشته بودم که بدلیل علاقه وافری که به اونا دارم با ویرایش و تنظیم انها دوباره در چند اپ تقدیم میکنم باشد که دوستان عزیز را مقبول افتد)&lt;/P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;صدای تیک تاک ساعت بیانگر گذشت ثانیه ها ست و خبر از گذشت بی بازگشت زمان و عمر ما میدهند ثانیه هایی که به انها بی توجه ایم دقیقه ها و دقیقه ها ساعتها و ساعات روزها را میسازند.روزهای که بیانگر گردش زمین به دور خود و حرکت ان در مدار خود به گردخورشید است خورشیدی که محور منظومه شمسی است و اونیز به سویی میرود همچنانکه تمامی ستارگان و کهکشانهاهمراه با گذشت زمان در حرکتند..ثانیه ها و دقایقی که به چشم نمیایند بیرحمانه به پیش میروند همین رفتن است که تا بحال سالهای گذشته را گذرانده است حوادث را سر کرده است و تا ریخ را سا خته است راستی اگر گذر دقایق نبود چه میشد؟ دقایقی که بیتوجه به حال ما میایند و میروند شادی ما را میگزرانند و وقتی در اندوه بسر میبریم با گذشتن خود ان را بر ما اسان تر میکنند.وقتی در انتظاری بسر میبریم گذشت سریعتر زمان را طالبیم و وقتی در روزگار شیرینی قرار داریم کندی ایام را ارزو میکنیم . اما زمان بی توجه به ما به حرکت خود ادامه میدهد بیکباره میبینیم که چه زود ماهها و سالها گذشت کودکی گذشت جوانی طی شد و دوران پیری رسید...در هر حالی که هستیم تنها گاهی خاطره های گذشته لبهایمان را بخنده باز میکند و یا قطره اشکی در گوشه چشممان جاری میسازد گذشت زمان است که انسان بدترین خاطره ها را از سر میکند..امروز کودکی در بین ما متولد میشود و فردا عزیزی از بین ما میرود.همین گذشت زمان است که وقتی به ان فکر کنیم میبینیم که باید قدر حال را بدانیم حالی که بدون وفقه اینده را در مینوردد و به پیش میرود.قدر لحظات خود را بدانیم قدر خوبیها محبتها و مهربانیها را و قدر یکدیگر را بدانیم چرا که شاید هرگز تکرار نشوند.دوستیهای که اسان میگزرندعشقهای که در اینده ما را به تاسف و افسوس وا میدارند.چه لحظات شیرین و دلنشینی که اسان گذشت و چه دلهای با صفایی که اسان از کنار ان گذشتیم.گاهی پیش میاید که ارزو میکنیم کاش زمان بر میگشت.ظلم و جفا و بیوفایی در حق دیگران اسان میگزرد و نیکی و محبت و وفا هم ارام میگزرد .کاش دل به حال نبندیم و خوشی حال خود را به جفا به اطرافیان خود بدست نیاوریم که همه گذرا یند ،روزگاری که بی وفاواعتنا به احوال ما ما را میگزارد و میگزرد ...در دوران دبستان منتظر روزهای تعطیل میبودیم و بعد ان منتظر فرارسیدن سال نو و یا تعطیلات تابستان شادمان از اتمام دوره ابتدایی و بعد راهنمایی و دوران متوسطه ،منتظر گرفتن دیپلم.و وقتی که ان هم فرا رسید اگر به خدمت میرفتیم در ارزوی اتمام ان بودیم و بعد ان هم انتظار رسیدن چیزهای دیگر و ناگاه به فکر میرفتیم که چه زود دوران نوجوانی بسر امد...در حقیقت انتظار ما گذشت عمرمان بود که چه برق اسا گذشت و گذشته های مارا برایمان خاطره ساخت.لحظاتی بر ما میاید که با یاد گذشته ها لبهایمان بخنده باز میشود و یا شیرینی خاطره ای دلشادمان میکند و یا واقعه تلخی غمگینمان میسازد...و گاهی یادخاطراتی از اشناییها که گاه با یاداوریش شاد وگاهی بغض بر گلویت مینشیند.یاد اوری با هم بودنها یکدلیها دوستیها و محبتها یی که دیگر تکرار نمیشوند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;خاطره ای که هرگز از خاطرم محو نمیشود با توبودن است ، یاد صفای بی انتهای تو است.هنوز لبخند به یاداوردن لحظات شیرین ودوست داشتنی با تو بودن بر لبانم جا نگرفته است که حقیقت تلخ نبودنت گلویم را سخت مفشارد واشک دیده هایم را فرا میگیرد....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ccff33&gt;ادامه دارد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 22:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabeasemani06&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>shahabeasemani06</dc:creator>
<guid>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل بیچاره ی من</title>
<link>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;B&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;باز این دل بیچاره ام در سینه تنگی میکند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;از من طلب بار دگر او باده و می میکند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;سوزد درون سینه ام با ناله ی نی روز شب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;ان دلبر گم کرده را او میکند هر دم طلب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;یار سفر کرده چرا پنهان شوی از چشم ما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;درکام ما هم می بریزجامی پیاپی ساقیا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;از چشم ما بود ان خطا در تابش ان نور ماه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;ان تار گیسوی ترادید چشم ما در یک نگاه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;ان جلوه گیسوی توصبر و قرارم را ربود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;هم دل بشد خونین و هم دید از دوچشمانم زدود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;خواهم که بد مستی کنم در اشتیاق روی تو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;شب کوچه گردی من کنم در اشتیاق کوی تو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;در دام توافتاده ام صیاد محبوبم بیا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;زانو وسر بنهاده ام در بند و زنجیرم نما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;چون شمع سوزان ساقیا در عشق تو من سوختم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;چشمان خشک خویش را بر راه رفته دوختم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;تا کی رسد ان ساقی شیرین سخن ازگرد راه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;تا ریش قلبم را دهد تسکین او با یک نگاه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;در میکده خاموش سرد من بی قرار و خسته ام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;تا جان جانانم رسد هر دم سبو بشکسته ام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#00ccff size=1&gt;&lt;EM&gt;&lt;U&gt;شعر از خودم&lt;/U&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/B&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Jul 2009 00:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabeasemani06&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>shahabeasemani06</dc:creator>
<guid>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو مبارک</title>
<link>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#66ff00 size=3&gt;حلول سال یک هزاروسیصدوهشتادوهشت و اغاز سال جدید به همراه شکوفایی طبیعت در بهاری زیبا را به همه دوستان و ایرانیان مهربان تبریک عرض میکنم.و با امید به اینکه سال گذشته سالی پر از ایمان و عشق و موفقیت برای همگان بوده باشد ارزومندم که سال نو نیزشکوفاتر از سالیان قبل بوده وشادی و سلامتی و پیروزی در همه مراحل زندگی در اینده مخصوصا سال جدید در انتظار ایرانیان عزیز باشد...بیایید همچون طبیعت زنده شویم و همچون بهار سبز و پر از گل و زیبایی گردیم و مهربانانه محبت و دوستی و عشق را به یگدگر هدیه دهیم و خدا را سپاس گوییم که سالی دیگر بر دفتر عمر ما ورق خوردو سالی نو در پیش روی ماست که ان هم خواهد گذشت پس قدر لحظه ها را بدانیم و از فرصتها استفاده کنیم کینه ها و کدورتها را کنار گذاشته و با خود و دیگران اشتی کنیم و بدانیم که ما رهگذر زمانیم و زمان بیوقفه بر ما خواهد گذشت و فرصت اشتباه و جبران بسیار کم است.......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;عیدسعید نوروز که یکی از نمادهای ملیت و اسناد ملک کهن و بزرگ ایران است بر همگان مبارک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffff33 size=3&gt;هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Mar 2009 20:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabeasemani06&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>shahabeasemani06</dc:creator>
<guid>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در ارزوی نگاهی هرچند کوتاه..</title>
<link>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;B&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;سلام بر تو محبوب دلهای منتظر.ای جان شیرین، ای&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; سفر کرده در تنهایی . در کجایی نمیدانم، رفتنت را شنیده ام اما امدنت را در انتظارم اما میدانم که میایی با کو له باری از عشق همراه نسیم بهشتی، خورشید وجودت تاریکی را، زمستان را در خواهد نوردید عطر دل انگیز امدنت جانها ی رفته را بر خواهد گرداند چشمهای بر راهت دوخته محو تماشای سیمای اسمانیت خواهد شد قلبهای ریش خورده در انتظارت التیام خواهد گرفت. و حق است اگرقلبی با دیدنت از طپش باز ایستد و دیده ای کور گردد و جانی از بدن خارج شود. در کدام دیاری از کدامین راه میگزری بر کدام زمین قدم مینهی نمیدانم اما میدانم که دیده ای بسیار عاشقانی را که از کودکی با عشقت خو کرده اند در جوانی با نامت صفا کرده اند در فراقت ناله ها سر داده اند و چون به پیری رسیده اند در حالی به سرای ابدی رفتند که چشم براه یار بودند وقلبشان تا اخرین طپش به عشق یار میطپید. چه دیده ها یی که بر هم نهاده شد بی انکه روی ماهت را ببیند ....عاشق کشی و عاشق سوزانی در کدامین قانون عشق امده است که اینگونه شیدا دلان را در عشق خود میسوزانی... ایا خواهد امد روزی را که شعله شمع وجودم رو به خاموشی نهد در حالیکه هنوز در فراقت نالانم ایا خواهد امد روزی که چشمان منتظرم بسته شوند اما هنوز پروانه عشق خود را در تمنای نگاهم ندیده ام. قلبم از طپش باز ایستد اما هنوزسوختنش در فراقت التیام نگرفته باشد نفسم دیگر بالا نیاید در حالیکه هنوز عطر دل انگیز و روح بخش زیباترین گل هستی را استشمام نکرده باشد. شنیده ام که میایی گفته اند که میایی خوانده ام که میایی میدانم که میایی ایمان دارم امدنت را، حبیب من روزی که بر دیده های عشاق خود قدم گذاری بر چشمهای من هم غباری از خاک پایت خواهد نشست؟...شاید انروز قلبم در طپش نباشد تا در استقبالت از سینه بیرونش کشم و نفسم بند امده باشد که در فضای عطرامیز وجودت نفس کشد. مژگانم نباشد تا جاروب کش راهت شود و دیده ام نباشد تا خاک راهت را طوطیا کند محبوب من ایا چشمهای دوخته براهت بسته خواهد شد و قلب امید وار به وصالت در نا امیدی از حرکت خواهد ایستاد.ایا شود که هجران به سر اید قلب سوخته التیام یابد و دیده تاریک به دیدار روی ماهت منور شود. ایا قدم بر چشمانم خواهی نهاد قبل از انکه برای همیشه بسته شوند.شود ایا دست نوازشت را بر سر این سوخته در انتظارت کشی. اشتیاقم را جوابی ده ایکه در مهربانی و بخشندگی شهره افاقی. میدانم و میدانی که رسم عاشقان را انچنانکه شایسته تو است بجا نیاورده ام. سر خلوص بر استان عشقت ننهاده ام .راه را به خطا رفته ام و یاشاید عاشقی دروغینم؟.هر چه هست میدانم که در تمنایت همچون شمع میسوزم میخواهمت خواستنی بی پایان و دوستت دارم تا همیشه و در عطشم لحظه ای را که به خوانی مرا با عشق...&lt;/P&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Jan 2009 10:13:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabeasemani06&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>shahabeasemani06</dc:creator>
<guid>http://shahabeasemani06.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
